پايان نامه پايان نامه .

پايان نامه

مديريت زمان و اهميت فراوان آن

مديريت زمان يا همان Time Management يكي از ضروريات عصري است كه در آن زندگي مي كنيم.زمان مهم ترين دارايي است كه ما به صورت نقد در اختيار داريم و مختار هستيم آن را هر طور كه انتخاب مي كنيم سپري كنيم.

اگر لحظه اي اختيار مديريت كردن آگاهانه ي زمان خودمان را فراموش كنيم به آساني غارت گراني كه براي لحظه لحظه هاي زمان ما برنامه ريزي دقيق دارند،زمان و توجه ما را به غارت خواهند برد.در اصل عمرمان را ذره ذره و دقيقه به دقيقه به غارت خواهند برد.

ابتدا بايد ببينيم حدودا چقدر وقت براي زندگي كردن داريم،حقيت اين است كه هيچ كس نمي داند.اما اگر براي مثال ميانگين سن يك فرد را ۷۰ سال در نظر بگيريم،يك سوم آن را در خواب هستيم يعني ۲۳ سال را در خواب هستيم زماني كه باقي مي ماند هم مي شود ۴۷ سال. ميانگين يك سوم آن را هم در محل كار خود مي گذرانيم يا مشغول انجام هايي براي كسب درآمد هستيم،يعني يك ۲۳ سال ديگر بايد كم شود.

يعني:۲۴=۲۳-۲۳-۷۰ يعني سر جمع ۲۴ سال وقت داريم كه به روياهايمان برسيم

تازه بايد به اين ليست مواردي را هم اضافه كرد:وقت گذراندن كيفي با خانواده و فرزندان ،به تحصيل پرداختن،پشت چراغ قرمز و در صف مترو و اتوبوس و توالت و حمام بودن و….اميدوام تا به اينجا متوجه اهميت زمان شده باشيم،اين كه ما براي مدت كوتاهي در اين زمين مهمان هستيم و وقت كمي داريم تا به آنچه مي خواهيم دست پيدا كنيم پس بايد قدر زمان خودمان،اين متاع با ارزش را بدانيم.

مهم ترين دارايي ما زمان است و بايد تمام سعي خودمان به كار بگيريم تا وقت را هدر ندهيم.از قديم گفته اند كه وقت طلا است ولي اگر طلا را از دست بدهي مي تواني جبران كني اما اگر زمانت را از دست بدهي ديگر جبران پذير نيست،يعني وقتي ۲۴ سالگي ات گذشت ديگر قابل بازگشت نيست.

ممكن است تا اين جا نا اميد شده باشيد،اما اجازه دهيد نكته اي را به شما يادآوري كنم كه هر وقت ماهي را از آن بگيري تازه است و حسرت گذشته را خوردن خود عامل از دست دادن زمان است.

در اين مطلب به مديريت زمان مي پردازيم،ابتدا به اين مي پردازيم كه چرا دچار كمبود زمان مي شويم و سپس راه حل هايي براي مديريت زمان را معرفي مي كنيم.قبلا هم در مورد مديريت زمان فايل هايي را در سايت منتشر كرده ايم.

اگر به سرعت به دنبال راه حل هايي براي مديريت زمان و افزايش اعتماد به نفس خود هستيد به وبسايت علي محمديان مراجعه كنيد.
موفق و پيروز باشيد.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۳۹۷ساعت: ۰۸:۲۲:۰۰ توسط:محمد موضوع:

ويژگيهاي شخصي موثر بر تعهد سازماني

ويژگيهاي شخصي موثر بر تعهد سازماني

سن : تعهد سازماني با سن فرد داراي همبستگي نسبي و مثبت است . اغلب محققان براين باورند كه سن با تعهد حسابگرانه ارتباط بيشتري پيدا مي كند و دليل آن را فرصت كمتر در خارج از شغل فعلي و هزينه هاي از دست رفته در سنين بالا مي دانند. مي ير و آلن اظهار مي دارند كه كارگران مسن تر به دليل رضايت بيشتر از شغل خود تعهد نگرشي بيشتري پيدا مي كنند(اردستاني ،1387).

جنسيت : زنها نسبت به مردان تعهد بيشتري به سازمان دارند، اگرچه اين تفاوت جزئي است . دليل اين امر آن است كه زنها براي عضويت در سازمان مي بايست موانع بيشتري راپشت سر بگذارند.
      تحصيلات : رابطه تعهد سازماني با تحصيلات ضعيف و منفي است . اين رابطه بيشترمبتني بر تعهد نگرشي است و ارتباطي با تعهد حسابگرانه ندارد. دليل اين رابطه منفي انتظارات بيشتر افراد تحصيلكرده و فرصتهاي بيشتر شغلي آنهاست(اردستاني ،1387).

ازدواج : اين متغير با تعهد سازماني همبستگي ضعيفي دارد. اما چنين اظهار مي شود كه ازدواج به دليل مسائل مالي با تعهد حسابگرانه ارتباط پيدا مي كند(اردستاني ،1387).

سابقه در سازمان و در سمت سازماني : به دليل سرمايه گذاريهاي فرد در سازمان سابقه بيشتر در مقام يا سازمان باعث تعهد بيشتري مي شود اما اين رابطه ضعيف است(اردستاني ،1387).

استنباط از شايستگي شخصي : افراد تا حدي به سازمان تعهد پيدا مي كنند كه زمينه تامين نيازهاي رشد و كاميابي آنها فراهم شود. بنابراين كساني كه استنباط شايستگي شخصي بالا دارند انتظارات بيشتري خواهند داشت . رابطه اين دو متغير مثبت و قوي است. (موغلي،1388).

تواناييها: افراد با مهارتهاي بالا، براي سازمان ارزشمند هستند. اين امرسبب مي شود كه پاداش سازمان به آنها بيشتر تعلق گيرد. در نتيجه موجب تعهد حسابگرانه مي شود(موغلي،1388).

حقوق و دستمزد: حقوق و دستمزد موجب عزت نفس براي فرد مي شود. و بدين ترتيب تعهد نگرشي را افزايش مي دهد. ضمنا حقوق و دستمزد نوعي فرصت در سازمان محسوب مي شود كه در اثر ترك سازمان از دست خواهد رفت ، نتايج تحقيقات متعدد همبستگي مثبت اما ضعيفي را بين اين دو متغير نشان مي دهد(موغلي،1388).

سطح شغلي : سطح شغلي با تعهد سازماني ارتباط مثبت اما ضعيفي دارد(موغلي،1388).

2-1-1-2-خصوصيات شغلي و تعهد سازماني

اگرچه رابطه خصوصيات متفاوت شغلي و تعهد سازماني در تحقيقات متفاوت موردبررسي قرار گرفته است اما هيچ مدل نظري براي توضيح دليل همبستگي آنها در دست نيست. اغلب مطالعات اشاره به كار "الدهام و هاك من " دارند. تحقيق "ماتيو و زاجاك " هم تاييد مي كند كه مشاغل غني شده، موجب تعهد سازماني بيشتر مي شود. خصوصيات به دست آمده از تحقيقات شامل مهارت ، استقلال ، چالش و دامنه شغلي است : تنوع مهارت با تعهد سازماني داراي همبستگي مثبت است . استقلال و تعهد سازماني رابطه مثبت و بسيار ضعيفي دارند. مشاغل چالش انگيز با تعهد سازماني به خصوص در موردكساني كه به رشد شديد نيازمندند رابطه مثبت و قابل توجهي داشته است(كشاورز،1387).


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۳۹۷ساعت: ۰۷:۲۸:۳۹ توسط:محمد موضوع:

علايم توانمندسازي از ديدگاه روانشناختي

علايم توانمندسازي

از آنجا كه فرايند توانمندسازي، نياز به مدت زيادي دارد و مديران ارشد نمي توانند آثار مثبت آن را بلافاصله

ببينند بنابراين نياز به شيوه هايي دارند كه بر اساس آن ارزيابي كنند. مديران همواره از خود مي پرسند آيا برنامه هاي توانمندسازي در مسير صحيح خود حركت مي كنند يا خير ؟ يكي از اين شيوه ها، بررسي رفتاري است كه افراد توانمند شده در مقايسه با افراد توانمند نشده از خود به نمايش مي گذارند. در جدول2-5 به اين ويژگي هاي رفتاري  اشاره شده است (محمدي، 1380، ص 20).

جدول 2-5.  ويژگي هاي افراد توانمند شده و افراد توانمند نشده

كاركنان توانمند شده كاركنان توانمند نشده
1- در موقعيتهاي مبهم داراي ابتكار عمل هستند . 1-   منتظر هستند تا مافوقشان تصميم بگيرند .
2-  قادرند در موقعيتهاي مبهم فرصتها را تشخيص دهند. 2-  قادرند با مشكلات به طور كارآمد برخورد كنند اما نمي توانند فرصتهاي متحمل را تشخيص دهند.
3- قادر به بكارگيري مهارتهاي فكري مهم از قبيل آشكار ساختن و  آزمايش مفروضات و دلائل ارائه شده هستند. 3- اطلاعات، ادله و نتيجه گيري افراد صاحب نفوذ را به سرعت و بدون بررسي مي پذيرند.
4- هم در گروه هاي وظيفه اي و هم در درون گروه هاي چند وظيفه اي قادر به اجماع نظر براي تصميمات هستند.

4- انتظار دارند تلاشهايي در جهت دستيابي به اجماع نظر صورت گيرد و اگر با شكست روبه رو شوند به اختيارات سلسله مراتبي متوسل مي شوند .

 

5- در تلاش هستند تا از طريق كاهش و هزينه ها و يافتن سرمايه گذاري در زمينه هاي جديد، منابع را بهينه كنند . 5- تنها زماني توجه خود را به مساله منابع معطوف مي كنند كه از سوي افراد صاحب اختيار موظف به انجام آن شوند.
6- داراي اعتماد بنفس بوده و فكر مي كنند كه مستعد، خلاق و مورد اعتماد هستند . 6- فاقد اعتماد بنفس بوده و فكر مي كنند فاقد استعدادها و خلاقيت هاي لازمند و ديگران به آنها اعتماد دارند .
7- حس مي كنند كه خودشان به خوبي قادرند در خصوص زمان وچگونگي انجام و ظايفشان تصميم گيري كنند . 7- احساس مي كنند عاجز از انتخاب چگونگي انجام كارهايشان هستند.

منبع : محمدي، 1380


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۳۹۷ساعت: ۰۷:۱۸:۰۱ توسط:محمد موضوع:

تعاريف كيفيت زندگي كاري از ديبدگاه روانشناختي

استفاده مطلوب از منابع انساني متكي به اقداماتي است كه براي حفظ و صيانت جسم و روان كاركنان سازمان به عمل مي­آيد. اين اقدامات كه شامل امكانات رفاهي و خدمات درماني، طرحهاي تشويقي، تناسب شغلي، امنيت شغلي، طراحي شغلي (غني­سازي و توسعه شغل)، اهميت به نقش و جايگاه فرد در سازمان، فراهم نمودن زمينه رشد و پيشرفت كاركنان، آموزش آنان و مواردي از اين قبيل مي­باشد، مجموعأ تحت عنوان كيفيت زندگي كاري در نظر گرفته مي­شود (كاسيو، 1998).

  • تعريف ولش

ولش كيفيت زندگي كاري را فرايندي مي­داند كه به وسيله آن اعضاي سازمان، از راه مجاري ارتباطي باز و متناسبي كه براي اين مقصود ايجاد شده است، در تصميماتي كه بر شغل­هايشان به خصوص بر محيط كارشان بطور كلي اثر مي­گذارد به نوعي دخالت مي­يابند و در نتيجه مشاركت، خشنودي آنها از كار افزايش يافته و فشار عصبي ناشي از كار برايشان كاهش مي­يابد»(شيمون و دولان، ترجمه طوسي 1380).

  • ديدگاه وك چيو

وك چيو (1991) در مورد كيفيت زندگي كاري مي­گويد «زندگي كاري يك مجموعه از تكنيك­هاي معين نيست، بلكه بيشتر به عنوان روشي است كه در جستجوي بهبود شرايط كلي محيط كار در كل سازمان و يا در واحدهاي فرعي آن مي­باشد».

نادلر و لالر (1994) كيفيت زندگي كاري را چنين تعريف مي­كنند:

شيوه اي براي تفكر در مورد افراد، كار و سازمان كه عناصر مشخص آن عبارتند از: 1-توجه به تأثير كار بر افراد و همين­طور بر كارايي سازمان 2-فكر مشاركت در حل مشكلات و تصميم­گيري در سازمان. كيفيت زندگي كاري به تغييردادن شغل محدود نمي­شود، بلكه شامل انساني كردن محيط كار براي حفظ شأن و عزت نفس است».

به عنوان اولين تعريف كه در طي 1972-1959 رواج پيدا كرد، كيفيت زندگي كاري به عنوان يك متغير بود. در مباحث و مطالعات اوليه اكثر كساني كه در اين زمينه كار مي­كردند، كيفيت زندگي كاري را به عنوان واكنش فردي در برابر كار يا پيامدهاي فردي تجربه كاري مورد ملاحظه قرار دادند. لذا بحث از كيفيت زندگي كاري يك فرد يا نحوه بهبود كيفيت زندگي كاري براي يك فرد بود. همچنين در آن زمان كيفيت زندگي كاري­ها بايد بر مبناي كيفيت زندگي كاري كه براي كاركنان خود ايجاد مي­كند، مورد ارزيابي قرار گيرند، تأكيد مي­نمود. طي سالهاي 1967 تا 1974 تعدادي پروژه با هدف فراهم كردن زمينه تشريك مساعي در بين نيروي كار و مديريت به منظور بهبود كيفيت زندگي كاري ايجاد شد. به خاطر انجام اين پروژه­ها و متعاقب آن، واژه كيفيت زندگي كاري با رهيافت خاصي مترادف شد. لذا يك تعريف دومي از كيفيت زندگي كاري كه آن را به عنوان يك رهيافت مورد ملاحظه قرار مي­داد، پديدار گشت. تأكيد در اين تعريف همانند تعريف قبلي بر روي نتايج فردي بود اما در عين حال تمايل بر آن بود كه به كيفين زندگي كاري به عنوان رهيافتي نگاه شود كه به معناي پروژه­هاي همكاري مشترك بين نيروي كار. مديريت مي­باشد، به ويژه پروژه­هايي كه هدف آنها هم بهبود نتايج فرد و هم بهبود نتايج حاصل براي سازمان بود. در طي همين دوره تعاريف ديگري پديدار گشت كه از پاره­اي مطالعات بر روي سازمان­هاي غيراتحاديه­اي ناشي مي­شد كه نوآوري­هاي متفاوتي را مورداستفاده قرار مي­دادند. در اين دوره كيفيت زندگي را به عنوان روش­ها موردملاحظه قرار دادند. كساني كه اين تعريف را به­كار بستند كيفيت زندگي كاري را به عنوان مجموعه اي از روش­ها، رهيافت­ها يا فن­آوري­ها براي ارتقاء محيط كاري و بهره­ورتر كردن و رضايت­بخش­تر كردن آن مي­دانستند. در حقيقت كيفيت زندگي كاري به عنوان مفهومي كه مترادف با مفاهيمي نظير گروه­هاي كاري خودگردان و غني­سازي شغلي بود، مورد ملاحظه قرار گرفت. اواخر دهه 1970 دوره­اي بود كه طي آن فعاليت­هاي كيفيت زندگي كاري رو به كاهش نهاد. در طي اين دوره بسياري از افراد تصميم گرفتند تا جميع علايق را شناسايي كنند كه از استمرار فعاليت­هاي كيفيت زندگي كاري حمايت به عمل آورد. در وراي اين فعاليت­ها تعريف چهارم رواج پيدا كرد، تعريفي كه كيفيت زندگي كاري را به عنواد يك جنبش موردمطالعه و ملاحظه قرار مي­داد. پيدايش اين مفهوم باعث ايجاد نوعي تفكيك بين كساني كه عنوان كيفيت زندگي كاري را استفاده مي­نمودند و كساني كه عناوين ديگري را در توصيف سلامت و اثربخشي سازمان به كار مي­برد، انجام گرديد. توسعه تعريف كيفيت زندگي كاري اين مفهوم را تا جايي گسترش داده­است كه مديران در اين مورد كه كيفيت زندگي كاري چيست، دچار ابهام و سردرگمي مي­شوند. به لحاظ انتظاراتي كه به واسطه تعريف كيفيت زندگي كاري آن را معادل هرچيز مي­داند به وجود آمده، يك تعريف ششمي در آينده نيز ممكن است به وجود آيد كه كيفيت زندگي كاري را معادل هيچ چيز نمي­داند؛ بنابراين كيفيت يك موضوع ادراكي است و نقطه نظرات متفاوتي در مورد ابعاد مهم زندگي كاري ابراز شده است. برخي از اين نظريات با محتواي شغل سروكار دارد و ديگر نظريات بر شرايط كاري و حقوق تأكيد مي­كنند و برخي بر اين باورند كه فرصت­هاي تحرك شغلي حائزاهميت است (نادلر و لالر، 1994). در يك تعريف كلي مي­توان گفت، كيفيت زندگي كاري به معني تصور ذهني و درك و برداشت كاركنان يك سازمان از مطلوبيت فيزيكي و رواني محيط كار خود است

  • تعاريف فاركوهر

فاركوهر(به نقل از قاسم­زاده، 1384) اقدام به طبقه بندي تعاريف كيفيت زندگي كرده است. او تعاريف را به دو حرفه­اي و غيرحرفه­اي تقسيم كرده است.

الف- تعاريف حرفه­اي

"كيفيت زندگي" عبارت است از ميزان رضايت يا نارضايتي كه افراد در قبال جنبه­هاي گوناگون زندگي خود احساس مي­كنند. به نظر مكال(1975) (به نقل از قاسم­زاده، 1384) كيفيت زندگي عبارت است از تامين و تدارك شرايط لازم براي احساس سعادت و رضايت. اين دسته از تعاريف بر ماهيت چندبعدي مفهوم كيفيت زندگي تأكيد داشته و ابعاد مختلف كيفيت زندگي را از يكديگر مجزا مي­­كنند.

ب- تعاريف غيرحرفه­اي

تعاريف غيرحرفه­اي، تعاريفي است كه خود مردم از كيفيت زندگي ارائه مي­دهند. در سالهاي اخير محققين به اين تعاريف توجه و گرايش بيشتري نشان داده­اند. البته اين دسته از تعاريف بسيار متعدد و متنوع است. باند و كرنر (2004) (به نقل از قاسم­زاده، 1384) براي سنجش كيفيت زندگي كهنسالان به ارائه يك الگوي هشت بعدي به اين شرح پرداختند: 1-رضايت ذهني 2-محيط فيزيكي 3-محيط اجتماعي 4-عوامل فرهنگي 5-سلامت جسماني 6-عوامل شخصيتي 7-عوامل اقتصادي 8-استقلال شخصي.

1-Farquhar

2-Macall

1-Cascio

2-Volsh

3-Vecciho

4-Nadler and Lowler

1-autonomous work groups

2-Job enrichment

3-movement


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۳۹۷ساعت: ۰۷:۱۲:۴۲ توسط:محمد موضوع:

 نقش و عملكرد مددكار اجتماعي در TC

 نقش و عملكرد مددكار اجتماعي در TC

مرحله قبل از پذيرش يا آماده سازي :

TC به دليلي ساختار قوي و قوانين و مقررات حاكم بر آن داراي شرايط ويژگي هاي خاصي است كه از جمله اين ويژگي ها پذيرش پس از دوره سم زدايي است. اغلب بيماران مراجعه كننده با فكر و ذهن اين كه اين گونه مراكز مانند بازپروري هاي سابق است توسط خانواده، خود يا قوه قضائيه (احتمالاً) معرفي خواهند شد. لازم است مراحل پذيرش و قوانين و مقررات حاكمي براي مراجع و خانواده روشن، آنگاه در صورت نياز جهت سم زدايي به مراكز ويژه معرفي شود و همچنين به مراجع خانواده آگاهي داده شود كه تنها سم زدايي ترك اعتياد نيست. لازم است تغييرات بنيادي در مراجع صورت پذيرد كه TC مي تواند اين نقش را داشته باشد. اين آگاهي دادن به بيمار و خانواده مي توان از هرگونه انتظار بيجا و بي مورد جلوگيري نمايد.

مرجله پذيرش يا ايجاد تعهد و قبول مسئوليت ها:

در اين مرحله لازم است از موقعيت هاي بيمار و عوامل موثر بر اعتياد و ترك و بهبودي مورد شناسايي قرار گيرد.به همين منظور مددكار با استفاده از تكنيك ها و ابزاري كه قبلاً شرح داده شد اقدام به تهيه خلاصه گزارشي از موقعيت هاي اقتصادي، اجتماعي، خانوادگي، فرهنگي، بيمار مي نمايد و با ارجاع به ساير اعضاي تيم درماني نظرات آنان را جمع آوري و در پرونده ضبط مي نمايد. سپس قوانين و مقررات حاكمي بر TC را مجددا براي مراجع يا بيمار شرح و به صورت مكتوب براي بيمار تعهد ايجاد مي نمايد.

مرحله شروع درمان يا شركت در اجتماع درماني:

عضويت مددكار در تيم درمان، شركت در جلسات درماني به صورت منظم چون كار درمان در TC يك كار تيمي است لازم است فرآيندهاي درمان منطبق بر اصول و قوانين و تشخيص هاي تيم درماني باشد و تمام اعضا موظف به رعايت كار تيمي هستند. اگر فعاليت فردي يا مشاهده اي انجام مي پذيرد در اين صورت هم، لازم است كه منطبق بر جريان درمان باشد، رسيدگي به مشكلات فردي، مشاورات فردي، گروهي، رسيدگي به مشكلات خانواده اعم از مسائل رفتاري و جريانات موثر بر پيشگيري از عود، مسائل فرزندان از قبيل تحصيل، بيماري ها، شغل، مسائل اقتصادي و حمايتي در صورت نياز آموزشي خانواده، خانواده درماني در صورت لزوم، ارتباط با اقوام و خويشاوندان نزديك و مرتبط با بيمار، مسائل شغلي و شناخت توانمندي هاي بيمار در داخل و خارج از مركز، ارتباط با خانواده و بيمار در جهت رفع دغدغه هاي فكري و رواني و همچنين كاهش اضطراب هاي احتمالي و موثر بر روند درماني بيمار.

گزارش عوامل موثر بر درمان به تيم درماني جهت اصول نتيجه بهتر با استفاده از اصول و فنون و رعايت كليه جوانب مددكاري اجتماعي و ...

مرحله خروج يا پيشگيري از عود :

ايجاد زمينه و بستر مناسب ( با رعايت كليه قوانين و اصول و ارزش هاي حاكم بر حرفه و مددكاري) جهت پذيرش بيمار در خانواده، جامعه، اقوام و خويشاوندان موثر، كاريابي، ارتباط مناسب با خانواده و مددجو (بيمار) كه كليه اقدامات مذكور در جهت پيشگيري از عود مي باشد به قولي بيمار موفق به ترك مواد شده ولي اعتياد خود را ممكن است سال ها با خود داشته باشد.

آنچه بيان شد گوشه اي از فعاليت ها و خدمات حرفه مددكاري اجتماعي است. ممكن است در جريان درمان به مسائلي برخورد نمائيم كه، از جمله وظايف مددكاري باشد. آنچه مسلم است مددكار اجتماعي مي تواند به عنوان پلي ارتباطي بين فرد در داخل و خارج از موسسه عمل نمايد.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۳۹۷ساعت: ۰۷:۱۰:۰۲ توسط:محمد موضوع:

كمال گرايي و جنبه هاي آسيب شناختي

كمال گرايي و جنبه هاي آسيب شناختي

شناخت نقش آسيب زاي كمال گرايي دست كم به يافته هاي فرويد باز مي گردد . بازشناسي اين سازه مهم شخصيتي مستلزم چند دهه فراموشي بود تا دوباره پژوهشگران به منظور تصريح ماهيت كمال گرايي ، مشخصه هاي آن و مكانيسم هاي ناثير گذاري اين سازه بر فرآيندهاي روانشناختي بهنجار و نابهنجار ، كوشش هاي تحقيقاتي خود را اغاز كنند (بشارت ، 1381) .

يافته هاي پژوهشي در زميته ابعاد سه گانه كمال گرايي ، همبستگي اين سازه را با ويژگي هاي شخصيتي ، رفتاري و مشكلات روانشناختي تأئيد كرده اند ( هويت وفلت ،1991) .كمال گرايي خويشتن مدار با مشخصه هاي مثبت تلاش و رقابت براي پيشرفت ، حرمت خود و خود شكوفايي ( فلت ، هويت ، بلانكشتين و موشر ، 1991؛ فلت ، هويت ، بلانكشتين و اوبراين[1] ، 1991 ؛ فراست و همكاران ، 1993 )از يك سو ، و مشخصه هاي منفي خودشيفتگي ، سرزنشگر خود ، انتقاد از خود ، احساس گناه ، افسردگي و روان آزردگي ( هويت و فلت ، 1991؛ هويت ، فلت ، بلانكشتين ، 1991؛ آلدن[2] و همكاران ، 1994 ) از سوي ديگر در ارتباط است .

كمال گرايي ديگر مدار با مشخصه هاي منفي شامل سرزنش ديگران ، اقتدارگري و سلطه جويي ، ويژگيهاي شخصيت نمايشي وخودشيفته و ضد اجتماعي همبستگي دارد (هويت و فلت ، 1991 ) .

كمال گرايي هنجارمدار با نياز به تأييد ديگران ، ترس از ارزشيابي منفي ، منبع كنترل بيروني ، بيش تعميم دهي شكست ، انتقاد از خود ، سرزنش خود و ديگران ، ناهمسازي روانشناختي و ويژگيهاي شخصيت مرزي ، اسكيزوتايپي ، اجتنابي ، اسكيزوئيد و پرخاشگري نافعال و همچنين با افسردگي ،اضطراب و روان ازردگي مرتبط مي باشد ( هويت و فلت ، 1991 ؛ هويت ، فلت ، بلانكشتين و موشر ، 1991 ) .

در پژوهشي كه توسط هويت و فلت (1993) با شركت 51 بيمار مبتلا به افسسردگي يك قطبي و 94 بيمار مبتلا به اختلالات مختلف روانپزشكي انجام گرفت ؛ معلوم شد كه كمال گرايي خويشتن مدار ، افسردگي را در بافت تنيدگي پيش بيني مي كند و ارتباط بين اين نوع كمال گرايي و افسردگي به نوع عامل تنيدگي زا بستگي دارد .در تحقيق ديگري كه هويت و همكارانش (1996) با 121 بيمار مبتلا به اختلال افسردگي يك قطبي و دوقطبي انجام دادند ، كمال گرايي خويشتن مدار با تنيدگي پيشرفت ارتياط داشت و نمرات افسردگي را در طي 4 ماه بعد پيش بيني مي نمود . بنابراين آنها نتيجه گرفتند كه كمال گرايي خويشتن مدار ، عامل آسيب پذير خاصي است كه در حضور علائم تنيدگي ، مستعد بروز علائم افسردگي است .

طيق نظريه هاي شناختي ، افسردگي با نااميدي در مورد كنترل كردن  پيامدهاي مطلوب يا آزارنده ارتباط دارد .فردي كه از اشتباه كردن و عدم تائيد ديگران به خاطر كامل نبودن مي ترسد ، احساس نااميدي مي كند و چنين فردي نسبت به افسردگي آسيب پذير تر مي شود (بك ، 1976؛ آلوي[3] ، آبرامسون[4] ، متالسكي[5] و هارتليج[6] ، 1988؛ به نقل از پناهي ، 1383) . تحقيقات نشان داده است كه كمال گرايي هنجار مدار در نوجواناني كه دست به خودكشي مي زنند ، با نااميدي ارتباط دارد ( دانلد سون[7] ، اسپريتو[8] و فارنت[9] ، 2000) .در تحقيق هارت[10] ، گيلنر[11] ، هندل[12] و گفلر[13] (1998) بين كمال گرايي خويشتن مدار و پايين بودن خودكارآمدي ارتباط وجود داشت و نيز خود ثمر بخشي پايين نيز با ادراك فقدان كنترل پذيري پيامدها  و كاهش ارزشمندي حود ارتباط داشت .

 

 

به عقيده ريوم[14] و همكاران (1995) ، كمال گرايي شرط لازم ولي ناكافي در رشد و تحول وسواس فكري – عملي است و كمال گرايي به عنوان عامل خطر در رشد و تحول اين اختلال در نظر گرفته مي شود .

بسياري از مبتلايان به OCD نياز به اينكه همه چيز دقيق ، بي عيب و مطمئن باشد ؛ را گزارش مي دهند .وسواس هاي عملي در پاسخ به وسواس هاي فكري بايد به صورت كاملا درست انجام بشوند و نياز به تناسب ، دقت و موشكافي ، يكي از علائم اين اختلال است .

افراد مبتلا به OCD با يك سائق دروني براي قطعيت و كمال اذيت مي شوند .وجود اين سائق باعث مي شود آنها در مورد اينكه كاري را انجام داده اند يا نه ، شك كنند .

چنين ترديدهايي نيز به عنوان بخشي از سازه كمال گرايي در نظر گرفته مي شود ( فراست و همكاران ، 1990 ) و به وضوح ، بخشي از اختلال وسواس فكري – عملي هستند .

فراست ( فراست و استكتي[15] ، 1997 ) چنين اظهار ميدارد : «شك نسبت به كيفيت عمل نشاني از OCD است و در واقع منعكس كننده علائم بيماري است كه تشريفات وارسي كردن دارند » .

برخي مطالعات ارتباط ميان كمال گرايي و سلامت جسماني را بررسي كرده اند . پاچ[16] (1984، به نقل از مولنار و همكاران ، 2006 )

در مطالعه خود يافت كه كمال گرايي به صورت معنادار با اختلالات گوناگوني ارتباط دارد: سندرم روده تحريك پذير[17] ، دردهاي شكمي كودكان ، و زخم مخاط روده بزرگ[18] .

 

 

 

همچنين ارتباط ميان كمال گرايي و سردرد هاي ميگرني (برنز ، 1980 ؛ كووال[19] و پريچارد[20] ، 1990 ؛ به نقل از مولنار و همكاران ، 2006 ) ، درد هاي مزمن ( ون هادن هاو[21] ، 1986 ؛ همان ) ، سردرد ( استات[22] ، 1984 ؛ همان ) ، آسم ( 1961 ؛ همان ) ، . سندرم خستگي مزمن ( وايت[23] و شوايتزر [24]،2000 ؛ همان ) تاييد شده است.

صابونچي و لاند ( 2003 ) در مطالعات  خود به ارتباط مثبت و معنا دار كمال گرايي با شكايت هاي روان تني مانند خواب آلودگي در ساعات روز ، سردرد ها ، تنش و بيخواي در زنان دست يافته اند .

تحقيقات درباره ارتباط ابعاد سازه كمال گرايي با اختلالات روانشناختي ادامه دارد و خصوصا بيماري هاي روان تني مورد توجه قرار گرفته اند .

 

1.O’Brien,S.

2.Alden ,L.E.

1.Alloy ,L.B.

2Abramson ,L.Y.

3.Metalsky ,G.I.

4.Hartlage ,S.

5.Donaldson ,D.

6.Spirito ,A.

7.Farnett ,E.

8.Hart ,B.A.

9.Gilner ,F.H.

10.Handel ,P.J.

11.Gfeller ,J.D.

 

 

 

1.Rheaume ,J.

2.Steketee,G .

3.Pacht ,A.R

  1. .Irritoble Bowel Syndrome
  2. .Ulcerative Colitis

 

.

  1. 1. Kowal ,A
  2. .Pritchard ,D

3.Van  Houdenhove ,B.

4.Stout ,M.A.

5.White ,C.

6.Schweitzer ,R.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۳۹۷ساعت: ۰۶:۵۴:۰۵ توسط:محمد موضوع:

ايا فرد معتاد دچار بيماري جسمي ميشود؟

بيماري جسمي :

بر اثر مصرف طولاني مدت مواد مخدر، درساختار و فعاليت مغز دو تغيير عمده رخ مي دهد.  اين تغييرات عبارتند از:

۱- تحريك بيش از اندازه مدار پاداش مغز

دوپامين ماده اي است  شيميايي كه بطور طبيعي در مغز توليد مي شود و احساس رضايت و لذت را در انسان به وجود مي آورد. براي مثال، ورزش جدي و مداوم  توليد ميزان دوپامين را در مغز  افزايش مي دهد و انسان احساس شادي و تندرستي مي كند. مواد مخدر سبب مي شود تا بدن انسان به گونه اي غير طبيعي مقادر زيادي دوپامين توليد كند و به همين علت است كه احساس سرخوشي و نشئه بودن به انسان دست مي دهد. اما از آنجا كه براي احساس لذت يا رضايت خاطر مواد شيميايي بيروني

( مواد مخدر) به مغز داده مي شود، مغز به تدريج و به آهستگي به طور طبيعي قدرت و قابليت توليد دوپامين را براي احساس لذت و سرخوشي از دست مي دهد.مدار پاداش مغز بر اثر مصرف مواد مخدر به دو شيوه تحت تأثير قرار مي گيرد:

اولين تأثير:مغز پس از چندين بار احساس نشئگي و لذت ناشي از مصرف مواد مخدر، توانايي خود را براي لذت بردن از فعاليت هاي عادي از دست مي دهد. براي مثال؛ مردم از رفتن به سينما لذت مي برند اما معتاد به علت احساس لذت شديد از مصرف مواد مخدر از كسب لذت هاي ساده در زندگي محروم مي‌شود.

دومين تأثير: مغز همواره خود را با دريافت مواد شيميايي بيروني سازگار مي سازد و براي اينكه فعاليت و عملكردي عادي داشته باشد به مصرف هرچه بيشتر مواد مخدر نياز پيدا مي كند.

۲- مختل شدن فعاليت پيام رسان هاي شيميايي طبيعي مغز :

دومين تأثير مواد مخدربر روي مغز مختل ساختن سيسم ارتباطات مغز است كه با دو نشانه همراه است.

الف- پديدۀ ويار:

اين پديده زماني در فرد معتاد ايجاد مي شود كه مغز به گونه اي فيزيكي نياز شديدي را براي مصرف مواد مخدر ايجاد مي كند. داشتن ويارهمانند خاطراتي است كه با تأثير مواد مخدر بر فعاليت سيستم عصبي مغز ارتباط دارد. مثلاً ممكن است با مشاهده مصرف مواد مخدر از سوي ديگران مغز ما تحريك شده و عكس العمل فيزيكي از خود نشان دهد ، عكس العملي كه ما را به مصرف مواد تشويق مي كند. اگر ما در اين مقطع مواد مصرفي مورد نياز بدن را به آن نرسانيم ، عكس العمل بدنمان را بصورت  خماري  تجربه خواهيم نمود. خماري روشي است كه توسط آن بدن  وابستگي خود به مواد مخدر را نشان مي دهد. احساس خماري شبيه مجازات كردن ما بوسيله بدنمان است تا مواد مخدر مورد نياز را برايش  فراهم كنيم. خماري مي تواند هم رواني و هم  جسمي باشد.

ب- نشانه هاي خماري رواني عبارتند از :

اضطراب، بي قراري، بي خوابي، سردرد، عدم تمركز وافسردگي.

-نشانه هاي خماري  جسمي عبارتند از: عرق كردن شديد،   افزاش ضربان قلب ، اسهال، نفس تنگي، لرزه، دل پيچه ، تهوع ، درد عضلاني و احساس فشار در ناحيه قفسه سينه.

-خماري  كشيدن براي ما معتادان بسيار هولناك است و همين وحشت از خماري است كه مي تواند ما را از تلاش براي  پاك شدن باز دارد.

-توجه داشته باشيد: نشانه هاي خماري در افراد تفاوت  داشته و مي تواند خطرناك باشد و  به  سكته مغزي ، يا سكته خفيف يا شديد قلبي منجر شود. هنگام احساس خماري لازم است از مراقبت هاي پزشكي برخوردار شويد(عبدي، 1385).

3.مقاوم شدن بدن:

يكي ديگر از نشانه هاي اعتياد افزايش مقاومت بدن  است كه بواسطه آن ما بايد مصرفمان بيشتر و بيشتر شود تا بتوانيم همان احساس قبلي را تجربه كنيم. اين امر مي تواند ميزان مصرف ما را تا حدي افزايش  دهد كه روزي بتواند جان يك شخص غير معتاد را به خطر بيندازد.

در برنامه هاي دوازده قدمي ، اين افزايش مقاومت را يك آلرژي يا حساسيت مي نامند. ما نسبت به مواد مخدر يك آلرژي يا حساسيت داريم كه منجر به ويار مي شود. اين حالت  در يك فرد غير معتاد ايجاد نمي شود.

آلرژي  يا افزايش مقاومت ما نسبت به مواد مخدر سبب مي شود تا با وجود عواقب و پي آمدهاي خطرناك مواد مخدر ، اجبار به مصرف داشته باشيم. علت اين كه از اين حالت با واژه آلرژي و حساسيت ياد مي شود، اين است كه  واكنش ما نسبت به مواد مخدر غير عادي است و به جاي  قطع مصرف مواد مخدر ما  به مصرف آن ادامه  مي دهيم.

پديده حساسيت به يك ماده يا مواد به گونه اي كاملاً روشن در مورد اعتياد به مشروبات الكلي نشان داده شده است. بسياري از افراد غير  الكلي قادرند ساعت ها  يك گيلاس ويسكي را جرعه جرعه بنوشند و سپس به همان يك گيلاس اكتفا كنند. اما افراد الكلي با نوشيدن اولين گيلاس حساسيت شان تحريك مي شود و به افراط در خوردن مشروب و بيهوشي  منجر مي شود.

الكلي ها هم همانند معتادان به مواد مخدر، كنترلي بر روي ميزان مصرف مشروب ندارند. اين مشروب الكلي و يا ماده مخدر است كه افسار ما را در دست دارد و ما در برابر بيماري خود ناتوان و عاجزيم(دوستيان  و همكاران، 1392).

[1] : Dopamine


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۳۹۷ساعت: ۰۶:۵۱:۲۶ توسط:محمد موضوع:

تأثير ويژگي هاي شخصيتي و رواني والدين بر اختلالات نافرماني و سلوك فرزندان

تأثير ويژگي هاي شخصيتي و رواني والدين بر اختلالات نافرماني و سلوك فرزندان

با توجه به يافته ها به نظر مي رسد كه مطالعات اندكي وجود دارند كه به طور خاص بر روي نقش شخصيتي والدين كودكان با اختلال رفتاري ذاتي يا غير ذاتي، تمركزكرده اند. اما مطالعات مهمي نشان داده اند كه حالت دائمي شخصيت ناهنجار والدين ممكن است در ايجاد و توسعه اختلالات رفتاري در كودكان عامل مهمي باشد.

در اوائل دهه 1980، راتر[1] و كوينتون [2]، يك مطالعه مؤثر وابسته به  وضعيت جغرافيايي انجام دادند و فهميدند كه اختلال شخصيتي والدين، به عنوان يك پيشگو حاكي از اختلال هاي رفتاري در كودكان مي باشد ( نوردال و همكاران، 2007 ). در مطالعه اي ديگر( كوچانسكا، 1997و لاهي1989 ) نشان داده اند كه والدين با يك عارضه اختلال شخصيتي تشخيص  داده شده، تعهد و التزام ناقص والدين را گزارش مي كند و گرفتاري ها و مشكلات زود  هنگام در طول دوران كودكيشان، نقش روابط بهينه را در سالهاي اوليه براي پيشرفت اختلال رواني در كودكان، نشان مي دهد ( نوردال و همكاران، 2007 ).

تحقيقات همچنين نشان داده اند كه اختلالات رفتار ي كودكان ارتباط تنگاتنگي با مشكلات رواني والدين دارد. هر چه قدر مشكلات رواني والدين شديدتر باشد ظهور اختلال هاي رفتاري كودكان سريعتر خواهد  بود. همچنين مطالعات مختلفي نشان داده اند (كارتر[3]  و همكاران،1999 و لايب[4] و همكاران، 2000 )،كه اختلالات شخصيتي مادرانه ممكن است به طور خاص، براي ايجاد و گسترش اختلال نافرماني مقابله اي و تحريك اختلالات كنترلي، داراي دلائل محكمي باشد.

مطالعات لي و همكاران (1987 ) نشان داده كه چنانچه مادري دچار افسردگي  شديد يا اختلال وحشت باشد، فرزند او احتمالا ً دچار مشكلات رفتاري – هيجاني خواهد شد. در تحقيقي گرين به اين نتيجه رسيد، مادري كه از روحيه اي ضعيف برخوردار  است احساس درماندگي مي كند و دچار احساس خشم و افسردگي مي شود و همين حالات در فرزندش به طور مستقيم تأثير
مي گذارد، زيرا كودك خردسال انرژي خود را از مادر مي گيرد و چون مادر افسرده قادر به پاسخگويي نياز هاي كودك خويش  نمي باشد، اين موارد منجر به بروز مشكلات رفتاري در كودك  خرد سالش مي گردد (گرين، 2001 ).

همچنين به طور چشمگيري مادران پر استرس ممكن است مراقبت هاي كمّي و كيفي لازم را براي  گسترش رشد عاطفي  و اجتماعي و شناختي كودكان آماده نكند (ويتيك[5] ، هاردن [6]،ام سي [7]، ميچ [8]و وستبرك[9] ، 2010 ).

مشكلات رواني والدين به خصوص افسردگي در مادران، يكي از عوامل مهم در افزايش اجتماعي ابتلا به اختلال سلوكي است. تحقيقات ويليامز[10] و همكاران در (1990) نشان مي دهد كه كودكاني كه در 5 سالگي مادراني افسرده داشته اند، در 7 سالگي بدرجاتي از اختلالات رفتاري دچار شده اند. بين سايكوپاتولوژي والدين با ناسازگاري و بزهكاري كودكان ارتباطي بسيار قوي وجود دارد. عوامل مهمي كه در اين باره بايد مورد توجه و بررسي قرار گيرد ويژگيهاي نوروتيكي والدين، بي ثباتي آنها، ويژگيهاي ضد اجتماعي والدين و اهميت يادگيري اجتماعي در بافت خانواده است
( هيون، 1994، ص 211 ).

انجمن سلامت عمومي (2001 ) عنوان نمود كه اضطراب دوران بارداري مادر مي تواند خطر ابتلاي كودك را به اختلال پبيش فعالي به همراه نقص توجه افزايش دهد و مادراني كه در سه ماهه اخر بارداريشان مضطرب هستند كودكاني به دنيا مي آوردند كه دچار مشكلات رفتاري خواهند شد.

در مطالعه اي كه توسط نوردال و همكارانش (2007 ) بين سه گروه مادران كودكان ODD، GAD ( اختلال اضطراب فراگير ) و گروه كنترل انجام گرفت نتايج نشان داد كه مادران گروه ODD عوارض شديد تر عصبي ( افسردگي، اضطراب ) عوارض شخصيتي منفي گرايي و مشكلات دروني بيشتري را در مقايسه با مادران گروه هاي GAD و NC  ( گروه نرمال ) نشان دادند. اين نتايج با مطالعات ديگر، مقداري تطابق نشان مي دهند  براي مثال حالات مادرانه انزوا طلب، رفتار هاي خصومتي و پرخاشگرانه و احساسات منفي را به صورت مرتبط شده با اختلال  ODD يافتند در حاليكه  مادران كودكان با اختلال اضطراب فراگير نوعاً به صورت فردي با درگير ي جسمي، رفتاري كنترل پذير و شديد حمايتگر مشخص مي شوند.

ويديارثي (2006)  نيز معتقد است كه  مشكلات  مادران  مثل اختلالات خلقي، اضطراب، سيگار كشيدن، وابستگي به الكل، مصرف دارو و مواجه با فشار هاي خانوادگي، مشكلات رفتاري كودك را در پي خواهد داشت.

فريك و همكاران، لاهي[11] و همكاران در ( 1989 ) در مطالعات خود به سايكوپاتولوژي مادران برخوردند، آنها بين خصوصيت ضد اجتماعي مادران، دعواهاي زناشويي و اختلال سلوكي  بچه ها رابطه معناداري يافتند. اين مطالعات همچنين نشان داد كه شخصيت ضد اجتماعي مادران بيشتر از شخصيت ضد اجتماعي پدران برابتلاي بچه ها به اختلال سلوكي مؤثر است( راتر، تايلور و هرساو، 1994، ص 315 ).

مادران كودكان مبتلا به به اختلال سلوكي، نسبت به مادران كودكان عادي از نظر هيجاني ناپايدارتر، ناآرام تر، داراي من ضعيفتر و تحمل كمتر در برابر ناكامي هستند (ليل آبادي، 1375). مادران كودكان مبتلا به اختلال سلوكي مستبد تر، سلطه گر تر، پرخاشگر تر، خشن تر، رقابت جو تر، شكاكتر، بدگمان تر و مستقل تر از مادران كودكان عادي هستند (ليل آبادي، 1375)، همچنين  اين مادران غير مقرراتي تر، غير مسئول تر، روياپردازتر، بي اعتماد تر و داراي هيجان هيستريكي بيش تر و مضطرب تر و داراي احساس گناه بيش تر نيز هستند(ليل آبادي، 1375

[1]. Rutter

[2].  Quinton

[3]. Carter

[4].  Lieb

[5]. Vick Whittake

[6]. Harden

[7].  M.C

[8].  Misch

[9]. Westbrook

[10]. Williams

[11] . Lahey


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۳۹۷ساعت: ۰۶:۴۸:۴۶ توسط:محمد موضوع:

افراد هيجانخواه چه ويژگي هايي دارند؟

ويژه گي افراد هيجان خواه :

 زاكرمن و همكاران وي دريافتند كه هيجان خواهي در نتيجه سن تغيير مي كند. افراد جوانتر بيش از افراد مسن تر به جستجو حادثه، ريسك و تجربيات جديد گرايش دارند. نمره هاي آزمون هاي نوجوانان تا 60 ساله نشان داد كه هيجان خواهي با افزايش سن كاهش مي يابد و حدود 20 سالگي آغاز مي شود. مردان در هيجان زدگي و ماجراجويي، بازداري زدايي و حساسيت نسبت به يكنواختي نمره هاي بالاتري گرفتند. زنان در تجربه جويي نمره هاي بالاتري گرفتند.

پژوهشگران همچنين تفاوتهاي نژادي و فرهنگي معناداري در هيجان خواهي يافتند. آسايي ها از افراد كشورهاي غربي نمره كمتري در SSS گرفتند. آزمودني سفيد از غير سفيدها نمره بالاتري گرفتند. (سيد محمدي، يحيي، 1378 ، ص 527 – 526 ).

تفاوتهاي فردي :

 زاكرمن دريافت با وجود آنكه برخي افراد زياد هيجان خواه از فعاليتهايي چون كوهنوردي پرئاز با هواپيماي بي موتور، مسابقات اتومبيل راني، اسكي و غواصي لذت مي برند و افراد كم هيجان خواه عموماً از آنها لذت نمي برند. تفاوتهاي رفتاري هميشه چشمگير نيستند. برخي از افراد زياد هيجان خواه تجربه هاي متنوع را به تجربيات خطرناك تر ترجيح دادند. آنها شركت در گروههاي رويارويي، آموزشي مراقبه و آزمايشهاي روان شناختي جديد را ترجيح دادند. زماني كه برانگيختگي اوليه اين تجربه ها فروكش مي كند، افراد زياد هيجان خواه معمولاً اين فعاليتها را قطع مي كنند، زيرا آنها سطح مطلوب تحريك را ايجاد نمي كنند. افرادي كه نمره بالايي در SSS گرفتند از آنهايي كه نمره پايين گرفتند نشانه هاي شديدتري از سوء استفاده از ماده مخدر از جمله اختلال رواني و مصرف بيش از يك نوع ماده مخدر غيرمجاز را نشان دادند. معتاداني كه نمره بالايي گرفته بود همچنين مصرف مواد مخدر را در سنين پايين تر از معتادان داراي نمره كم آغاز كرده بودند. از اين گذشته افراد زياد هيجان خواه با احتمال بيشتري سيگار مي كشيدند و الكل مصرف مي كردند، با سرعت رانندگي مي كردند، تصادف و محكوميت هاي بيشتري به خاطر رانندگي هنگام مستي داشتند و به فعاليتهاي جنسي زياد مي پرداختند.

در طي پژوهشهايي معلوم شد كه رفتار خطر پذيري جسماني به هيجان خواهي مربوط است، هوانوردان آتش نشانها، افراد پليس كنترل آشوب و رانندگان مسابقات اتومبيل راني از گروههايي كه در اين نوع فعاليتها درگير نيستند. نمره هاي بالاتري در SSS به دست آورند. افراد زياد هيجان خواه با احتمال بيشتري از افراد كم هيجان خواه در ورزشهاي پرمخاطره شركت مي كنند و داوطلب واحدهاي ويژه نبرد ارتش مي شوند. و به نظر مي رسد كه افراد زياد هيجان خواه بيشتر مايل به نقل مكان از محيط آشنا به محيط جديد هستند و بيشتر از آنها دوست دارند و به مكان هاي غريب مسافرت كنند، حتي زماني كه اين مسافرت خطرات جسماني داشته باشد (سيد محمدي، 1378 ، صص 528 – 527 ).


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۳۹۷ساعت: ۰۶:۴۶:۰۷ توسط:محمد موضوع:

ظهور تفكر اميدبخش در دوره اول كودكي

ظهور و افول اميد در زندگي

تفكر اميدوارانه با اين فرض ساده ساخته مي شود كه نوع بشر، حتي در مراحل نوزاديش، توان بالقوه بسيار زيادي براي فكر كردن درباره آنچه كه مي خواهد، دارد «تمايل داشتن» به طور خلاصه همان «اميد داشتن» است. يعني قدم هاي مؤثري كه اكثر انسان ها در طي دوران كودكي محتمل مي شوند تا به طرز اميدبخشي بينديشند. «اميدواري» پل زدن زهني به سوي اهدافي است كه اكنون در رؤيا داشته و در آينده بدان خواهيم رساند (اسنايدر، 2002).

افراد بزرگسال در تفكر اميدآفرين در فرزندان خود سهيم اند. نسل امروز با ياد گرفتن درباره اميد قادر است با مشكلات فردا مبارزه كند. اميدانديشي پل زدن فكري به سوي اهداف تجسم شده اكنون و دستيابي به آن در آينده است. اين گفته كه رنگ رخساره حكايت كند از حال درون به اين معناست كه پختگي رشدي يك فرد موازي با پختگي رشدي گونه هاي كلي تر است. به عبارتي اين قصه در مورد يك نفر درباره افراد ديگر هم صدق مي كند. به طور خلاصه، اميد نوعي تفكر هدفمند است، كه شخصيت اصلي در آن خود را به عنوان موجودي كه قادر است مسيرهاي جديدي به سمت اهداف مطلوب همراه با انگيزه ايجاد، و كاربرد اين مسيرها را حفظ كند بنابراين، اميد درباره تفكرات رهياب و پايور براي اهداف است (اسنايدر، 1996). در سطور زير مراحل شكل گيري اميد در نوزاد بررسي مي شود.

 

ظهور تفكر اميدبخش

دوره اول كودكي: تولد تا نوپايي (3 سالگي)

براي توضيح و تصريح بيشتر تفكر رهياب و تفكر پايورانه هدفمند و رابطه آنها با محور مشترك اهداف، كشف اين مطلب كه هر مؤلفه چگونه از نظر تحولي در دوران اوليه كودكي رشد مي كند، مفيد است.

تفكرات رهياب

از نظر نوزاد، «تولد» مفهوم اطلاعات جديد را براي او به همراه دارد كه ناشي از سرازير شدن اين اطلاعات از طريق اندام هاي حسي است. هر حس خاص بايد براي داشتن معناي خاصي رمزگرداني شود. براي مثال، چهره مادر در ميان تمام چهره هايي كه در مقابل چشمان وي قرار مي گيرد. اين حس با ظرافت پيچيده توسط ادراك كه ذاتاً رويدادي روان شناختي است، غصب مي شود زيرا نوزاد اين اطلاعات وارد را تشخيص داد، سازماندهي مي كند. افزون بر آن، نوزاد انسان فوراً مجذوب محورهاي ارتباطي بين انبوهي از چيزهايي مي شود كه سكانس هايي را به دنبال دارند. در اين فرآيند، ذهن كودك نورسيده بلافاصله متوجه زمان وقايع مجاور مهم در زندگيش مي شود به نظر مي رسد كه اين افكار انتظاري (پيش آيندي) از لحظه تولد وارد عمل مي شوند و در تمام سال اول زندگي و بعد از آن ادامه مي يابند (كوپر، 1994).

ادراك و محورهاي ارتباطي با توانايي نوزاد به هم گره مي خورند تا به ابژه هاي دلخواه (اشخاص يا اشياء محبوب) اشاره كنند. فرض مي شود كه اين رفتارهاي مورد اشاره در سه ماه اول زندگي روي مي دهند و به طور مشخص تا اواخر 12 ماهگي فعال مي شوند (شولمان 1991)، نوزاد «با اشاره كردن» در حال شناسايي هدف است. همين طور، بايد توجه داشت كه اشاره كردن حاكي از آن است كه كودك در حال انتخاب يك هدف از ميان چند هدف است. خلاصه كلام درباره تفكر رهياب اين است كه نوزاد فوراً ادراكي (تصوري) را درباره «آينده كه خارج از ذهن اوست» شكل مي دهد و ياد مي گيرد كه وقايع خاصي موقتاً هم زمان روي مي دهند. به علاوه، نوزاد شروع به تمركز روي اهداف خاصي مي كند و با ادراك/ تصور مسيرهاي ارتباطي با اهداف، جريان هاي اساسي لازم را براي تفكر رهياب كسب مي كند. نوزاد با درك اين زشته هاي ارتباطي با اهداف، جريان هاي اصلي لازم را براي تفكر رهياب كسب كرده است.

تفكر پايورانه

درواكاري قبلي از تفكر رهياب هدفمند، نوزاد فاقد هر گونه آگاهي شخصي درباره اشتياق به اعمال هدفمند است. وقتي نوزاد قادر مي شود بينش خودانگيزي كسب كند، تفكر پايورانه وارد عمل مي شود. به هر حال، ظهور افكار خودانگيز مسبوق بر مرحله رشدي است كه متضمن اطلاع از خويشتن است (استرن، 1985). تصورات مبهم درباره خويشتن در چند ماه اول بروز مي كند، بينش و بصيرت به خود در اكثر نوپاها از 12 تا 21 ماهگي به خوبي محرز مي شود (كايلان، 1978). اگر نقطه اي رنگي روي بيني كودك يك ساله اي كشيده مي شود وقتي او در مقابل آيينه قرار مي گيرد آن را لمس مي كند اما كودكان خردسال تر چنين كاري نمي كنند. همين طور، از حدوداً 18 تا 21 ماهگي، تولد روان شناختي روي مي دهد كه در آن كودك شروع به استفاده از ضمير «من» مي كند (همان منبع).

وقتي بازشناسي خود شكوفه مي زند كودكان هم رفته رفته مي فهمند كه مي توانند سبب اتفاق چيزي شوند. حرف زدن كودكان نوپا «آموزنده» است. چون آنها اغلب به ظرفيت و خواست و اراده شان اشاره مي كنند. حرف هاي آنها نشان مي دهد كه مي فهمند آنها عامل اتفاقات بعدي اند. براي نمونه، «من مي توانم»، «نه، من خودم آن كار را انجام مي دهم» (يك دختر 32 ماهه)؛ «من مي توانم آن كار را بكنم» (يك دختر 31 ماهه)؛ «من هم»، «من مي خواهم»، «خودم انجامش مي دهم» (يك پسر 35 ماهه). اين جملات تلويحاً نشان دهنده اهداف كوتاه مدت كودك نوپايي است كه براي رسيدن به آن اهداف از خود اعمالي را بروز مي دهد. افكار خودمحورانه به ويژه وقتي با اين بينش همراه مي شوند كه خودش در حال حركت به سوي هدف مورد نظرش است، پايه و اساس تفكر خودانتسابي را تشكيل مي دهند. نقش موانع در اين دوره بسيار مهم است. والدين مي توانند فوراً ببينند كه وقتي فرزندانشان با موانعي برخورد مي كنند چقدر ناراحت مي شوند. اين موضوع عام در روان شناسي سابقه طولاني دارد. براي درك اين پديده با استفاده از نظريه به اميد مي توان گفت موانع فيزيكي بر سر راه تعقيب هدف هيجان هاي منفي ايجاد خواهند كرد به ويژه اگر كودك درك كند كه براي رسيدن به اهدافش بايد بر موانع غلبه كند (اسنايدر، 1996).

از آنجا كه زندگي همواره موانعي روبه رو شويم اين معضل مكرراً در مورد نوجوانان ما در برخورد با موانع پيش مي آيد. بنابراين، خوب نيست بلافاصله وساطت كنيم و به كودك نوپا نشان دهيم كه چگونه ماني را دور بزند. ضرورتاً تحمل ناكامي وجود دارد، و كودك حتي وقتي كه در كاري با مانع مواجه مي شود با دست و پنجه نرم كردن با موانع با فهم و شعور خويش، اين ناكامي را تحمل مي كند. با اين حال، وقتي كودك نوپا محكم قدم برمي دارد و مانعي او را متوقف مي كند آن گاه ما از طريق نقش الگو مانند يك مربي مي توانيم و بايد به كودكان كمك كنيم كه ياد بگيرند تفكر رهياب وارادي را براي رسيدن به اهداف خود به كار بگيرند. در چنين مواردي، ايفاي نقش كارآگاه بسيار مفيد است و كودك كمك مي شود كه چگونه موانع را دور بزند (اسنايدر و همكاران، 2006). به عقيده وي تفكر بسيار اميدبخش از غلبه بر موانع را دور بزند يعني موانع فيزيكي و فكري برمي خيزد. از اين روي، موانع چيزي نيستند كه بايد از سر راه بازي كودك برداشته شوند برعكس، موانع درس هاي مهمي مي دهند كه كودك نوپا ذهنش به مسيرهاي ديگري حول مانع كه علامت ايست است، مي انديشد. تفكر رهياب در طي شرايط بدون مانع و طبيعي، انطباقي است اما حتي ارزش بيشتري پيدا خواهد كرد وقتي «به كار حول آن» نياز است.

ساير محققان اين سروكار داشتن با موانع را يك جريان شبه ايمن سازي ناميده اند و آن را تاب آوري ناميده اند؛ با اين حال، تاب آوري ظاهراً با مزاياي متعددي همراه است. بسياري از كتاب هاي كودكان نقشه هاي مخفي ارايه مي كنند كه در آن شخصيت اصلي داستان با مشكلاتي مواجه مي شود و براي اين مشكلات راه حل هايي پيدا مي كند. اهميت اين نقشه هاي دقيقاً در تاكتيكي كه قهرمان داستان اتخاذ مي كند، نيست بلكه تقريباً در حفظ تلاش هاست. بنابراين، در اين مفهوم، موانع به اذهان جوان مي آموزد كه به توانايي هاي خويش براي يافتن مسيرهايي كه مؤثر خواهند بود، ايمان داشته باشد اما اين موانع نشان مي دهد كه تلاش هاي مداومي در اين جريان نيز وجود دارد (براي نمونه، تفكر پايورانه). تفكر هدف مدار تقريباً برو برگرد در بافت (در ارتباط با) ساير كساني كه اميد را مي آموزند، ياد مي گيرد در واقع، اميد شايد يكي از اساسي ترين هديه هاي بين فردي است بنابراين، تعجبي ندارد كه بزرگسالاني كه داراي اميد بالايي اند پيوند نزديكي با مراقبت كننده خود داشته باشند، مراقبي كه زمان باارزشي با آنها صرف كرده است. به طور كلي، اين افراد بزرگسال بسيار اميدوار به نوبه خود با ديد بسيار مثبتي درباره رابطه بزرگ مي شوند، در واقع آنها به دنبال مصاحبت و همدمي با ديگرانند. آنها دلبستگي قوي با ديگران ايجاد مي كنند و اهداف آنها. وقتي بچه ها با موانع برخورد مي كنند ممكن است ديگران را براي كمك به خود در رابطه با مشكل در جريان بگذارند، كودكان بسيار اميدوار موجودات اجتماعي اند و به نظر مي رسد كه توانايي آنها براي برقراري ارتباط ناشي از دلبستگي هاي قدرتمند آنها با مراقبت كنند. اوليه شان است همان طور كه در شكل 5-3 نشان داده شده است، دلبستگي احتمالاً آخرين درس از مرحله نوزادي تا نوپايي براي كسب تفكر اميدبخش است.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۳۹۷ساعت: ۰۶:۴۳:۲۷ توسط:محمد موضوع: