پايان نامه پايان نامه .

پايان نامه

خلاقيت و اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي

خلاقيت و اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي

تورنس(1994، ترجمه قاسم زاده، 1381) معتقد است كه خلاقيت يك اثر شخصي است كه بر عوامل انگيزشي، هيجاني و يادگيريهاي شخصي وابسته است. عده اي نيز مانند گيلفورد(1950، به نقل از الكهتاني، 2009) معتقدند كه خلاقيت داراي ابعاد فراشناختي است و با فرايندهاي عالي ذهني نظير تفكر و هوش ارتباط دارد. گروهي هم معتقدند كه خلاقيت پديده اي چند متغيري است يعني عوامل اجتماعي، خانوادگي، شخصيتي و شناختي همزمان بر آن تاثير گذارند(تايلور، 1972؛ تورنس، 1969؛ برك، 2000؛ به نقل از سيف، 1389). وجود تئوريهاي مختلف در زمينه خلاقيت و عدم توافق بر روي يك تئوري موجب تفاوت در تعريف آن شده است.

آيزنك(1998، به نقل از كجباف و خليلي، 1382) خصوصيات اصلي ويژگي شناختي افراد خلاق را عدم بازداري ذهني مي داند كه به عدم تمركز آنها به يك محرك خاص منجر مي شود و قابليت آنها را براي در نظر گرفتن محركات مختلف افزايش مي دهد. به عقيده وي مهمترين ويژگي شخصيتي افراد خلاق روان پريشي گرايي است كه آن را شامل ويژگيهايي چون خونسردي، خود محوري، خلاقيت و داشتن برخورد غيرشخصي، تكانشي، ضداجتماعي، تفكر سخت و غير منعطف و نداشتن همدلي مي داند. ويژگي عدم بازداري ذهني از منظر روان تحليل گري نيز در مورد افراد خلاق مورد ملاحظه قرار گرفته است. براساس اين نظريه فيلترهاي بازداري ذهني كه ناشي از شكل گيري من است عمل نمي كند و منجر به شكل گيري تخيل و رويا مي شود(كجباف و خليلي، 1382).

استرنبرگ و ريس(1998، به نقل از اميري مجد، 1385) يك مدل تحول رواني را در مورد خلاقيت ارائه داده اند. ابعاد اين مدل معرف پنج شكل از بيش تحريك پذيري رواني است. بيش تحريك پذيري رواني بيان مي كند كه حوزه هاي رواني- حركتي، حسي، عقلاني، تصوير سازي ذهني و هيجاني در خلاقيت به گونه اي گسترده و شديد تجربه مي شوند. اغلب اوقات بيش تحريك پذيري ها همانند صفات شخص به لحاظ اجتماعي ارزشمند تلقي نمي شوند در عوض به عنوان ناآرامي ، بيش فعالي، خلق و خوي عصبي، هيجان پذيري افراطي و شدت هيجاني در نظر گرفته مي شوند، بيشتر افراد اين صفات را ناراحت كننده مي دانند و اين خلق و خو بيشتر جامعه ستيز خوانده مي شود.

يكي از موضوعاتي كه در روانشناسي مورد مطالعه قرار گرفته است، موضوع خلاقيت و نارسايي توجه/بيش فعالي مي باشد. مباحث زيادي روي چگونگي تعريف هر ساختار و همچنين مشابهت هاي آشكار بين دو موضوع بين محققان اتفاق افتاده است. اين محققان در مورد مشابهت ها نگرانند و حامي بهترين شيوه تمايز بين دو موضوع هستند زيرا ممكن است آموزش و رشد آنها بواسطه تجويز داروهاي غير ضروري ناشي از تشخيص نادرست تحت تاثير قرار گيرد. آنها استدلال مي كنند كه شيوه برخورد يك كودك خلاق بايستي بسيار متفاوت از يك كودك داراي اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي باشد(كراموند، 1994).معلمان با توجه به مشابهت هاي رفتاري در كودكان مشخصه هاي زير را به عنوان شاخصي از يك كودك خلاق مي دانند: انجام نقشهايي كه به تنهايي برعهده ميگيرند، تكانشي بودن، تابع نبودن و هيجاني بودن. همچنين معلمان نشانه هاي زير را براي توصيف كودكان داراي اختلال نارسايي توجه/بيش فعال برشمردند: بي اعتنايي يا نپذيرفتن درخواست معلم، تكانشي، لجوج، كج خلقي و تحريك پذيري(اسكانسگارد و بارتز، 1998، به نقل از هلي و روكليج، 2006). از طرفي استرنبرگ و ريس(1998، به نقل از اميري مجد، 1385) بيان مي كند كه افرادي كه تفكر واگراي بالايي دارند ممكن است لجباز ، بي ملاحظه و طعنه زن به نظر برسند. آنها بيشتر اوقات، مراجع قدرت را زير سوال مي برند و ممكن است در كلاس درس معلم را به چالش بكشانند. اين كودكان با محيط خود همرنگ نمي شوند و نياموخته اند كه از محيط به نفع خودشان استفاده كنند. آنها خيلي كم مورد تاييد قرار مي گيرند و ارتباط هاي آنها در خانه و مدرسه با مشاجره همراه است.

هر چند نشانه هاي اوليه اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي، بي توجهي، بيش فعالي و تكانشي بودن است، بازنگري هاي متون مربوط اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي اين نشانه ها را بين افراد خلاق و افراد داراي اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي مشترك نشان مي دهد. كراموند(1994) و جنتر(2007) علاوه بر اين ويژگي ها، موارد مشابه ديگري را نام مي برند كه عبارتند از، خوي سختگير، نقص در مهارت اجتماعي، پيشرفت تحصيلي پايين، عدم تمركز و ريسك پذيري بالا. كراموند(1995) همچنين نشان داده كه 32 درصد كودكان داراي اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي نمره بالايي در آزمون تورنس دريافت كردند و 26 درصد افراد خلاق نمره بالايي در نشانه هاي اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي دريافت كردند.

پژوهش هايي كه خلاقيت را در كودكان داراي اختلال نارسايي توجه/بيش فعال مورد بررسي قرار داده اند، با مرور اين پژوهشها مي توان به وجود يا عدم وجود خلاقيت در اين كودكان پي برد. همچنين به پژوهش هايي كه كاركردهاي اجرايي را در كودكان داراي اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي با خلاقيت بالا مورد بررسي قرار داده اند، اشاره مي شود.

در مطالعه اي كه توسط هلي و روكليج(2006) با هدف بررسي رابطه بين خلاقيت، اختلال نارسايي توجه و كاركردهاي شناختي در كودكان انجام گرفت.به اين نتيجه دست يافتند كه رابطه ي معناداري بين خلاقيت و اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي جود ندارد، بدين معني كه كودكان داراي اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي خلاق تر از كودكان بدون اين اختلال نبودند. و در ادامه، كاركردهاي شناختي سرعت نامگذاري، سرعت پردازش، زمان واكنش،حافظه كاري، كنترل بازداري مورد بررسي قرار گرفت كه در هر دو گروه كودكان داراي اختلال نارسايي توجه/بيش فعال و كودكان خلاق داري اختلال نارسايي توجه/بيش فعال، در سرعت نامگذاري، سرعت پردازش، زمان واكنش،حافظه كاري، كنترل بازداري نقص نشان دادند. و در تمام اندازه هاي شناختي ديگر، گروه خلاق داراي اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي بهتر از گروه داراي اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي عمل كردند.اين يافته ها بر رشد يافتگي و مديريت كودكان خلاق دلالت دارد.

آبراهام و همكاران(2006) به بررسي تفكر خلاق در نوجوانان داراي اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي پرداخت، يافته ها نشان داد كه كودكان داراي اختلال نارسايي توجه/بيش فعال بيشتر از گروه عادي تفكر خلاق دارند.

كراموند(1994) به رابطه بين خلاقيت و اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي پرداخته است. نتايج نشان داد كه كودكان داراي اختلال نارسايي توجه/بيش فعال در آزمون شكلA خلاقيت تورنس در تمام عناصر به جز بسط به صورت نزديك به ميانگين عمل كردند. در اين آزمون نمره كودكان داراي اختلال نارسايي توجه/بيش فعال يك انحراف استاندارد بالاتر از ميانگين بود.

ويلكاكسون و جاكوبلين(2006) نيز به بررسي خلاقيت و اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي پرداختند. نتايج در اين پژوهش نشان داد كه كودكان داراي اختلال نارسايي توجه/بيش فعال نمره بالاتري در اندازه هاي خلاقيت نداشتند. و همچنين باركلي و همكاران(2001، 1996، به نقل از الكهتاني، 2009) يافتند كه جوانان داراي اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي در مقايسه با جوانان عادي تفاوتي در اندازه هاي خلاقيت ندارند.

مشكل خودگرداني و بازداري رفتاري به عنوان توجيه نظري و الگوي پژوهشي براي اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي، توجه زيادي را به خود جلب كرده است. برخي پژوهشگران اظهار كرده اند كه اين مشكلات كليد بسيار مهمي در فهم اين اختلال است. مباحث مربوط به اين مشكلات شامل اصطلاحاتي نظير، بازداري رفتاري و كاركردهاي اجرايي، و نيز كنترل تكانش، خود تنظيمي و خودمديريتي مي باشد. در اين عناوين مشكل مورد مواجهه فرد در فكر كردن هنگام عمل و فهم اينكه عواقب برخي رفتارها چيست؟(هاردمن، درو و اگن، 1948، ترجمه عليزاده و همكاران، 1388).

به نظر باركلي(1997، به نقل از عليزاده، 1386)، بازداري رفتاري فرايندي عصب شناختي است كه به كودكان كمك ميكند تا پاسخ درنگيده بدهند. همچنين باركلي(1996، به نقل از اسچرس و همكاران، 2004)  معتقد است كه اختلال پايه در افراد داراي نارسايي توجه/بيش فعالي، كنترل بازداري ضعيف است. لذا اين افراد قويا نياز به بازداري يك پاسخ يا نگهداري در حافظه كاري دارند. از طرفي آيزنگ(1995، به نقل از ويت و شاه، 2006) بيان مي كند كه الگوهاي گوناگون خلاقيت به اين اشاره دارد كه بازداري اجرايي مي تواند خلاقيت را تحت تاثير قرار دهد. مطالعات تجربي اخير رابطه بين خلاقيت و بازداري اجرايي را شرح داده است.

به طور ويژه بازداري ممكن است اثر معكوس روي دوجنبه خلاقيت (تفكر واگرا و تفكر همگرا) داشته باشد. در يك مطالعه كارسون و همكاران(2003، به نقل از ويت و شاه، 2006) يافتند كه نقص بازداري پنهان(يك نوع بازداري)، كه بوسيله جدا كردن محركهاي نامربوط اندازه گيري مي شود، با تفكر واگراي بهتر مربوط شده است. از نظر آيزنگ(1998، به نقل از كجباف و خليلي، 1382) عدم بازداري ذهني، سازوكاري است كه فرد براي پاسخ دهي به محرك ها، دامنه وسيعي از محرك ها را به صورت محرك هايي مرتبط در نظر مي گيرد. نكته اصلي در اينجاست كه افرادي كه نقص بازداري دارند از مقوله بندي بيشتري استفاده ميكنند كه اين مقوله بندي ها بيشتر ابتكاري هستند.

در پژوهش فايور و همكارانش(2001، به نقل از ويت و شاه، 2006) شركت كنندگاني كه در تكليف بازداري خواندن عملكرد ضعيفي داشتند، در آزمون استفاده هاي غير معمول(آزمون اندازه گيري تفكر واگرا) موارد بيشتري را توليد مي كردند. همچنين در زمينه وجود رابطه مثبت بين كنترل بازداري ضعيف و تفكر واگرا، آنها يافتند كه افراد داراي اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي ميزان تفكر واگراي بالاتري از ميانگين را نشان مي دهند. بنابرين كنترل بازداري ضعيف ممكن است يك زيان براي تفكر همگراي افراد داراي اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي محسوب شود ولي براي تفكر واگراي آنها يك مزيت محسوب شود.

بررسي تصويرنگاري هاي عصبي در افراد داراي اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي نشان داده است كه كودكان با اين اختلال در مخچه و قطعه پيشاني كه داراي كاركرد اساسي در برنامه ريزي، سازماندهي، تصميم گيري، ادراك زمان، بازداري و تفكر هستند، مشكل دارند(باركلي، 1998، گيد و همكاران، 1994، هانيد و همكاران، 1991، به نقل از عليزاده، 1384). هيلمن و همكاران(2003) فرض كردند كه لوب پيشاني براي تفكر واگرا ممكن است يك منطقه مهم باشد در اين راستا هيلمن (2005) نشان داد وقتي كه كاركرد لوب پيشاني دو گروه افراد خلاق و عادي در حين آزمون تفكر واگرا بررسي شد افراد عادي در حين انجام آزمون تفكر واگرا فعاليت لوب پيشاني شان افزايش پيدا كرد و در مقابل، فعاليت لوب پيشاني افراد خلاق نسبت به افراد عادي نه تنها افزايش داشت بلكه بيش از آن بود.

بعضي مطالعات نشان داده است كه الگوي مغز در افراد داراي نارسايي توجه/بيش فعالي با الگوي مغز در افراد خلاق مشابهند(هرمن، 1981، و تورنس، 1984، به نقل از بيلي، 2007). گالاگر(1997) بيان كرد مشابهت هاي زيادي بين مغز افراد داراي نارسايي توجه/بيش فعالي و افراد خلاق وجود دارد. افراد خلاق نسبت به افراد نرمال در مغزشان مكانيسم توقف ضعيف تري دارند. محققان خلاقيت فرض كرده اند كه اين مكانيسم توقف ضعيف اجازه مي دهد كه بسياري از تفكرات كنترل نشده و بي اختيار باهم تلاقي كنند و منتج به تفكر خلاق شوند. محققان اختلال نارسايي توجه/بيش فعالي نيز يك مكانيسم توقف ضعيف مشابه در مغز اين افراد مشاهده كردند. به هر حال اين شواهد را به عنوان نقص عصب شناختي بررسي كردند.

كراموند(1995) نيز احتمال مي دهد كه تفاوتهاي ساختار مغز با كاركردهاي شناختي متفاوت در افراد داراي نارسايي توجه/بيش فعالي  و افراد خلاق ارتباط داشته باشد.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۳۹۷ساعت: ۰۴:۵۲:۰۰ توسط:محمد موضوع:

نظريه هاي دلبستگي از ديدگاه و منظر روانشناختي

نظريه هاي دلبستگي

در اين بخش به طرح نظريه هايي كه به طور مستقيم دلبستگي را بررسي كرده اند مي پردازيم. روانشناسان در بيشتر سالهاي قرن حاضر به روابط كودكان با كساني كه مراقبت از آن ها را بر عهده دارند تاكيد كرده اند و اين كنش هاي متقابل را بر اساس عمده رشد عاطفي و شناختي مي دانند. اين نظريه پردازان تمام توجه خود را به مادر كودك به عنوان كسي كه اين محبت، توجه و مراقبتش به كودك احساس امنيت مي دهد و اهميتي اساسي دارد متمركز كرده اند (مانسن و همكاران، 1985؛ ترجمه ياسايي، 1380).

2-4-7-1- نظريه كردارشناختي بالبي

جان بالبي روانپزشك و روان تحليلگر انگليسي (1990-1970) نخستين روان تحليلگري است كه الگوهايي را براي تحول كنش وري شخصيت (يا نظريه غرايز) پيشنهاد كرده است كه از نظريه كشاننده هاي فرويد ي فاصله مي گيرد. او راه خود را با تكيه بر يافته هاي عملي جديد تر و اساساً يافته هاي رفتارشناسي و سيبرنتيك (فرمانگري) از فرويد جدا مي سازد. بي همتايي و بديع بودن مفهوم دلبستگي در نظام بالبي در عين تكيه بر آزمايشگري، بيان اين فرضيه است كه نياز به دلبستگي نخستين است (منصور و دادستان، 1379). بالبي در قلمرو دلبستگي چند نكته مهم را مورد تاكيد قرار مي دهد:

اول آنكه كودك از نظر ژنتيكي براي واكنش هايي آمادگي دارد:

كودك به علامات محركي (به راه افتادن فعاليت، پايان يافتن) پاسخ مي دهد كه هم از اطلاعاتي مشتق مي شوند كه ناشي از ارگانيزم اند (سرما، گرما، درد)، و هم از اطلاعاتي كه منبعث از محيط (صداي شديد، تاريكي و جز آن) هستند. واكنش هاي كودك به اهداف ثابتي منتهي مي شوند، و در اين مورد خاص، واكنش وي عبارت است از تامين مجاورت با يك فرد خاص يعني مادر كه بر همه افراد ديگر مرجح است (منصور و دادستان، 1379). اين خواست در كودكي تحت تأثير جدايي از چهره دلبستگي و بعد ها بر اثر خستگي، تنيدگي، تهديد يا بيماري فعال مي شود (هلمز، 1993؛ ترجمه بشارت، 1379).

دوم آنكه رفتار دلبستگي متحول مي گردد :

بالبي در آغاز به پنج نظام رفتاري مكيدن، به ديگري آويختن، دنبال كردن، گريه كردن و لبخند زدن اشاره كرده است. اين پنج قالب رفتاري معرف رفتار دلبستگي در كودك الزاماً پيش از آن كه به دو دسته رفتارهاي دنبال كردن يا پيوستن (مكيدن و به ديگري آويختن) و طلبيدن (گريه و لبخند) تقسيم شوند، استقرار مي يابند و كودك آن ها را تدريجاً بر پايه ظرفيتهاي قبلي سازمان دهي مي كند.

كودك در واقع با طيف وسيعي از ظرفيت هاي بالقوه آمادگي براي عمل به دنيا مي آيد. ظرفيت هايي كه در عمل بتدريج چهره بيش از تمايز يافته را هدف قرار مي دهند. در جوامع امروزي اين چهره عمدتاً مادر است كه غالباً وظيفه مواظبت از كودك را بر عهده دارد. بعد ها دلبستگي با فوريت كمتري متجلي مي گردد، چه كودك بر اثر تحول شناختي خويش به وسايل جديدي مجهز مي گردد كه از ميان آن ها بايد به كاربرد رمزها (زبان)، بنا كردن راهبردها، كشش نسبت به ديگر كانون هاي رغبت اشاره كرده بدين ترتيب، كودك مي تواند در مدت هاي بيش از پيش طولاني تر، با اين فكر كه مادر وي به هنگام نياز به سادگي در دسترس وي خواهد بود، خشنود باشد. در اين هنگام، تعامل مادر و كودك به شكل ظريف تري در مي آيد و بر اثر نوعي صلاحيت كه به كندي تحول مي يابد، كودك اين فكر را مي پذيرد كه مادر وي داراي اهداف خاص خويش است و ايجاد نوعي همسازي براي آن كه هر يك به رضايت خاطر لازم دست يابند (پشت سر گذاشتن خود ميان بيني " پياژه اي " ) ضروري است (تامپسون، 2008).

تمام اين فرايند از سه سال اول زندگي سرچشمه مي گيرند و از نخستين روز هاي زندگي در سازماندهي رفتار دلبستگي مشهوداند. اين مرحله اي است كه در آن فرد تمام ظرفيت هاي انساني را كسب مي كند.

رفتار دلبستگي كه از نقطه شروع در كودك وجود دارد به تدريج متنوع مي گردد، به چهره هاي معين گسترش مي يابد، در تمام زندگي پا بر جا مي ماند و تحت اشكال مختلف متجلي مي گردد و گاهي حتي تحت اشكال رمزي (نامه نگاري ها، ارتباطات تلفني) به منظور تأمين تماس بروز مي كند. اين روابط چند گانه تحت تأثير متقابل افراد به يكديگر حداقل در درون خانواده پابرجا مي ماند (زانگ و چن[1]، 2010).

رفتار دلبستگي كه هم از يك نياز فطري و هم اكتساب ها منتج مي كردد، داراي كنش مضاعف است:

يك كنش حمايتي، كه به اندازه رفتار تغذيه اي و رفتار جنسي مهم است و به كودك فرصت مي دهد تا از مادر خويش فعاليت هاي لازم براي تداوم حيات را بياموزد. چه تجهيزات رفتاري وي كه از انعطاف لازم برخوردارند، و به وي اجازه مي دهند كه به تقليد بپردازد و سپس به ابتكار دست زند (منصور و دادستان، 1379).

بالبي در توضيح كنش محافظتي رفتار دلبستگي معتقد است كه در طول دوره تكامل، انسان همواره در معرض خطرهاي گوناگون مانند سرما، گرسنگي، غرق شدن و ساير حوادث بوده است. جهان كنوني نيز علاوه بر خطرات قديمي مانند آب، آتش و گاهي حيوانات خطرناك، شامل خطرات جديدي مانند برق، خودرو و امثال آن است، در مقابل اين خطرات، گرايش غريزي به حفظ تماس و نزديكي به چهره هاي دلبستگي، شانس فرد براي زنده ماندن و توليد مثل را افزايش مي دهد. به علاوه الگوي غريزي شامل آمادگي هاي ژنتيك براي دلبستن به يك فرد و يادگيري درباره اين كه كدام چهره را انتخاب كند و چگونه رفتار را در ارتباطات با آن چهره سازمان دهد، مي باشد (بالبي،1982).

كنش ديگر دلبستگي اجتماعي شدن است:

دلبستگي در جريان چرخه هاي زندگي از مادر به نزديكان و سپس به بيگانگان و بالاخره به گروههاي بيش از پيش وسيع تري تسري مي يابد و به صورت عاملي به همان اندازه مهم براي ساخت دهي شخصيت كودك كه تغذيه زندگي جسماني وي است، در مي آيد (منصور و دادستان، 1379).

دلبستگي به " پايگاه امن " منتهي مي شود. احساس ايمني " رفتار اكتشافي " ره آورد دلبستگي در ايام طفوليت و اوايل كودكي است. بين رفتار دلبستگي، جستجوي چهره دلبستگي با تمسك به آن و اكتشاف، رابطه اي متقابل وجود دارد (هلمز، 1993؛ ترجمه بشارت، 1379).

جدايي فرد از چهره دلبستگي به " اعتراض جدايي " مي انجامد كه غالباً با خشم و اضطراب و تلاش براي اتحاد مجدد توأم است (هلمز، 1993؛ ترجمه بشارت، 1379). در صورت تداوم جدايي، ابتدا مرحله نوميدي و نهايتاً مرحله بريدگي يا قطع دلبستگي پديدار مي شود (منصور و دادستان، 1379). اگر اين جدايي به صورت موقتي باشد " يك رفتار دلبستگي دلهره آميز " را القاء مي كند. اين رفتار دلبستگي دلهره آميز اگر شديد باشد، ايجاد استقلال و ظرفيت هاي سازش اجتماعي كودك را با اشكال مواجه    مي سازد. بنابراين هر شكافي كه در اين مبادله زودرس نخستين روابط (كه جريان كودكي و تا دوره نوجواني استقرار مي يابند) ايجاد گردد، مي تواند تاثير قاطعي بر تحول شخصيت داشته باشد و در آينده به اختلالات كم و بيش وخيم مرضي منجر گردد (منصور و دادستان، 1379). به دنبال نظريه ي بالبي بازديد والدين از بيمارستان فراهم شده و يتيم خانه ها به شكل مهد كودك مسكوني با مراقب و سرپرست به سبك خانه توسعه يافت (راتر، 2008). به علاوه تحقيقات طولي سايكوفيزيولوژيك در زمينه زيست شناسي دلبستگي نشان مي دهد كه پاسخهاي فيزيولوژيك خودمختار مانند ضربان قلب و تنفس، و فعاليت محور هيپوتالاموس، هيپوفيز و ترشح آدرنال و در نتيجه مديريت استرس در آزمايش وضعيت غريب با در نظر گرفتن تفاوتهاي فردي، در مراقبت هاي با كيفيت بالا موفق تر عمل مي كند (فوكس، هين[2]، 2008).

2-4-7-2- نظريه روان تحليل گري

اكثر كارهايي كه در زمينه تحول دلبستگي انجام گرفته به طور مستقيم يا غير مستقيم متأثر از نظريه روان تحليل گري است: زير بناي نظريه دلبستگي در واقع همان مبحث روابط موضوعي است كه در روان تحليل گري مطرح شده است (هريس، 2004).

به اعتقاد فرويد، بنيان گذار روان تحليل گري، كودكان خردسال موجوداتي دهاني هستند كه از طريق مكيدن يا بردن اشياء به دهان ارضاء مي شوند و كودكان به كسي وابسته مي شوند كه لذت دهاني آنان را فراهم سازد. زماني كه مادران لذت دهاني كودك را از طريق غذا دادن ارضاء مي كنند، كودكان به آن وابسته مي شوند. بر اساس اين ديدگاه فعاليتهاي مراقبتي والدين، فعاليت هاي چون شير دادن كه براي حيات كودك ضروري است در شكل دهي دلبستگي نقش بنيادين دارند (هال و ليندزي، 1957؛ به نقل از شيور و ميكولينسر[3]، 2005).

ارضاي نياز كودك از طريق ارضاي دهاني، يعني مكيدن و شيوه هاي ديگر تحريك دهاني، منجر به ايجاد دلبستگي به پستان ارضاكننده مادر و در نهايت خود مادر مي شود (شيور و ميكولينسر، 2005). بنابراين از نظر فرويد نياز دلبستگي كشاننده ثانوي است كه از ارضاي كشاننده نخستين گرسنگي مشتق مي گردد (هريس، 2004). فرويد دلبستگي كودك به مادر را احساس بي همتايي مي داند كه بدون تغيير در سراسر زندگي به منزله نخستين و نيرومندترين موضوع عشق مي باشد. به اعتقاد فرويد كودك پيوسته انرژي ليبيدويي خود را بر كساني سرمايه گذاري مي كند كه از وي مراقبت به عمل مي آورند. بدين ترتيب دلبستگي كودك به مادر كه نوعي سرمايه گذاري رواني از سوي كودك است، بر پايه ارضاي نيازهاي اوليه او مانند تغذيه، گرمي، مهرباني و كاهش درد از سوي مادر شكل مي گيرد. لذا براي فرويد منطقي است اگر مادر موضوع نخستين امنيت و عاطفه قرار گيرد (شيور و ميكولينسر، 2005).

2-4-7-3- نظريه اريكسون

اريكسون توصيف فرويد از مرحله دهاني را گسترش داده است او نخست نشان مي دهد كه اين تنها منطقه دهاني نيست كه اهميت دارد بلكه شيوه ي دهاني تعامل با جهان مهم است. نخستين شيوه مسلط "جزء خود كردن" است كه نه فقط تمايل به خوردن از طريق دهان بلكه از طريق همه حواس مي باشد "جزء خود كردن" و پس از آن گاز گرفتن و چنگ انداختن به نظر مي رسد كه از طرق عمومي تعامل "ايگو" را با جهان شامل مي شود (كرين، 1943؛ ترجمه فدايي، 1382).

در مرحله اول كه اريكسون آن را اعتماد در برابر عدم اعتماد ناميده است كودك نياز دارد كه با ديگري رابطه برقرار كند تا از اين راه نيازهاي خود را تأمين كند. بنابراين وقتي كودكان احساس كنند كه يك والد با ثبات و قابل اتكاء است يك حس اعتماد اساسي به آن والد پيدا مي كنند. آنان به اين درك مي رسند كه هر گاه احساس سرما، خيس بودن و يا گرسنگي نمايند مي توانند براي رفع رنج روي ديگران حساب كنند. در عوض، چنان چه مواظبت ها پايدار نباشند، ممكن است كودك احساس عدم اعتماد به اطرافيان كند يعني اين احساس كه والد غير قابل پيش بيني و غير قابل اطمينان است (كرين، 1943؛ ترجمه فدايي، 1382).

بنابراين اريكسون اعتقاد داشت كه اعمال غذادهي مادر بر نيرومندي و ايمني دلبستگي هاي كودكش تأثير خواهد داشت. با اين وجود او ادعا كرد كه پاسخ دهي كلي مادر به نيازهاي كودكش از غذادهي مهم تر است. طبق نظريه اريكسون مراقبتي كه بدون تناقض به تمام نيازهاي كودك پاسخ دهد يك حس از اعتماد نسبت به افراد ديگر را در او پرورش خواهد داد. در حالي كه مراقبت "بي ثبات" و "غير پاسخگو" بي اعتمادي را منجر مي شود. به نظر وي كودكاني كه اعتماد مراقبين را در طول كودكي كسب نكنند، ممكن است از روابط نزديك و متقابل در سراسر زندگي اجتناب كنند (شافر[4]، 2000).

2-4-7-4- نظريه ارتباط موضوعي

ملاني كلاين

     " موضوع " در نظريه ارتباط موضوعي، مي تواند يك فرد، يك حيوان يا موجودي بي روح مثل يك پتو  يا اسباب بازي باشد به نظر كلاين اولين موضوع براي يك نوزاد تازه متولد شده ، مادر است. البته نه تمام وجود مادر ، بلكه فقط بعضي از قسمت هاي مادر، مثل پستان او، در رابطه با مادر، كودك دو نوع احساس متضاد را در خود شكل مي دهد: از يك سو ، نوزاد تمايل به تصرف موضوع يا هدف را دارد و از سوي ديگر، موضوع به صورت دشمن و خطرناك جلوه مي كند و اين امر منجر به يك مرحله رشدي ضروري مي شود كه در آن نوزاد را به دو موضوع خوب يا بد تفسير مي كند. ابتدايي ترين شكل ارتباط موضوعي زماني اتفاق مي افتد كه كودك مي تواند اشياء را طبقه بندي كند. در اين زمان به نظر كودك، مادر به صورت يك فرد كامل در مي آيد. اما همين فرد كامل هم داراي جنبه هاي مثبت و هم داراي جنبه هاي منفي است. در نتيجه كودك نسبت به مادر داراي دو احساس مثبت و منفي مي شود. و اين گونه احساس هاي دو سوگرا بايد از طرف كودك تجزيه و تحليل شود. اين تجزيه و تحليل كودك را قادر مي سازد كه مادرش را يك فرد جدا و مستقل از خود بداند، گر چه او شديداً به مادر وابسته است.

پايه هاي اصلي يك ارتباط اجتماعي بارآور و سودمند زماني گذاشته مي شود كه ارتباط مادر و كودك به صورت دوست داشتن، گرم و حفاظتي باشد. ولي اگر رابطه مادر و كودك، مبتني بر عدم قبول يكديگر باشد پايه هاي حسادت، دشمني و پرخاشگري بنا خواهد شد.

مارگارت ماهلر

به عقيده ماهلر به هنگام تولد، نوزاد بين خود و غير خود تمايزي قايل نيست و مادر را به عنوان جزيي از وجود خود مي داند. ماهلر اين مرحله نخستين را همزيستي ناميد.

به تدريج كودك تصورات ذهني يا بازنمايي از اشياء و چيز هاي قابل توجه و معني دار مثل پستان مادر، شيشه شير، پدر و مادر را شكل مي دهد. اين نوع دروني سازي، منجر به تشخيص اشياء و يا تجسم ذهني آن ها توسط كودك مي شود.

ماهلر مرحله اي كه كودك مي تواند از مادر جدا شود و به استقلال برسد را جدايي– تفرد ناميد كه آن را به چهار مرحله كوچك تر يا زير مرحله تقسيم كرد. مرحله تفكيك در حدود 4 تا 5 ماهگي روي مي دهد. در اين دوره فرعي، طفل از مادرش دور مي شود و واجد مهارتهاي حركتي مي شود و مي تواند بازي كند. از لحاظ تصويري، طفل مي تواند ديگران را نگاه و مادرش را با آن ها مقايسه كند. در اين مقطع، طفل آن چه را به بدن مادرش تعلق دارد و آن چه را به بدن وي تعلق ندارد بررسي مي كند. ماهلر و همكاران (1975؛ به نقل از آلن، 1987؛ ترجمه جمالفر، 1373) براي اشاره به هوشياري و توجه به ديگران از اصطلاح تخم شكني استفاده مي كنند. اگر مادر در مراحل اوليه خيلي مزاحم و مداخله گر باشد، طفل خيلي از مادر فاصله مي گيرد و متمايز مي شود.

زير مرحله تمرين از 9 ماهگي تا حدود 15 تا 18 ماهگي طول مي كشد. در اين مرحله كشف و دستكاري، به محيط باز و سريع گسترش مي يابد و جدايي موقت از مادر نيز افزايش مي يابد (آلن، 1987؛ ترجمه جمالفر، 1373).

در نيمه دوم اولين سال زندگي، كودك وارد زير مرحله اي به نام تمايل به دوستي مي شود. در اين مرحله كودك بين دو احساس متضاد جدا شدن از مادر و پناه بردن به آن قرار مي گيرد. اين تضاد بين استقلال و وابستگي بايد به شكلي حل شود. يكي از راه هاي حل اين تضاد، اين است كه كودك بتواند در زمينه ايجاد ارتباط حسنه يا تمايل به دوستي، موفق شود؛ و اين امر وابسته به نحوه رها كردن و آزاد ساختن كودك از طرف مادر بوده كه حايز اهميت است. زيرا ممكن است كودك در تمايل به فعاليت هاي مستقل و در تماس با ديگران با شكست مواجه شود.

زير مرحله فرديت و ثبات شيء هيجاني در سومين سال زندگي كودك شروع مي شود. كودك در اين دوره فرعي داراي هويت مي شود و تحت تاثير عشق و تاييدي كه در مراحل و دوره هاي قبلي دريافت كرده، مي تواند از مادرش جدا شود. در شروع اين دوره، كودك احساس يا تصور مي كند مادرش كارهاي " خوب " وي را تاييد مي كند. ثبات شيء وقتي پديد مي آيد كه كودك داراي يك خودپنداره با ثبات و در مورد ديگران خصوصاً مادرش شود ( گرينبرگ و ميچل[5]، به نقل از شارف،1983؛ ترجمه فيروز بخت، 1384).

2-4-7-5- نظريه رفتار گرايي

رفتارگرايان فرض را بر اين گذاشته اند كه تشنگي و گرسنگي غرايز اساسي هستند كه كودك را به عمل وا مي دارند. به نظر آن ها آن چه نيازهاي زيستي كودك را ارضاء مي كند (به عبارتي سائق را كاهش مي دهد) "تقويت كننده اوليه" ناميده مي شود؛ مثلاً؛ غذا براي كودك گرسنه تقويت كننده اوليه محسوب مي شود. افراد و اشيايي كه به هنگام كاهش سائق حضور مي يابند، از طريق تداعي با آن تقويت كننده، "تقويت ثانويه" ناميده مي شوند (ماسن، 1985؛ ترجمه حقيقي، 1381). آن ها بر اين باورند كه مراقبت كننده يك تقويت كننده شرطي شده مي شود. نوزاد يك پاسخ (بازتاب) غريزي به تغذيه شدن دارد. او لذت را تجربه مي كند. و مراقبت كننده به وي نزديك مي شود تعميم پيدا مي كند (فلانگان[6]، 1999).

مادر رضايت خود را در پايان دادن به فريادهاي بچه پيدا مي كند و در نتيجه خود را نيز آرام        مي كند. كودك با لبخند و غان وغون كردن هاي خود، به كساني كه او را آرام مي كنند، پاداش مي دهد (اينسورث و همكاران، 1378).

2-4-7-6- نظريه شناختي

بر طبق نظريه شناختي، شكل گيري دلبستگي تا حد زيادي به سطح شناختي كودكان وابسته است. قبل از ايجاد دلبستگي كودك بايد بتواند اشخاص آشنا (موضوع بالقوه دلبستگي) را از غير آشنا يا غريبه متمايز سازد. او در عين حال بايد به شكل گيري مفهوم پايداري شيء دست يافته باشد. بنابراين شايد تصادفي نباشد كه دلبستگي ها نخستين بار در سن 7 تا 9 ماهگي ظاهر مي شوند، دقيقاً زماني كه كودكان شروع به نشان دادن شواهد آشكار پايداري شيء مي كنند (كافتسيوس[7]، 2004).

[1]. Zhange & Chen

[2] .Fox & Hane

[3] .Shaver&  Miculincer

[4]. Shaffer

[5] .Greenberg & Michel

[6]. Flanagan

[7]. Kafetsios


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۳۹۷ساعت: ۰۴:۴۹:۲۰ توسط:محمد موضوع:

تكليف رانندگي از ديدگاه روانشناختي

تكليف رانندگي

بشر از زماني كه خود را شناخت با عامل نياز به دسترسي با حركت و جابه­جايي همراه بود، حركت به‌صورت پياده و يا با كمك چهارپايان و اسب و ارابه به­تدريج جزو الزامات زندگي انسان­ها گرديد (مهماندار، 1388). دانشمندان با توجه به يافته‌هايشان، رانندگي و آموزش رانندگي را از منظرهاي مختلف موردبحث و بررسي قراردادند. تا همين اواخر تكليف رانندگي به‌عنوان يك تكليف ساده كه در آن راننده وسيله نقليه را كنترل مي­كرد و از قوانين ترافيكي پيروي مي­كرد، در نظر گرفته مي­شد؛ اما امروزه، رانندگي، به‌عنوان دامنه وسيعي از توانايي­ها و مهارت­ها در نظر گرفته مي­شود (رولوفز، ويسرز، اونا و ناگل[1]، 2009).

از تكليف رانندگي مي­توان به‌عنوان بهترين نمونه­اي كه تعامل كاركردي فرايندهاي شناختي، ادراكي و حركتي را نشان مي­دهد، نام برد. بر همين اساس در مطالعات فراواني نشان داده شده است كه نقص در ظرفيت­هاي خاص شناختي، ادراكي و رواني-حركتي مانند توجه، زمان پاسخ، حافظه، جستجو و پيگيري ديداري، و توانايي هماهنگي ديداري-حركتي (دست-چشم) با افزايش خطر تصادفات مخصوصاً در ميان رانندگان مسن­تر، رابطه دارد (به‌عنوان‌مثال، آنستي، وود، لورد و واكر[2]، 2005؛ به نقل از سومر[3]، 2011). به نظر بي­معني مي­رسد كه ما همچنان كه مهارت­ها و تجربه­ي رانندگي را به دست مي­آوريم، كم‌توجهي به جاده و ترافيك را هم ياد مي­گيريم (شاينر[4]، 2007) و اين يعني اينكه ما به­طور روزافزون تكليف و اعمال غير-رانندگي را در حين رانندگي انجام مي­دهيم (به نقل از برودسكاي و كيزنر[5]، 2012). اين رفتارهاي غير رانندگي مانند استفاده از تلفن همراه، گوش دادن به راديو و آهنگ، خوردن و آشاميدن احتمال بروز تصادفات و سوانح را افزايش مي­دهد. رانندگي يك تكليف پيچيده است كه هماهنگي و عملي شدن مهارت­هاي شناختي، حواسي، جسماني و رواني-حركتي را در برمي­گيرد (هوگز، رابين-براون و يانگ[6]، 2013). داشتن يك رانندگي ايمن مستلزم تسلط افراد بر دامنه­اي از رفتارهايي كه توانايي­هاي شناختي را مي­طلبد، مي­باشد. گرچه براي بسياري از رانندگان باتجربه، رانندگي رفتاري خودكار محسوب مي­شود، اما رانندگي يك فعاليت كاملاً معمولي نيست، به اين دليل كه مستلزم توانايي­هاي شناختي بسياري براي پاسخ مؤثر به هجوم پيوسته اطلاعات محيطي است (ريني[7]،1994؛ به نقل از بليوكاس، تيلور، ليونگ و دينه[8]، 2011). اهميت عوامل شناختي بر رانندگي و مخصوصاً در تصادفات از جنبه­هاي گوناگوني موردمطالعه قرار گرفته است؛ در برخي از پژوهش­ها تأثير عوامل شناختي بر درك خطرات ترافيكي بررسي‌شده است و مدارك تجربي در جهت اثبات اين رابطه به دست آورده­اند (كه، فوو و ليم[9]، 2002).

 

 

 

 

).

[1]. Roelofs, E., Vissers, J., Onna, M. V. & Nägele, R.

[2]. Anstey, K. J., Wood, J., Lord, S., & Walker, J. G.

[3]. Sümer, N.

[4]. Shinar, D.

[5]. Brodsky, W. & Kizner, M.

[6]. Hughes, M., Rudin-Brown, C., M. & Young, K. L.

[7] Ranney, T. A.

[8] Bliokas, V.V., Taylor, J.E., Leung, J., & Deane, F.P.

[9]. Keh, H. T., Foo, M. D. Lim, B. C.

[


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۳۹۷ساعت: ۰۴:۴۶:۴۰ توسط:محمد موضوع:

ابعاد سه گانه و شش گانه كمال گرايي

- ابعاد سه گانه كمال گرايي

هويت و فلت(1991)كمال گرايي را به عنوان سازه اي چند بعدي در نظر گرفته اند كه شامل ابعاد كمال گرايي خويشتن مدار(وضع استانداردهاي بالا و غيرواقع بينانه براي خود)،كمال گرايي جامعه مدار(باور فرد مبني بر اينكه ديگران از فرد،انتظار كامل بودن دارند و او بايد انتظارات آنان را برآورده سازد) و كمال گرايي ديگر مدار(داشتن استانداردهاي بالا و غيرواقع بينانه در مورد ديگران) است.

كمال گرايي خويشتن مدار:

يك مولفه انگيزشي است كه شامل كوشش هاي فرد براي دست يابي به خويشتن كامل مي باشد. در اين بعد، افراد داراي انگيزه قوي براي كمال، معيارهاي بالاي غير واقعي، كوشش اجباري و داراي تفكر همه يا هيچ در رابطه با نتايج به شكل موفقيت هاي تام و يا شكست هاي تام مي باشند. اين افراد داراي حد بسيار بالاي خود تحميلي بوده و به افراط موشكاف و انتقادگر هستند به گونه اي كه مي توانند عيب ها و اشتباهات خود را در جنبه هاي مختلف زندگي بپذيرند.

كمال گرايي جامعه مدار:

اين بعد از ابعاد ميان فردي ديگران ساخته شده است. عقيده اي است كه ديگران انتظارات اغراق آميز و غير واقعي را بر شخص اعمال مي كنند كه هرچند برآوردن آن ها دشوار است ولي شخص بايد به اين استانداردها دست يابد تا مورد تأييد و پذيرش ديگران قرار گيرد. چون اين معيارهاي افراطي از طرف ديگران به عنوان معيارهاي تحميل شده بيروني تجربه مي شوند، اين احساس در فرد به وجود مي آيد كه كنترل نشدني است و به احساس شكست، اضطراب، خشم درماندگي و نا اميدي مي انجامند و به تفكرات خود كشي و افسردگي مربوط مي شوند.

كمال گرايي ديگر مدار:

بعد مهم ديگر كمال گرايي دربردارنده عقايد و انتظارات درباره شايستگي هاي ديگران است. كمال گرايي ديگر مدار يك بعد ميان فردي است، كه دربرگيرنده گرايش به داشتن معيارهاي كمال گرايانه براي اشخاص است كه براي فرد اهميت بسيار دارند. از آنجايي كه كمال گرايي ديگر مدار با بي اعتمادي و احساس دشمني نسبت به ديگران همراه است، اين بعد كمال گرايي ممكن است به روابط ميان شخصي دشوار بينجامد.

2-2-3-2-5- ابعاد شش گانه كمال گرايي

فراست و همكاران (1990) شش بعد را كه گمان مي رود در كل كمال گرايي سهم داشته باشند نام مي برند. اين ابعاد عبارتند از:

  • نگراني درباره اشتباه­ها (CM): نسبت به اشتباه واكنش منفي نشان دادن و مساوي پنداشتن اشتباه با شكست.
  • ترديد درباره اعمال (DA): ترديد در مورد كيفيت اعمال خود.
  • استانداردهاي شخصي (PS) : وضع استانداردهاي بسيار بالايي كه به آساني قابل دستيابي نيستند و ارزيابي اين استانداردها به همراه نقد خود.
  • انتظارات والدين (PE) : ادراك اين­كه والدين شخص انتظارات بالايي دارند.
  • انتقاد والدين (PC) : ادراك اين­كه والدين شخص بسيار انتقاد­كننده هستند.
  • سازمان (ORG) : تاكيد زياد بر اهميت سازمان و ترتيب.

[1]Self-oriented perfectionism

[2]Social-oriented perfectionism

[3] Other-oriented perfectionism

[4] Concern Over Mistakes

[5] Doubt About Actions

[6] Personal Standards

[7] Parent Expectation

[8] Parent criticism

[9] Organization


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۳۹۷ساعت: ۰۴:۴۴:۰۱ توسط:محمد موضوع:

راهبردهاي مقابله‌اي وانواع راهبردهاي مقابله‌اي

1-1-1-راهبردهاي مقابله‌اي

 

در پنج دهه‌ي گذشته، استفاده از واژه‌ي استرس به طور فزاينده‌اي در علوم رفتاري رواج يافته است. استرس براي اولين بار در فيزيك، به منظور تجزيه و تحليل سازه‌هايي كه در برابر فشار نيروي خارجي تغيير شكل نمي‌دهند، استفاده شد. در اين تجزيه و تحليل گرچه فشار از سوي نيروي خارجي بود اما باعث تغيير شكل داخلي در جسم مي‌شد (لازاروس، 1993).

در انتقال از فيزيك به علوم رفتاري، كاربرد واژه‌ي استرس تغيير كرد (لازاروس، 1993). واكنش استرس در بدن يك نوع سازگاري زيستي طبيعي است كه به انسان‌ها كمك مي‌كند تا در صورت رويارويي با شرايط خطرناك با نشان دادن واكنش فوري، جان خود را حفظ كنند. اما اتفاق مهم در ايجاد استرس، نحوه‌ي برداشت ما از آن‌هاست. وقتي اتفاقي مي‌افتد ابتدا فكر مي‌كنيم كه آيا اين اتفاق برايمان تهديد كننده است يا خير؟ پس از آن در مورد نحوه‌ي برخورد با آن فكر مي‌كنيم (قهاري، 1386).

طبق تعريف لازاروس و فلكمن (1984)، مقابله، مجموعه‌اي از فعاليت‌ها و فرايندهاي رفتاري و شناختي براي ممانعت، مديريت يا كاهش استرس است. محققان، مقابله را معادل تلاش هوشيار براي رويارويي با مطالبات استرس‌ زا مي‌دانند. در اين مقابله، پاسخ‌هاي رفتاري آموخته شده، از طريق محدود سازي، اهميت موقعيت خطرناك يا ناخوشايند (مطالبات استرس زا) را كاهش مي‌دهند (بشارت و همكاران، 1389). لازاروس معتقد است ارزيابي شناختي، نقش بسيار مهمي در مقابله دارد. لازاروس و فولكمن، مقابله را فرايندي پويا مي‌دانند كه در آن فرد ممكن است كوشش‌هاي گوناگوني براي اين كار انجام دهد و بازخورد موفقيت در يك كوشش خاص، معمولا فرد را بر‌مي‌انگيزد كه دوباره آن را امتحان كند. از سوي ديگر، شكست موجب روي آوردن به روشي ديگر مي‌شود. فرد، دائما محيط و كوشش‌هايش را براي مقابله ارزيابي كرده و در ارزيابي خود تجديد نظر مي‌كند (ديماتئو؛ ترجمه‌ي موسوي اصل، سالاري فر، آذربايجاني و عباسي، 1382).

"مقابله" به صورت تنگاتنگي با مفهوم برداشت و ارزيابي شناختي ارتباط دارد و از اين رو به تعامل فرد- محيط در باب استرس مربوط است. در تحقيقات فلكمن و لازاروس (1980)، مقابله به عنوان تلاش‌هاي شناختي و رفتاري براي تحمل، تخفيف و تسلط بر خواسته‌هاي متضاد بيروني و دروني تعريف شده است (كرون، 2002). اين تعريف شامل مفاهيم چندي است:

1- اقدامات مقابله‌اي نه با توجه به تاثيراتشان (مانند تحريف واقعيت)، بلكه بر طبق ويژگي‌هاي مشخص فرايند مقابله طبقه‌‌بندي شده‌اند.

2- اين فرايند شامل هر دو واكنش‌ رفتاري و شناختي در فرد است.

3- در اكثر موارد، مقابله، شامل اقدامات متفاوت جداگانه است كه به ترتيب سازماندهي شده و بخشي از مقابله را شكل مي‌دهند. در اين معنا، مقابله با وقوع همزمان اقدامات متوالي مختلف و اتصال آن‌ها به هم شناخته مي‌شود.

4- اقدامات مقابله‌اي مي‌توانند با تمركزشان بر عناصر مختلف عامل استرس‌زا (براي مثال مقابله‌ي هيجان مدار و مقابله‌ي مسئله مدار) متمايز شوند (كرون، 2002).

هالاهان و موس (1987)، به بيان دو الگوي مهم مقابله مي‌پردازند: اول، افراد در مواجهه با يك نوع استرس از يك روش استفاده مي‌كنند، به عبارت ديگر افراد زماني كه با مشكل مشابهي مواجه مي‌شوند، از روش مشابه با موقعيت‌هاي قبلي استفاده مي‌كنند؛ دوم، افراد به ندرت تنها از يك روش براي مقابله با استرس استفاده مي‌كنند. تلاش‌هاي آن‌ها معمولا شامل تركيبي از روش‌هاست (نيكخواه، جديدي و شمسايي، 1385).

نظريه‌ي مقابله را مي‌توان به نوشته‌هاي اوليه‌ي زيگموند فرويد، در باب روانكاوي و مكانيزم‌هاي دفاعي مربوط دانست. مطالعه در باب مقابله شامل سه دوره مي‌باشد. كارهاي فرويد و ديگر روانكاوان، نسل اول تحقيقات در باب مقابله را شكل مي‌دهد. فاز دوم از 1960 شروع شد و تا 1980 ادامه يافت و فاز سوم در 1980 آغاز شد و هنوز هم ادامه دارد. در مرحله‌ي اول تحقيقات مقابله، ديدگاه روان‌پويشي ادعا كرد كه مقابله، زماني بروز مي‌كند كه مكانيزم‌هاي دفاعي با تعارضات دروني روبه‌رو شده است. بعدها استرس‌زاهاي بيروني نيز به عنوان منابع بالقوه‌ي تعارض مدنظر قرار گرفت (هان، 1977). در نظريه‌ي روان‌پويشي، از مكانيزم‌هاي دفاعي به عنوان فرايندهاي ناخودآگاه كه از طريق آن يك تجربه‌ي استرس‌زا تغيير مفهوم مي‌دهد، ياد شده است. در 1963، هان در يك صورت ابتدايي از تدوين نظريه‌هاي روان‌پويشي در باب مقابله، استدلال كرد كه مكانيزم‌هاي دفاعي مي‌توانند از فرايندهاي مقابله متمايز شوند. او گفت مكانيزم‌هاي دفاعي، پروسه‌ي ناخودآگاه تحريف واقعيت است در حالي كه فرايندهاي مقابله، انعطاف‌پذير، واقعيت‌گرا و هوشيارانه مي‌باشد. مكانيزم‌هاي دفاعي مربوط به گذشته و مقابله مربوط به حال است. استدلال او براي بسياري از روانشناسان قانع كننده بود و امروزه هم به صورت گسترده‌اي در ادبيات مقابله ذكر مي‌شود. در دوره‌ي اول، رويكرد به مقابله، گرايشي صفتي بود به اين معنا كه نحوه‌ي مقابله جزء صفات شخصيتي فرد به حساب مي‌آمد (هنينگزگارد، 2009).

موج دوم علاقه به مطالعات در باب مقابله، در 1960 با پيشگامي لازاروس و چند تن از همكاران نزديكش اتفاق افتاد. لازاروس بيان كرد هنگامي كه يك فرد استرس را تجربه مي‌كند، سه فرايند متفاوت اما مرتبط به هم اتفاق مي‌افتد كه شامل ارزيابي اوليه، ارزيابي ثانويه و در نهايت فرايند مقابله مي‌باشد. ارزيابي اوليه شامل درك يك وضعيت بالقوه خطرناك است و ارزيابي ثانويه عبارت است از انتخاب واكنش مناسب به وضعيت درك شده. مرحله‌ي سوم كه اجراي عملي پاسخ انتخاب شده است، در واقع، همان فرايند مقابله است. لازاروس همچنين عنوان كرد كه اگر براي مثال، ثابت شود كه مقابله‌ي اوليه كمتر از حد مورد انتظار اثربخش بوده است اين فرايند، خود مي‌تواند وارد چرخه‌ي استرس شود. همچنين موج دوم از اين لحاظ از موج اول متمايز است كه در آن ماهيت تعاملي مقابله برجسته شده است و به مقابله به عنوان يك صفت نگاه نمي‌كند. در ديدگاه تعاملي، دو نوع اساسي مقابله شامل هيجان مدار و مسئله مدار مشخص شده است (هنينگزگارد، 2009).

لازاروس در باب متمايز شدن رويكرد صفت گرا از رويكرد فرايندي اين‌چنين مي‌گويد: «رويكردهاي سنتي به مقابله، از صفت يا سبك –كه از ويژگي هاي شخصيتي ثابت افراد است- سخن به ميان مي‌آورند، با اين حال تجزيه و تحليل‌ تحقيقات خود من و تحقيقاتم با همكاران، بر مقابله، به عنوان يك فرايند تاكيد مي‌كند كه اينگونه تعريف مي‌شود: تلاش‌هاي مقابله‌اي فرد، در فكر و عمل، براي مديريت شرايط خاصي كه پيچيده يا دشوار ارزيابي مي‌شوند» (لازاروس، 1993، ص 8).

لازاروس و فلكمن (1984)، استدلال مي‌كنند كه واكنش يك فرد به استرس بستگي به اين امر دارد كه او چگونه اتفاقات چالش‌برانگيز را ارزيابي مي‌كند و اين ارزيابي تحت تاثير ويژگي‌هاي مشخص مانند تازگي موقعيت است. اگر يك موقعيت كاملا تازه باشد و از نظر رواني هيچ جنبه‌اي از آن با آسيب، مرتبط نبوده باشد به صورت تهديد ارزيابي نمي‌شود. بيشتر موقعيت‌ها به صورت كامل جديد نيستند و فرد با جنبه‌هاي مشخصي از شرايط، در جاي ديگر برخورد داشته است. همچنين عوامل زماني مانند نزديكي يك رويداد، طول وقوع رويداد و عدم قطعيت زماني (ندانستن زمان وقوع رويداد) بر ارزيابي تاثير مي‌گذارند. پيش‌بيني پذيري حوادث، امكان به كار گرفتن توانايي‌هاي مقابله‌اي را افزايش مي‌دهد چرا كه اجازه‌ي تصميم گيري در باب پيش‌بيني روش مقابله‌اي را به فرد داده و نيز به‌ واسطه‌ي اطمينان از عدم وقوع رويداد در ساير زمان‌ها باعث آرامش يافتن فرد در طول دوره‌ي امنيت مي‌شود. زماني كه اطلاعات كافي براي ارزيابي در دسترس نيست و يا معناي اطلاعات در دسترس واضح نيست، ابهام بر فرايند مقابله تاثير مي‌گذارد و اين ابهام به خودي خود منبع تهديد است (به نقل از گري، 1998).

دوره‌ي سوم مطالعات مقابله، نشان‌دهنده‌ي اتحادي از رويكردهاي صفتي و موقعيتي به پيش‌بيني رفتار است. در اين قسمت شواهد قابل ملاحظه‌اي جمع‌آوري شد كه نشان مي‌داد هر دو، هم عوامل موقعيتي و هم شخصيتي، بخش قابل توجهي از واريانس رفتار مقابله‌اي را تبيين مي‌كنند. گرچه فاز سوم تحقيقات در باب مقابله هنوز در جريان است، برخي ويژگي‌هاي اساسي اين دوره هم ‌اكنون نيز مشهود است. يكي از اين ويژگي‌ها اهميت برابر عوامل موقعيتي و شخصيتي در پيش‌بيني رفتار مقابله‌اي است كه ذكر شد؛ ويژگي ديگر، در نظر گرفتن اين فرض است كه راهبردهاي مقابله‌اي از نظر ماهيتي هرگز ناسازگار يا سازگارانه و انطباقي نيستند. مائس، لونتال و ريدر (1996)، بيان كرده‌اند كه اين راهبردها مي‌توانند انطباقي بوده و به رويارويي با استرس كمك كنند و يا ناسازگار باشند و منجر به شكست در تلاش براي تخفيف آثار زيان‌بار ناشي از استرس يا حتي تشديد آن بشوند (هنينگزگارد، 2009).

محققان هنوز مطمئن نيستند كه آيا افراد مي‌توانند به آساني درباره‌ي راهبردهاي مقابله‌اي فكر كنند و آيا مي‌دانند كه چگونه به بهترين وجه مي‌توانند اين كار را انجام دهند يا نه. با اين حال معتقدند هنگامي كه بفهميم اعمال كدام راهبرد تحت كدام شرايط نتيجه‌‌ي مثبت دارد، اين امر امكان‌پذير است. مقابله‌ي انجام شده توسط فرد بستگي به زماني كه از آن استفاده مي‌شود و شرايطي كه تحت آن مقابله اتفاق مي‌افتد دارد. گاهي اوقات مقابله‌ي انكاري موثر است و گاهي اوقات زيان رسان مي‌باشد. مهم اين است كه بدانيم چه موقع كدام استراتژي بايد به كار گرفته شود و چرا (لازاروس و لازاروس، 2006).

راهبردهايي كه فرد در مقابله با شرايط استرس زا به كار مي‌برد، نقش اساسي و تعيين كننده در سلامت جسماني و رواني وي ايفا مي‌كند. راهبردهاي مقابله‌اي مؤثر باعث مي‌شوند كه واكنش فرد به سطوح بالاي استرس كاهش يابد و آثار زيان‌بار آن تعديل شود (سايبان فرد، 1381). در غير اين صورت علاوه بر استرس، روش مقابله، خود نيز مي‌تواند زيان‌بار باشد. دو راه وجود دارد كه طي آن فشار رواني و مقابله مي‌توانند بر افراد اثرگذار شوند. يكي از طريق تاثير مستقيم استرس بر بدن با ترشح هورمون‌هايي كه آثار عميقي بر فرايندهاي جسمي و ارگان‌هاي حياتي بدن مي‌گذارند (كه سيستم ايمني و دفاع بدن در برابر عفونت از آن جمله است) و ديگر از راه غيرمستقيم كه توسط بسيج كردن بعضي رفتارهاي مقابله‌اي (مانند سيگار كشيدن، شرب خمر، استعمال مخدرها، پرخوري و انجام كارهاي خطرناك كه براي سلامتي فرد مضر هستند) اتفاق مي‌افتد. در اين شرايط، مقابله علت بي‌واسطه‌ي آسيب‌هاي جسمي و استرس عامل تحريك است ( لازاروس و لازاروس، 2006). در واقع، راهبردهايي كه فرد براي مقابله استفاده مي‌كند، بخشي از نيمرخ آسيب پذيري وي به شمار مي‌‌روند. به كار بردن راهبردهاي نامناسب در رويارويي با عوامل فشارزا مي‌تواند موجب افزايش مشكلات گردد، در حالي كه به كارگيري راهبرد درست مقابله‌اي مي‌تواند پيامدهاي سودمندي در پي داشته باشد (داعي پور، 1378).

نوع ديگري از تقسيم‌بندي راهبردهاي مقابله‌اي، تقسيم بندي اجتناب-گرايش است. اشنايدر (2002)، در اين باره بيان مي‌كند كه ايده‌ي اجتناب-گرايش در نظريه‌هاي روانسنجانه‌ي آغازين در مورد "دفاع" و همچنين تحقيقات رفتاري و پديدارشناختي در باب تضاد و اخيرا در زمينه‌ي روان‌شناسي سلامت ريشه دارد و ادامه مي‌دهد كه عمده‌ي وابستگي به مدل اجتناب-گرايش در مقاله‌اي كه رز و كوهن، روانشناسان آمريكايي در سال 1986 نوشتند، ظاهر شده‌ است. موس و شيفر(1993) نيز اظهار داشته‌اند كه مدل اجتناب-گرايش در نظريه‌ي مقابله‌اي آن‌ها نقش مركزي دارد. در اينجا نيز مانند فرايند ارزيابيِ لازاروس، فرد بايد از عامل استرس‌زا درك شخصي داشته باشد. به اين معنا كه عامل استرس‌زا را به خود مربوط دانسته و آن را تهديد به حساب بياورد. به عنوان نمونه‌اي از ربط شخصي مي‌توان نوسان شديد ناگهاني بازار بورس را مثال زد كه براي يك معلم جوان مدرسه بسيار بي‌ربط مي‌نمايد اما يك سهامدار بورس را كاملا درگير خود مي‌كند. اگر عامل استرس‌ بسيار فشارزا و عميق باشد (مانند تصادف اتومبيل، تجاوز و ...) فرد ممكن است به نحوه‌اي عمل كند كه "كرختي انكاري[8]" ناميده شده است (اشنايدر، 2002). موس و بيلينگز (1982)، يك تيپ‌شناسي شامل راهبردهاي مقابله‌اي گرايشي يا فعال (شامل تلاش‌هاي رفتاري كه مستقيما با چالش درگير شده و نحوه‌ي ارزيابي فرد از استرس زا بودن محيط را مديريت مي‌كند) و راهبردهايي كه اساسا بر اجتناب عاطفي از مشكل متمركز مي‌شوند، ارائه كرده‌اند. بر اساس اين مدل نيز استفاده از رويكرد اجتناب عاطفي بستگي به ارزيابي فرد از شرايط استرس‌زا دارد. موقعيتي كه از منظر فرد، قابل تغيير است با راهبرد گرايشي، و موقعيتي كه غير قابل تغيير به نظر مي‌رسد با راهبرد اجتناب عاطفي همراه مي‌گردد (بسر و پريل، 2003).

در پژوهش‌ها، چندين نوع متمايز مقابله، مشخص شده است. براي مثال راهبردهاي مقابله‌‌ي گرايشي به راهبردهاي مسئله مدار كه توسط لازاروس و فلكمن (1984)، ارائه شده‌، شباهت دارد و به پاسخ‌هاي مستقيم و فعالانه به عامل استرس‌زا و تلاش براي تغيير آن اشاره مي‌كنند. از سوي ديگر، راهبردهاي مقابله‌اي اجتنابي، شامل تلاش‌هاي رفتاري يا شناختي براي فرار از محيط و يا شرايط استرس‌زاست (اولاه، 1995؛ به نقل از ساليوان، 2010). راهبردهاي خاص كه ميان اين طبقه‌بندي قرار مي‌گيرند شامل رفتارهاي انكاري، بي‌تفاوتي، خود تخريبي و   استعمال مواد مخدر مي‌باشد.

 

 

1-1-1-1- انواع راهبردهاي مقابله‌اي

 

كوشش‌هاي فراواني براي طبقه‌بندي منابع مقابله‌اي به عمل آمده است كه منجر به شكل گيري مدل‌هاي متعدد مقابله با استرس شده است. الگوهاي مختلف پاسخدهي به چالش‌ها و وقايع استرس زا تمركز اصلي اكثر تحقيقات استرس و مقابله در دهه‌هاي اخير بوده است. در واقع مقابله، محور اصلي بسياري از مفهوم‌سازي‌هاي مرتبط با رشد و مهارت تاب‌آوري در سال‌هاي اخير بوده است، اما پيچيدگي و ماهيت چند بعدي بودن مقابله، آن را براي مفهوم‌سازي پديده‌اي چالش برانگيز مي‌كند (پرلين و اسكولر، 1987؛ به نقل از هاشمي، 1389).

 

رويكردهاي اوليه به فرايند مقابله، سه سبك اصلي را متمايز مي‌كنند: سبك مقابله‌اي مسأله‌مدار كه وجه مشخصه‌ي آن عملكرد مستقيم براي كاهش فشارها يا افزايش مهارت‌هاي مديريت استرس است؛ سبك مقابله‌اي اجتناب مدار كه ويژگي اصلي آن پرهيز از رويارويي با عامل استرس است؛ و سبك مقابله‌اي هيجان‌مدار كه وجه مشخصه‌ي آن راهبردهاي شناختي‌اي است كه حل يا حذف عامل استرس‌زا را با دادن نام و معني جديد به تاخير مي‌اندازند (بيلينگز و موس، 1981؛ زيدنر و عندلر، 1996، به نقل از بشارت و همكاران، 1389). مقابله‌ي مسأله مدار راهبرد شناختي رو در رو شدن مستقيم با مشكلات خود و تلاش براي حل كردن آن‌هاست. مقابله‌ي هيجان‌مدار تلاش براي پاسخ‌دهي هيجاني به استرس خصوصا به كمك مكانيزم‌هاي دفاعي است. در اين روش از چيزي اجتناب مي‌ورزيم، اتفاقات رخ‌ داده را توجيه يا انكار مي‌كنيم، آن‌ها را به شوخي مي‌گيريم يا در برابر آن‌ها به ايمان ديني خويش اتكا مي‌كنيم (سانتراك، 2003؛ ترجمه ي فيروز بخت، 1383).

طبقه‌بندي‌هاي جديدتر، چهار سبك مقابله، شامل منطقي، گسسته، هيجاني و اجتنابي را توصيف كرده‌اند. مقابله‌ي منطقي در جايگاه يك راهكار مسأله محور و مقابله‌ي گسسته به عنوان رويكردي، كه بر اساس آن، فرد از نظر شناختي از مشكل فاصله مي‌گيرد، تعريف مي‌شود. از اين طريق فرد با مشكل روبه‌ رو شده و تاثير بالقوه‌ي هيجان را كاهش مي‌دهد. مقابله‌ي منطقي و گسسته به طور كلي، سبك‌هاي كار‌آمد و مقابله‌ي هيجاني و اجتنابي، غالبا سبك‌هاي ناكارآمد شمرده مي‌شوند (راجر، جرويس و نجاريان، 1993؛ به نقل از بشارت و همكاران، 1389).

از ديدگاه لازاروس و فولكمن (1985)، توانايي مقابله‌ي فرد با عوامل تنيدگي زا را از سه جنبه مي‌توان مورد بررسي قرار داد. راهبرد مقابله‌ي مسئله مدار، شامل اقداماتي است كه فرد در رابطه با شرايط استرس‌زا، كارهاي سازنده و مفيدي انجام مي‌دهد و دربرگيرنده‌ي راهبردهاي رويارويي فعال، برنامه‌ريزي، خودداري از انجام فعاليت‌هاي رقابتي و خودداري از انجام اعمال عجولانه و جستجوي حمايت ابزاري مي‌باشد. راهبرد مقابله‌ي هيجان‌مدار مثبت، كوشش‌هايي را شامل مي‌شود كه براي تنظيم پاسخ‌هاي هيجاني واقعه‌ي استرس‌زا به كار مي‌رود و دربرگيرنده‌ي راهبرد جستجوي حمايت اجتماعي مبتني بر هيجان، تفسير مجدد مثبت، پذيرش و شوخي مي‌باشد. راهبرد مقابله‌ي هيجان مدار منفي يا غير مؤثر كه در برگيرنده‌ي عدم درگيري ذهني با مسئله، انكار، عدم درگيري رفتاري در جهت مسئله، تمركز بر هيجان و استفاده از داروها و الكل مي‌باشد (نصير، 1389).

در مقابله‌ي مسئله مدار، هدف، تغيير واقعيت‌هاي فردي يا محيطي موجود در پس احساسات منفي ناشي از استرس است. در مقابله‌ي هيجان مدار آن‌چه كه اتفاق مي‌افتد تاثير بر حالات دروني مانند احساسات منفي ناشي از استرس يا ارزيابي از عامل ناخوشايند و تغيير آن‌هاست (كرون، 2002). با آن‌كه مقابله كردن شامل فعاليت‌هاي زيادي مي‌‌شود، غالب راهبردهاي مقابله‌اي، حاكي از تلاش فرد براي بهتر كردن موقعيت دشوار مي‌باشد، موقعيت‌هايي همچون طراحي يك نقشه يا انجام عمل (مقابله مسئله‌مدار)، و يا تلاش فرد براي كاهش درماندگي هيجاني مانند كاهش ميزان دشواري موقعيت از نظر شناختي يا گريه كردن (مقابله هيجان‌مدار) همگي حاكي از اين تلاش فرد هستند (بشارت و همكاران، 1389). راهبرد مقابله‌اي هيجان‌مدار شامل كوشش‌‌هايي جهت تنظيم پيامدهاي هيجاني واقعه استرس‌زا است و تعادل عاطفي و هيجاني را از طريق كنترل هيجانات حاصل از موقعيت استرس‌زا حفظ مي‌كند و راهبرد مقابله‌اي مسئله‌مدار شامل اقدامات سازنده فرد در رابطه با شرايط استرس‌زاست و سعي دارد تا منبع استرس‌زا را حذف كرده يا تغيير دهد (غضنفري و هدايت‌ پور، 1386). معمولا زماني كه موقعيت يا رويداد، قابل تغيير باشد و يا فرد چنين تصور كند كه مي‌تواند موقعيت را كنترل كرده و آن را تغيير دهد، از راهبرد مسئله‌مدار استفاده مي‌كند. در صورتي كه موقعيت يا رويداد، غير قابل تغيير باشد و يا فرد چنين تصوري داشته باشد، در اين حالت از راهبرد هيجان‌مدار استفاده مي‌كند (بند و درايدن ،2004).

البته كار(2004)، معتقد است كه نمي‌توان گفت كه راهبرد مقابله‌اي خوب يا بد وجود دارد. هر كدام از دو نوع راهبرد مقابله‌‌اي مساله‌مدار و هيجان‌مدار در موقعيت‌ها و شرايط خاص به عنوان روش مبارزه با مشكلات و مسائل به كار مي‌روند، به طوري كه ممكن است هر كدام از اين راهبردها، سازنده يا غيرسازنده باشند. مثلا شخصي كه راهبرد مقابله‌اي مسأله‌مدار از نوع سازنده را به كار مي‌گيرد معمولا مسئوليت حل مسأله را مي‌پذيرد، به جستجوي اطلاعات صحيح درباره مسأله مي‌پردازد، از ديگران ياري مي‌جويد، تصميم‌هاي عملي و واقع‌بينانه مي‌گيرد، به تنهايي يا به كمك ديگران سعي در انجام نقش‌هاي طرح شده دارد، نسبت به انجام كارها و حل مشكلات ديدگاه خوش‌بينانه داشته و از خودكارآمدي و شادكامي بالايي برخوردار است. در عوض فردي كه راهبرد مقابله‌اي مسأله مدار از نوع غير سازنده را به كار مي‌گيرد، مسووليت كمتري در قبال حل مسأله مي‌پذيرد، به دنبال اطلاعات ناكافي و ناصحيح است، از منابع نامناسب به جستجوي كمك مي‌پردازد، تصميم‌هاي غير واقع‌بينانه مي‌گيرد، ديدگاهش بدبينانه و خودكارآمدي و شادكاميش در سطح پايين است (كار، 2004).

كسيدي و شي‌ور (1999)، همين مسأله را در مورد راهبردهاي مقابله‌اي هيجان‌مدار صادق مي‌دانند، فردي كه راهبرد مقابله‌اي هيجان‌مدار از نوع سازنده را به كار مي‌گيرد به دنبال برقراري رابطه حمايتي به ويژه رابطه با دوستان، مي‌گردد. عقيده بر اين است كه برقراري چنين رابطه‌اي نقش برون ريزي عاطفي دارد. در صورتي كه اگر فردي راهبرد مقابله‌اي هيجان‌مدار از نوع غير سازنده را به كار گيرد، اقدام به برقراري روابط مخرب خواهد كرد، به انكار مسائل خواهد پرداخت و به جاي تفكر سازنده به تفكر تخيلي روي خواهد آورد (كار، 2004).

در غالب متون پژوهشي به اين مطلب پرداخته شده است كه مقابله‌ي مسئله مدار بهتر و اثربخش‌تر از مقابله‌ي هيجان مدار مي‌باشد و علت نيز چنين ذكر شده است كه به علت استفاده از مهارت‌هاي شناختي در سبك مقابله‌ي مسئله مدار، راه‌هاي مقابله با مشكل مستقيما بررسي مي‌شوند و رضايت روانشناختي با يافتن راه حل‌هاي مناسب حاصل مي‌شود. و ديگر آنكه استفاده از مقابله‌ي مسئله مدار موجب پايين نگه داشته شدن سطح تنش هيجاني شده و فرد در سايه‌ي آرامش رواني بهتر از مهارت‌هاي شناختي براي مقابله با مشكل استفاده كرده و رضايت بيشتري كسب مي‌كند (لازاروس، 1984 و پيرلين و اسكولر، 1987؛ به نقل از غضنفري و قدم‌پور، 1386). از سوي ديگر بوينگ (2003) بيان مي‌دارد كه گرچه هنگام برخورد با استرس‌هاي روزانه، روش‌هاي مقابله‌اي متمركز بر مسئله، به فرد در رويارويي هرچه بهتر با مسائل ياري مي‌رسانند، اما در حقيقت چگونگي كنترل فرد بر موقعيت‌هاي فشارزا نقش مهمي را در مقابله با مشكل ايفا مي‌كند. به عقيده‌ي بوينگ روش‌هاي مقابله‌اي بايد مفهومي و پويا باشد و نه صرفا به صورت دسته‌بندي جهت پاسخگويي به موقعيت‌هاي مشكل‌زا. چنا‌نچه در واكنش به شرايط استرس‌زا، امكان به كارگيري هر دو روش مقابله‌اي فعال و منفعل وجود دارد و الزاما انتخاب تنها يكي از اين روش‌ها توسط شخص ضروري نيست (مشفقي، 1389).

در برابر مقابله‌ي اجتنابي، راهبرد مقابله‌ي گرايشي قرار دارد. فرد در مسير مقابله‌ي گرايشي به اين نتيجه مي‌رسد كه مي‌تواند به صورت مؤثر جهت مقابله با چالش‌هاي ناشي از عامل استرس‌زا عمل كند. گفتگوي دروني فرد در حين مقابله‌ي گرايشي اين‌گونه است: من مي‌توانم براي كنار آمدن با وضعيت موجود كاري انجام بدهم. فرد در مسير گرايش، مطمئن است كه مي‌تواند احساسات ناشي از پاسخ به عامل استرس زا را مديريت كند. ارزيابي پاسخ‌هاي ممكن فرد را قادر مي‌سازد كه براي استفاده از همه‌ي منابعي كه در اختيار دارد - هم جسمي و هم رواني- يك آزمون ذهني به راه بياندازد. سرمايه‌ي تفاوت‌هاي فردي كه به فرد در گذشته كمك كرده است و فرد بايد در فرايند مقابله‌ي اخير دوباره آن‌ها را در دسترس ببيند. بنابراين راهبرد گرايشي، اغلب توسط شخصي كه سابقه‌ي موفقيت‌هاي قبلي از مقابله با استرس‌زاهاي مشابه داشته است به كار برده مي‌شود. گفتگوي شخصي مرتبط با اين راهبرد مي‌تواند اين باشد: "من قبلا هم همچين مسئله‌اي داشته‌ و حلش مي‌كنم". يادآوري تجارب مقابله‌ي مشابه قبلي، اميد را براي برخورد مؤثر با عامل استرس‌زاي حاضر افزايش مي‌دهد.

با اين حال شواهدي وجود دارد مبني بر اين‌كه اعمال راهبرد انكار، مي‌تواند در كوتاه مدت مؤثر باشد و بالعكس استفاده‌ي طولاني مدت از اين راهبرد، سبب مقاومت كمتر در برابر بيماري‌ها و پايين آمدن سطح ايمني مي‌شود. پيمودن مسير مقابله‌ي اجتنابي منجر به انكار مي‌شود. تمايل سر در برف كردن پروسه‌ي انكار، نشان‌دهنده‌ي استفاده از راهبرد مقابله‌ي اجتنابي است. جنوف بولمن از اين انكار، به عنوان فضايي براي تنفس رواني ياد مي‌كند. اين انكار، در كوتاه مدت به فرد اجازه مي‌دهد كه انگيختگي خود را كاهش دهد و با كسب انرژي دوباره، توجه خود را بر يك راهبرد مقابله‌اي طولاني مدت مؤثر متمركز نمايد. همچنين انكار براي بعضي استرس‌هاي كوتاه ‌مدت غيرمزمن، مانند درد، خونريزي، گلودرد، سروصدا و ... مؤثر است (اشنايدر، 2002).

به طور معمول، راهبردهاي متمركز بر حل مسئله مقابله‌ي موثرتري نسبت به مقابله‌ي متمركز بر هيجان در نظر گرفته مي‌شود. در حالي‌كه بايد در نظر داشت در شرايطي كه قابليت تغيير شرايط استرس‌زا وجود ندارد، چنين مقابله‌اي ممكن است منجر به شكست گردد و البته در چنين شرايطي مقابله‌ي متمركز بر هيجان مي‌تواند موثرتر واقع شود. اگرچه در اغلب شرايط از هر دو راهبرد استفاده مي‌شود، اما استفاده از رويكرد مسئله مدار، بيشتر زماني ديده مي‌شود كه افراد احساس مي‌كنند فعاليت‌هاي سازنده‌اي را مي‌توانند انجام دهند (كارور، شي‌ير، 1988؛ به نقل از هاشمي، 1389).

در كل مي‌توان گفت استفاده از هر دو نوع مقابله‌ي هيجان مدار و مسئله مدار، بسته به شرايط استرس زا مي‌تواند موثر واقع شود. مقابله‌ي هيجان مدار گرچه يك راه حل موقتي براي تخفيف استرس است و فرد به صورت مستقيم با واقعيت موجود رو به رو نمي‌شود، اما سبب مي‌شود فرد فرصتي براي كسب آرامش داشته باشد تا بتواند در يك وضعيت رواني تثبيت شده‌تر اقدام به فعال كردن فرايندهاي پيچيده تر ذهني كرده و مستقيما با مسئله‌ي استرس زا روبرو شود. به‌ ويژه در مسائلي كه به سادگي قابل حل نيستند و حل آن‌ها زمان بر است و عدم تخليه‌ي هيجاني ممكن است سلامت روان فرد را به خطر افكند.

 

 

[1]. Krohne

[2]. Hallahan & Mous

[3]. Haan

[4]. Henningsgaard

[5]. Gray

[6]. Maes, Leventhal & Ridder

[7]. Moos & Schaefer

[8]. Denial Numbness

[9]. Billings

[10]. Besser & Priel

[11]. Olah

[12]. Sullivan

[13]. Pearlin & Schooler

[14]. Billings & Moss

[15]. Zeidner &  Endler

[16]. Defensive mechanism

[17]. Santrock

[18]. Logical

[19]. Detached

[20]. Emotional

[21]. Avoidant

[22]. Effective

[23]. Ineffective

[24]. Roger, Jarvis & Najarian

[25]. Bond & Dryden

[26]. Carr

[27]. Cassidy & Shaver

[28]. Boeving

[29]. Boolman

[30]. Carver & Schier


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۳۹۷ساعت: ۰۴:۴۱:۲۱ توسط:محمد موضوع:

تعريف كانون كنترل سلامت

كانون كنترل سلامت

2-28-1.تعريف كانون كنترل سلامت

تصور نادرستي كه در مورد كانون كنترل در مطالعات قبلي بيان شده،اين فرضيه است كه اين متغير يك سازه شخصيتي است. اين مي­تواند ناشي از مفهوم درونگرايي-برونگرايي[2]،يك سازه شخصيتي با توصيفات مشابه باشد. نظريه پردازان رفتار بهداشتي تلاش مي­كنند تا توضيح دهند كه چگونه و چرا افراد در رفتارهاي بهداشتي خطرناك درگير مي­شوند يا رفتارهاي بهداشتي را بكار مي­برند. (كانر و نورمن،1996،وين استين 1993،به نقل از فولر 2008). عموماً نظريه پردازان رفتارهاي بهداشتي بر اهميت ادراكات افراد به اين صورت كه آيا آن­ها تحت سلامت خود فرد مي­باشد تأكيد مي­كنند. تئوري رفتاري آزين (1975،1980) بيان مي­كند كه كنترل رفتاري ادراك شده يكي از سه متغيري است كه به شدت نيت انجام رفتار را پيش­بيني مي­كند. فرضيه ميزان انطباق مدعي است كه كنترل،بخش جدايي ناپذير فرآيندهاي سازگاري با محرك­هاي تنش­زا مي­باشد كه بر انتخاب رفتارهاي بهداشتي تأثير مي­گذارد. در نهايت و از همه مهم­تر راتر (1966) مفهوم كانون كنترل را از نظريه يادگيري اجتماعي خود اقتباس كرده است. كانون كنترل سازه شناخته شده­اي در عرصه روانشناسي اجتماعي-سلامت مي­باشد. در آن زمان او دو شكل از كانون كنترل(يعني دروني در برابر بيروني) را كه مي­توانست تصميم فرد براي انجام رفتارها را تحت تأثير قرار دهد،مشخص كرد. راتر كانون كنترل را به عنوان يك صفت شخصيتي مفهوم­سازي كرد،اين ادعا كه فرد انتظارات كنترل شخصي را از طريق تجارب خويش در گستره­ي وسيعي از موقعيت­ها و بوسيله بزرگسالي كه اين انتظارات را پا بر جا مي­كند شكل مي­دهد. (استوارت[3]،2006).

راتر (1996) ذكر كرده وقتي تقويتي كه به عنوان پيامد برخي اعمال خود فرد دريافت مي­شود بطور كامل بر عمل فرد وابسته نباشد،بخاطر نيروهاي پيچيده­ي زيادي كه او را احاطه كرده­اند؛در فرهنگ ما،اين به عنوان نتيجه شانس،سرنوشت يا تحت كنترل ديگران به صورت غيرقابل پيش­بيني ادراك مي­شود. وقتي افراد وقايع را به اين صورت تفسير مي­كنند،باور به كنترل بيروني ناميده مي­شود. اگر فرد معتقد باشد وقايع تابع رفتار او يا ويژگي­هاي نسبتا دائمي­اش باشند كنترل دروني ناميده مي­شود. بطور كلي كانون كنترل سلامت يك سازه روان­شناختي مربوط به باورهاي افراد در مورد رفتارهاي مربوط به سلامت مي­باشد. اين باورها يا به صورت دروني يا به صورت بيروني تعريف مي­شوند. كانون كنترل سلامت دروني به اين باور فرد كه سلامت يا وقايع مربوط به سلامت بر رفتار خود او مشروط است اشاره دارد. كانون كنترل سلامت بيروني اشاره به اين باور افراد دارد كه سلامت يا رخدادهاي مربوط به سلامتي در نتيجه شانس،تحت كنترل افراد قدرتمند و يا اينكه غير قابل پيش­بيني است. (مييرز،2002).

كانون كنترل سلامت در ابتدا توسط والتسون و همكاران در سال 1976 در تركيب با نظريه­ي يادگيري اجتماعي راتر(1966) مطرح شده است. در ابتدا،تئوري كانون كنترل سلامت اوليه،كانون كنترل دروني را درجه­­اي كه فرد معتقد است پيامدها ناشي از فعاليت­هاي خود اوست،و كانون كنترل بيروني را اين باور كه پيامدها توسط كسي يا چيزي فراتر از كنترل خود فرد است،توصيف مي­كرد. دكتر هانا لوينسون بعدها تك بعدي بودن مقياس كانون كنترل سلامت را مورد انتقاد قرار داد و كانون كنترل افراد قدرتمند و كانون كنترل شانس را براي توضيح بيشتر به كانون كنترل سلامت بيروني اضافه كرد. (فولر[4]،2008).

والتسون و همكاران مقياس كانون كنترل سلامت را به عنوان سنجش تك بعدي اين باور افراد كه سلامتشان توسط رفتارشان تعيين مي­شود يا نه مطرح كردند. والتسون در بررسي­هاي بعديش بيان كرد كه مقياس كانون كنترل سلامت نشان مي­دهد كه رفتارهاي بهداشتي انتخاب شده توسط نمرات كانون كنترل سلامت پيش­بيني نمي­شوند. وي همچنين مشاهده كرد كه نمرات دروني بالا رفتار بهداشتي را در موقعيتي­هايي كه تقويت اهميت داشت،پيش­بيني مي­كرد. والتسون طرفدار شاخص چند بعدي سازه كانون كنترل بود. او نشان داد كه باورهاي بيروني مي­توانند به بيش از دو باور تقسيم شوند: انتظارات شانس از قبيل سرنوشت يا بخت (تصادفي) و كنترل توسط افراد قدرتمندي مثل اعضاي خانواده يا پزشكان. وي معتقد است افرادي كه معتقدند زندگيشان در كنترل افراد قدرتمند است ممكن است تفكر و رفتاري متفاوت از آن­هايي كه معتقدند وقايع زندگيشان بطور تصادفي و تنها بخاطر شانس يا سرنوشت است داشته باشند. از اين رو او مقياس كانون كنترل سلامت چند بعدي را طراحي كرد. (والتسون،1998).

  1. Locus of control

[2]Introversion-exttaversion

[3]Stuwart

[4]. Fuller


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۳۹۷ساعت: ۰۴:۳۸:۴۲ توسط:محمد موضوع:

مثبت گرايي: براي چه؟ و به چه دليل؟

ضرورت وجود روانشناسي مثبت گرا

سليگمن و ميهالي (2000) بيان كردند كه تا قبل از جنگ جهاني دوم روانشناسي سه هدف مجزا داشت:

الف) درمان بيماري هاي رواني  ب) ساختن زندگي بارور و رضايت بخش براي همكاران  ج) شناخت و پرورش استعدادهاي بالا.

بعد از جنگ جهاني دوم، دو هدف از اين اهداف سه گانه روانشناسي به دلايلي مورد غفلت قرار گرفت و كل رسالت روانشناسان محدود و معطوف به هدف اول يعني درمان بيماران رواني شد. سليگمن و ساير روانشناسان دو هدف عمده را براي اين دليل بيان كردند: 1) وقوع جنگ جهاني دوم و خيل بي شمار افراد نيازمند دريافت خدمات روانشناختي 2) تأسيس موسسه ملي سلامت روان در امريكا و بودجه هاي هنگفتي كه اين موسسه براي پژوهش و فعاليت هاي مرتبط با بيماري هاي رواني اختصاص داد (سليگمن، 2003؛ 126).

موضوع غفلت روانشناسي و روانشناسان از اهداف و رسالت هاي ديگر خود در گذشته نيز مورد مخالفت روانشناسان بزرگ بويژه روانشناسان انسانگرا قرار گرفته بود. در اين زمينه مي توان به ديدگاه كارل راجرز و آبراهام مزلو اشاره كرد. اين روانشناسان بر اين باور بودند كه روانشناسي در كنار پرداختن به موضوعات منفي و مشكلات افراد بايد به وجوه مثبت آنان هم توجه داشته باشد. مفهوم اشخاص داراي كاركرد كامل[1] در نظريه راجرز يا افراد خودشكوفا در ديدگاه مزلو از جمله مفهوم سازي هاي مرتبط با ديد مثبت به آدمي نزد اين دو متفكر روانشناس هستند. مزلو به ويژه به غفلت از وجه مثبت انسان در كتاب انگيزش و شخصيت مي نويسد "علم روانشناسي بيشتر در نگاه منفي به آدمي، موفق بوده تا نگاه مثبت به او. اين علم در مورد كمبودهاي انسان، بيماري هاي او و نقاط ضعفش مطالب زيادي را بر ما عيان كرده ولي از استعدادهاي بالقوه آدمي، فضيلت ها و اهداف قابل حصولش با توان هاي روانشناختي بالايش چيزي نگفته است" (براتي سده، 1388 ؛33).

روانشناسي مثبت به صورت استعاره اي مي خواست انسان منفي يك را به صفر تبديل كند ولي نمي گفت چگونه اين انسان را از صفر به مثبت يك برسانيم. يا همان طوري كه شلين (1956) ذكر مي كند در گذشته سلامت روان يك مفهوم مازاد بوده اما امروزه بر عكس نياز داريم به جاي اينكه فقط بگوييم "كاهش اضطراب، كاهش افسردگي و ..." بگوييم "چه كاري شخص مي تواند انجام دهد" هنگامي كه به سلامتي دست پيدا كرد (سليگمن و ميهالي، 2000؛8).

از اواخر دهه 1990 و بطور مشخص از سال 1998 كه سليگمن رئيس انجمن روانشناسي امريكا شد. توجه به اهداف مورد غفلت روانشناسي معطوف شد. براي تحقق بخشيدن به اين اهداف بود كه روانشناسي مثبت بر مبناي اصول و مفروضه هاي تازه اي در كانون مطالعات علمي قرار گرفت.

 

4-3-2. رفتار سازماني مثبت

اگرچه اهميت و ارزش مثبت گرايي[2] سال هاي زيادي است كه پذيرفته شده است، اما در سال هاي اخير، مثبت گرايي يك حوزه مورد توجه براي تئوري سازي، تحقيق و كاربرد در روانشناسي و اكنون رفتار سازماني قرار گرفته شده است.

با توجه به اين كه روانشناسي مثبت شتاب زيادي بدست آورده، اهميت آن را نمي توان در محيط كار نديده گرفت. حيطه ها و رويكردهايي براي مثبت گرايي در محيط كار ظهور يافته اند كه منتج به ظهور رفتار سازماني مثبت، پژوهش هاي سازماني مثبت و سرمايه روانشناختي شده است. در مورد اينكه دنياي ما به طور عام و محيط كار ما به طور خاص نيازمند يك رويكرد متعادلي است كه هم مثبت گرايي و نقاط قوت و هم منفي گرايي و نقاط ضعف خود را در نظر بگيريم و سعي در تقويت نقاط قوت و مثبت گرايي و تصحيح نقاط ضعف و منفي گرايي، اجماع نظر وجود دارد. امروزه تحقيقات و پژوهش هايي در زمينه مثبت گرايي در محيط كار به طوري كه با رفتار سازماني، رهبري سازماني و مديريت منابع انساني مرتبط باشد انجام گرفته است، كه زميته شروع اين تجقيقات را مي توان مفهوم سازي ابتدايي روانشناسي مثبت توسط سليگمن و ميهالي دانست. همانند روانشناسي مثبت، رفتار سازماني مثبت هم ادعا نمي كند كه اكتشافات جديدي از اهميت مثبت گرايي را ارائه مي دهد، اما تاكيد مي كند كه نياز است تمركز بيشتري روي تئوري سازي، تحقيق و كاربرد صفات، حالات و رفتارهاي مثبت در محيط كار داشته باشيم. به عبارت ديگر سليگمن بيان كرد كه روانشناسي مثبت اكتشافات جديدي نيست بلكه ديدگاه متفاوتي را ايجاد كرده است (سليگمن و سيكسزنت ميهالي، 2000؛8). به همين ترتيب لوتانز و آوليو (2009) بيان مي كنند كه براي رفتار سازماني مثبت استعاره "شراب كهنه در بطري جديد" را بكار بردند. با استفاده از اين استعاره بيان مي شود كه رفتار سازماني مثبت گرا به كارگيري يك مفهوم قديمي در يك فضاي جديد مي باشد. يعني رفتار سازماني مثبت در محيط هايي كه سازمان هاي امروزي با آن ها روبرو هستند (مثل جهاني سازي، تكنولوژي هاي پيشرفته و ...) يك مفهوم منحصر به فرد و جديدي است كه با استفاده از مفاهيم و واژه هاي گذشته شكل نويي به خود گرفته است. يعني اگرچه براي روانشناسي جديد نيستند، اما كاربرد آن ها در محيط كار نسبتاً جديد است. در خصوص اين مفهوم جديد كه اخيراً تحقيقات زيادي بر روي آن انجام شده است نمي توان گفت كه سريعاً مي تواند خود را با دانش مرسوم و مدل هاي مفهوم سنتي منطبق كند. اگر چه رفتار سازماني مثبت داراي پايه علمي و دربرگيرنده  معيارهايي است كه داراي تئوري ها و يافته هاي تجربي غني است اما نسبت به تئوري هاي موجود كه تاكنون بنا شده است ممكن است نسبتاً منحصر به فرد باشد (آوي و همكاران، 2010؛431).

. مثبت گرايي: براي چه؟ و به چه دليل؟

محيط كار گذشته از اين كه بايد براي كسب موفقيت و دستيابي به عملكرد بالا باشد بايد بطور فزاينده محيطي پويا و فعال گردد. رقابت ناسالم و بي امان و دستيابي مستمر به اطلاعات در مقياس جهاني، جهاني مسطح[1] و يكنواخت ايجاد كرده است. در رقابت اين جهان مسطح حاشيه امنيتي[2] تنها از طريق از بين بردن موانع ورودي يا نفوذهاي فني و تكنولوژيكي بدست نمي آيد(لوتانز و همكاران،2007 ؛ 322). به ديگر سخن، موفقيت تنها از طريق شكستن قواعد و به چالش كشيدن مفروضات سنتي و پارادايم هاي موجود از طريق توجه و رسيدگي به اينكه چه چيزي در حال درست انجام شدن است و چه چيز نقاط قوت  را مي سازد (لوتانز و همكاران، 2006 ؛95). بنابراين مي توان گفت ديد مثبت داشتن، يك چيز ساده، آسان و عاري از خطر نيست. براي مثال داشتن يك ديدگاه مثبت ممكن است انسان ها را داراي ديدي نيك انديش تر و بخشنده تر كند. كه اين مسئله متأسفانه در تقسيم بندي هاي اخلاقي[3] و جنبه هاي نا آشكار رهبري كه اخيراً پيكره بسياري از شركت ها را دچار خدشه كرده است، رنگ خود را از دست داده است. تمركز تنها روي اين موضوع كه چه چيزهايي مثبت اند. ممكن است حداقل به طور ضمني انحرافات و موارد اشتباهي را درون بافت اجتماعي كه در رفتار سازماني روي مي دهد وارد كند. زيرا در هر صورت بافت اجتماعي از افراد و تعاملات آن ها بوجود آمده است. يعني اين افراد و تعاملات آن ها هستند كه بافت اجتماعي را بوجود مي آورند. در ضمن در نظر گرفتن يك چيز به عنوان يك خصلت مثبت و منفي بستگي به ارزش هاي فرهنگي هر جامعه اي دارد. مثلاً تقوا و پرهيزگاري[4] ممكن است در يك بافت فرهنگي يك خصلت مثبت به حساب مي آيد اما در فرهنگي ديگر واقعيت چيز ديگري باشد. در اينجا ذكر اين نكته ضروري به نظر مي رسد كه بايستي چيزهاي مثبت و منفي را هنگامي كه آن ها را در هم تنيده شده اند از هم تفكيك كنيم. ما بايد بينش هايي را از نقاط قوت مثبت، نقاط ضعف منفي، تعاملات  و محدوديت ها بدست آوريم. مثلاً اعتماد يك چيز مثبتي است اما اعتماد بيش از حد[5] يك مانعي بر سر راه عملكردهاي بعدي ما خواهد شد (لوتانز و يوسف[6]، 2007؛ 322). يا خوش بيني هم يك چيز مثبتي است اما خوش بيني غير واقعي منجر به طفره رفتن و يا زير بار مسئوليت شانه خالي كردن مي شود. همچنين اميد كاذب[7] هم مي تواند منجر به تخصيص نابجاي منابع و انرژي ها به سمت اهداف بيهوده فردي و سازماني مي شود (لوتانز و يوسف،2007 ؛322).
همانطور كه سليگمن بيان مي كند بدون درگيري علم آسيب شناسي رواني نمي توانيم عملكرد، برتري، رشد و پيشرفت بهينه را توضيح دهيم. به هر حال، صفات و حالات مثبت انسان ها، رفتارهاي مثبت آن ها و سازمان هاي مثبت گرا ممكن است تأثير مثبت اساسي روي عملكرد و ديگر پيامدهاي مطلوب سازماني كه فراتر از منابع مادي، مدل هاي كسب و كار كلاسيك و نگرش هاي كاستي محور است داشته باشد.

در سازمان هاي امروزي بايستي افراد، شركا، سيستم ها، منابع، اهداف و استراتژي هاي آن ها سازنده ي چيزهاي مثبت باشند تا مورد تعريف و تمجيد قرار بگيرند و شتاب دهنده فعاليت ها و عملكردها باشند و از چيزهاي منفي اجتناب كنند. پس يك رويكرد منسجمي براي درك بهتر پويايي هاي موفقيت و شكست ها در محيط پيچيده و مسطح جهان امروز مورد نياز است. پس مي توان گفت كه مثبت گرايي در محيط كار نقطه عطفي را در مطالعات رفتار سازماني بوجود آورده است و صفت مثبت، ظرفيت هاي توسعه پذير و قابل يادگيري مثبت، رفتارهاي مثبت و سازمان هاي مثبت را مي توان از جنبه هاي آن دانست كه به آن اشاره خواهد شد (همان منبع، 2007؛ 322).

6-3-2. صفات مثبت

مطالعات زيادي درباره نقش نسبتاً پاياي صفات مثبت در ارتقاي عملكرد نيروي انساني در محيط كار در مطالعات رفتار سازماني انجام شده است. براي مثال حمايت هاي اساسي از سهم چشمگير توانايي هاي ذهني انسان ها در انجام وظايف خود در ميان حوزه هاي مختلف، از جمله محيط كار شده است (لوتانز و يوسف، 2007؛324).
هوش بطور مثبت با رهبري ارتباط دارد اگرچه اخيراً يافته هاي فرا تحليلي نشان از اين دارند كه اين ارتباط ممكن است ضعيف تر از مفروضات سنتي باشد (جاج[8] و همكاران، 2004؛548).

حال در اينجا چند موضوع كه اخيراً روي صفات مثبت انجام شده است بيان مي كنيم:

صفات پنج گانه شخصيت

اين 5 صفت شخصيتي عبارتند از: ثبات عاطفي، برونگرايي، گشودگي، مقبوليت و وظيفه شناسي كه ارتباطشان قوياً با عملكرد در تحقيقات زيادي نشان داده شده است. تحقيقات زيادي نشان داده اند كه وجدان پيشگوكننده كلي تر و قوي تري نسبت به بقيه صفات شخصيتي ديگر است. اين 5 صفت در سه سطح بررسي شده اند:

  • سطح فردي: مثل نشاط، سلامت روانشناختي و فيزيكي، معنويت و هويت
  • سطح ميان فردي: مثل كيفيت ارتباط با همكاران، اعضاي خانواده و ديگر افراد
  • سطح سازماني: مثل انتخاب شغل، رضايت شغلي، عملكرد، درگيري هاي اجتماعي، فعاليت هاي غيرقانوني و ايدئولوژي هاي سياسي (لوتانز و يوسف، 2007؛324).
  • در تحقيقات ديگر ارتباط مثبت اين 5 صفت شخصيتي با كارآفريني، هوش فرهنگي، رضايت از كار تيمي و ارتباط منفي با فرسودگي شغلي بررسي شده است. همچنين تحقيقات اخير درباره شخصيت نشان از تعامل بين اين 5 صفت و حالت هاي ناپايدار و زودگذر يا عوامل موقعيتي كه مي توانند تأثيرات خود را روي پيامدهاي مختلف مرتبط با محيط كار تعديل و ارتقا دهد، دارد (لوتانز و همكاران، 2006؛388).

خودارزيابي محوري

طبقه بندي ديگر از صفات مثبت كه روي پيامدهاي محيط كار اثر دارد در تحقيقات جاج و همكارانش بيان شد آن ها 4 جزء اصلي خودارزيابي را شناسايي كردند كه عبارت بودند از: عزت نفس، خودكارآمدي  عمومي، كانون كنترل و ثبات عاطفي اين دو به دو به هم وابسته اند و هنگامي كه در يك سازه مركزي تركيب مي شوند يك پيش بيني كننده مثبتي از تعيين هدف، انگيزش، عملكرد، رضايت از زندگي، رضايت از شغل و ديگر پيامدهاي مطلوب محسوب مي شود. آن ها في نفسه با خود تطبيقي با اهداف برانگيخته مي شوند تا اينكه اهداف را براي ارزش هاي اصلي خود تعقيب كنند. زيرا ارزش هاي متناسب با اهداف، انگيزش ذاتي بالاتري را براي دستيابي به آن ها ايجاد مي كند و محركي براي عملكرد بهتر و رضايت مطلوبتر است(جاج و همكاران؛ 2005؛548). خودارزيابي هاي بالاتر بطور منفي با پيامدهاي نامطلوب محيط كاري مثل فرسودگي شغلي ارتباط دارد.

 

7-3-2. صفات روانشناختي مثبت

سال هاي متمادي است كه تحقيقات زيادي روي صفات روانشناختي مثبت، نقاط مثبت شخصيتي، اخلاقيات و فضايل و ارزش هايي كه در بسياري از جوامع و فرهنگ ها مورد توجه زيادي قرار دارند، صورت گرفته است كه امروزه جنبش روانشناسي مثبت بخشي از آن را در بر مي گيرد. زيرا ثبات آن ها بيشتر از اقدامات كوتاه مدت و زودگذر است.  صفات روانشناختي مثبت به عنوان يك پايه ي قوي براي توسعه و بهبود حالات ناپايدار و گذرا به شمار آيد. براي مثال اگرچه از اميد به عنوان يك حالت توسعه پذير ياد مي شود، يعني براي توسعه و بهبود جاي تحقيقات بيشتري دارد، اما داراي سطح غير منعطف و باثباتي به عنوان مبنا مي باشد تا اينكه بتواند سطح و دامنه حالت اميد فرد را محدود يا ارتقا دهد (لوتانز و همكاران، 2007). اقدامات پي در پي براي ارتقا حالات اميد مي تواند در ايجاد صفت اميد در اكثر مواقع و در موقعيت هاي مختلف كمك كننده باشند (اسنايدر[9]، 2002؛ 251).

چندين سيستم طبقه بندي توسط تئوري ها، ارزيابي ها و تحقيقات حمايت شده اند كه اخيراً بطور منظم و سيستماتيك در طيف وسيعي از صفات روانشناختي مثبت ظهور پيدا كرده اند. براي مثال سي پترسون و سليگمن 24 ويژگي بارز رفتاري را درون 6 طبقه كلي طبق بندي كرده اند كه عبارتند از :

  • بينش و آگاهي[10] : كه شامل ويژگي هايي چون قوه خلاقيت، كنجكاوي، بي تعصبي[11]، علاقه به يادگيري و داشتن چشم انداز مي شود.
  • شجاعت[12]: كه شامل جرأت، پشتكار، صداقت و سر زندگي مي شود.
  • نوع دوستي[13]: كه شامل صفاتي چون عشق، مهرباني و هوش اجتماعي مي شود.
  • انصاف و عدالت: شامل شهروندمداري، بي طرفي و رهبريت مي شود.
  • اعتدال و ميانه روي[14]: كه شامل صفاتي چون بخشش، نيكوكاري، تواضع و فروتني، احتياط و هوشياري، خودتنظيمي[15] است.
  • تعالي[16]: شامل صفاتي چون درك زيبايي ها و فضيلت ها، حق شناسي[17]، اميد، خوش خلقي و معنويت مي شود.

دو موضوع را بايد در مورد اين ويژگي ها در نظر داشته باشيم اول اينكه آن ها بايستي غيرمنعطف و باثبات باشند يعني در هر زمان و موقعيت ثابت و پايدار باشند و دوم اينكه آن ها بايستي ماهيتاً داراي ارزش باشند نه لزوماً از طريق پيامدهاي مطلوب، قابليت پيش بيني و تشريح داشته باشند. اگرچه اولين موضوع ممكن است با محيط كار ارتباط داشته باشد خصوصا در ارتباط با گزينش منابع انساني اما دومين نكته كمتر در فرهنگ سازماني، سازمان هاي امروزي ما كاربرد دارد.

سيستم طبقه بندي ديگري توسط اشنايدر و لوپز معرفي شد. آن ها رويكردهاي روانشناختي مثبت را در 6 طبقه دسته بندي كردند كه اين سيستم طبقه بندي در راستاي كاربرد اخير روانشناسي مثبت در محيط كار واقع شده است.

  • رويكرد احساسي: مثل رفاه دروني، بهزيستي روانشناختي، غرق شدگي.
  • رويكرد شناختي: مثل خودكارآمدي، تعيين هدف، بينش و آگاهي.
  • رويكرد مبتني بر خود: مثل اعتماد و فروتني
  • رويكرد ميان فردي: مثل گذشت، حق شناسي و همدلي
  • رويكرد زيست شناختي: مثل نيرو و توانايي
  • رويكردهاي انطباقي: مثل خوش خلقي، تفكر و تامل، معنويت

طبقه بندي پترسون و سليگمن يك سيستم طبقه بندي بهتري براي ايجاد رشته اي مثل روانشناسي مثبت به شمار مي آيد. اما اين نكته هم بايد در نظر داشته باشيم كه نبايستي هيچ سيستم طبقه بندي براي صفات و ويژگي هاي روانشناختي بصورت جامع و كامل در نظر بگيريم (سليگمن، 2003؛ 126).

[1] -Flat-world

[2] -sustainable edge

[3] - ethical meltdowns

[4] - virtue

[5] - overconfidence

[6] - Luthans & Youssef

[7] - false hope

[8] - Judge

[9] - Snyder

[10] -wisdom

[11] - open mindedness

[12] - courage

[13] - humanity

[14] - temperance

[15] - self- regulation

[16] -transcendences

[17] - gratitude

[1] - fully functioning

[2] - positivity


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۳۹۷ساعت: ۰۴:۳۶:۰۲ توسط:محمد موضوع:

رويكردهاي شناختي نسبت به انگيزش

رويكردهاي شناختي نسبت به انگيزش»

نظر به اين كه رويكرد انساني نسبت به انگيزش كل نگر است (يعني آن تلاشهاي براي تبين تجربه انساني به طور كامل است) رويكرد شناختي به ويژه روي جنبه تجربه انساني: كه چطور فكر مي كنيم تمركز دارد.

روانشناسان ورزش اين مورد به دو جنبه: اسناد و خودباوري علاقه‌مند شده اند.

اسناد

به دليل اين كه بشر مشتاق درك جهان پيرامون خودش است، گرايشهاي براي ساختن اسنادهايي راجع به دلايل رويدادها و رفتارها دارد. اين بدان معناست كه ما راجع به اين كه چرا چيزي اتفاق افتاد يا چرا كسي به شيوه خاصي رفتار يا عمل كرد، نتيجه گيري مي كنيم. ما خواه اسنادي براي رسيدن به نتايج صحيح داشته باشيم يا نداشته باشيم راجع به رفتار خودمان و رفتار آنهايي كه در پيرامون ما هستند، اسنادهاي مي‌سازيم. در اين فصل ما به طور خاص به اسنادهاي كه راجع به خودمان مي‌سازيم خواهيم پرداخت.

اسنادهاي دروني و بيروني

عموماً ما مي توانيم دو نوع اسناد را بسازيم: دروني و بيروني. اسنادهاي دروني مسووليت رفتار يا عملكرد را به شخص نسبت مي دهند، در صورتي كه اسنادهاي بيروني دلايل را به موقعيت نسبت مي دهند. نمونه زيرا را ملاحظه كنيد. تيم راگبي كالج بعد از اولين مسابقه با باخت 0-72 تازه به زمين خودي برگشته است. آنها تكليف نامطلوب شرح دادن جريان بازي به ديگران را در پيش داشتند. آنها تعدادي از اسنادهاي دروني و بيروني را براي تبين چرايي چنين باخت بدي ساختند.

بازيكناني كه اسنادهاي دروني را مي پذيرند، خودشان را مقصر مي دانند، اما آنهايي كه اسنادهاي بيروني را مي پذيرند، موقعيت هاي ديگر را مقصر مي دانند. همچنين ما مي توانيم مجسم كنيم كه بعد از يك شكست تحقير آميز اكثريت ما تمايل داريم تا اسنادهاي بيروني را بپذيريم و عوامل ديگر را مقصر بدانيم، در حالي كه بعد از موفقيت اكثريت ما تمايل داريم تا وضعيت دروني را بپذيريم و كسب اعتبار كنيم. اين پديده به عنوان «سوگيري نسبت به خود» معروف است.

اين كه اسنادهاي ما دروني يا بيروني باشد به نظر مي رسد به عزت نفس ما مربوط شود و از اين رو مي تواند بر عملكرد ما موثر باشد. بيدل و هيل (1992) مطالعه‌اي كه در آن 58 دانشجوي دانشگاه براي اولين بار به شمشيربازي مي پرداختند را اجرا كردند. پيامدهاي هر مسابقه به وسيله آزمايندگان دستكاري شد، به طوري كه برخي از شركت كنندگان به طور پيوسته برنده شدند و ديگران پيوسته شكست خوردند. بعد از يك سري مسابقات، اسنادها و حالتهاي هيجاني شركت كنندگان ارزيابي شد. تجزيه و تحليل آماري نتايج نشان داد كه اسنادهاي ساخته شده به وسيله دانش آموزان براي تبين نتايج به شدت با هيجانات تجربه شده آنها خصوصاً در شركت كنندگاني كه پيوسته شكست خورده بودند مرتبط بود. اين نشان مي دهد كه در شكست خوردگان پيش بيني كننده اصلي عزت نفس درك چرايي شكست آنها است.

(جارويس، 1380، ص173)

مدل اسنادوينر

وينر (1974) مدل اسناد به خودي را ارائه داد كه مبتني بر دو عامل است: 1- اسناد دروني يا بيروني 2- اسناد با ثبات و اسناد بي ثبات.

اگر ما به طور پيوسته شكست خورده يا پيوسته موفق باشيم، اسنادهاي ما احتمالاً با ثبات خواهد بود. اين بدان معناست كه احتمالاً پيامد را يا به توانايي يا دشواري تكليف نسبت مي دهيم. به دليل سوگيري به خود، بيشتر احتمال دارد كه ما موفقيت را به توانايي و شكست را به دشواري تكليف نسبت دهيم. اگر نتايج ما تداوم كمتري داشته باشد، احتمالاً آنها را به تلاش يا بخت و اقبال نسبت خواهيم داد. سوگيري به خود وسيله اي است كه ما احتمالاً موفقيت را به تلاش و شكست را به بداقبالي نسبت مي‌دهيم.

در كار كردن با ورزشكاران جهت اصلاح اسنادهايشان، مدل وينر نقطه شروع بسيار خوبي است. ما ممكن است بخواهيم اسنادهاي يك ورزشكار تنبل را به سمت وضعيت دروني بي ثبات تغيير دهيم، به طوري كه آنها تشخيص بدهند كه تلاش بيشتري مورد نياز مي باشد. ما ممكن است همچنين بخاهيم اسنادهاي يك ورزشكار افسرده را با دور كردن از وضعيت دروني با ثبات، تغيير بدهيم، به طوري كه آنها مقصر دانستن فقدان توانايي شان را متوقف بكنند. وقتي كه ما پديده نااميدي آموخته شده را بررسي مي كنيم به اين موضوع بيشتر خواهيم پرداخت. تغيير دادن حالت اسنادي يك ورزشكار آموزش باسازي اسناد ناميده مي شود كه شكلي از شناخت درماني است.

(جارويس، 1380، ص175)

ارزيابي مدل وينر

مدل وينر نقطه شروع عالي را براي آموزش بازسازي اسناد به ما داده است. آن هميشه زمينه اي براي پژوهشهاي معاصر در موضوع اسنادهاي ورزشي فراهم آورده است. به طور روشن هرچند هرگز وينر به اين موضوع اقرار نكرده است اما، توانايي، دشواري تكليف، تلاش و بخت و اقبال صرفاً چهار اسناد ممكن نمي باشند. با اين وجود اسنادهاي (مثل كار تيمي) كه در اين چهارچوب نمي گنجد، وجود دارد.

(جارويس، 1380، ص175)

نااميدي آموخته شده و آموزش باسازي اسناد

در فصل 3 ما پيوندهاي بين تجربيات اوليه و نگرشهاي به ورزش را مورد بحث قرار داديم و نتيجه گرفتيم كه اگر تجربيات اوليه كودكان شكست و تحقير آميز باشد، احتمالاً نگرشهاي مثبتي را نسبت به ورزش كسب نخواهند كرد. اصول مشابه مي‌تواند براي تبين انگيزش نسبت به ادامه وضعيت تحت فشار به كار گرفته شود. سليمكن (1975) فرض كرد كه اگر ما با وجود بهترين تلاش تجربيات اوليه پيوسته همراه با شكست باشد، آنگاه ياد خواهيم گرفت كه هيچ نقطه اي براي ادامه اين تلاشها وجود ندارد. وقتي اين موضوع آموخته شد، آنگاه مايليم تا به شكل نااميدانه به مشكلات پاسخ دهيم. هرچند نااميدي آموخته شده معمولاً از تجربيات اوليه سرچشمه مي گيرد، اما مي تواند در هر زماني اتفاق بيفتد. حتي ورزشكاران نخبه اگر به طور پيوسته با شكست مواجه شوند، ممكن است انگيزه خود را از دست بدهند.

تئوري سليكمن براي چندين حوزه روانشناسي به كار گرفته شده است، كه اكثراً در بررسي پيوندهاي بين تجربه كودكي و افسردگي ناتوان بوده است. با توجه به ورزش، كاربرد عملي آشكاري از تئوري نااميدي آموخته شده وجود دارد. اگر ورزشكاران بتوانند ياد بگيرند با وجود تجربيات شكست اميدوار باشند، آنگاه اين نتيجه حاصل مي‌شود كه با در معرض قرار دادن عمدي آنها با تجربه موفق، قادر به تخفيف دادن نااميدي آموخته شده خواهيم شد. دويك (1975) تخفيف دادن نااميدي آموخته شده را در كودكاني كه به دليل شكست در ورزش دچار افت شده بودند را مورد بررسي قرار داد. در يك وضعيت به كودكان برنامه هاي با هدفهاي قابل دسترس داده شد كه در آن تجربه موفقيت حتمي بود. در وضعيت ديگر كودكان با تكاليف دشواري مواجه بودند، اما وقتي با شكست مواجه مي شدند به آنها آموزش بازسازي اسناد داده مي شد و به آنها آموزش داده مي شد تا عامل ديگري را به جاي توانايي خودشان مقصر بدانند. گروهي كه به آموزش باسازي اسنادي ادامه دادند، بهبودي بيشتر را در انگيزش و عملكرد نسبت به گروه برنامه ريزي شده موفق بروز دادند.

اين نشان مي دهد كه، وقتي نااميدي آموخته شده تثبيت شده باشد، صرف مواجه شدن با تجربيات مثبت تر به آساني اثر آن را تخفيف نمي دهد، بلكه مداخله هاي شناختي مثل آموزش بازسازي اسنادي نيز مورد نياز مي باشد.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۳۹۷ساعت: ۰۴:۳۲:۳۲ توسط:محمد موضوع:

شيوه هاي سنتي و جديد در پيشگيري از تنيدگي

پيشگيري و درمان تنيدگي»

در همه اقدامات مربوط به پيشگيري و درمان تنيدگي با روي آورد «ارادي نگر» پزشكان و درمانگران مواجهيم. از اين ديدگاه، انسان هركه باشد، به منزله يك دستگاه زيست شناختي مورد نظر قرار داده مي شود؛ دستگاهي كه به هنگام فرسودگي، يعني بي‌رقمي عاطفي و بدني، بايد بتواند براساس يك «اقدام ارادي» نيروهايش را بازسازي كرده و به سرعت كار خود را از سر گيرد. حقيقت اين است كه چنين روي آوردي با ديدگاه متخصصان انگليسي زبان بيش از پژوهشگران اروپايي، مطابقت دارد و به نظر مي رسد كه روانشناسي رفتاري نگر كه الهام بخش تمامي اين پژوهشها بوده است، خود نيز تحت تاثير يك جامعه صنعتي قرار گرفته كه در آن ماشينها و رباتها بطور روزمره دليل يك كنش وري عملياتي را ارائه مي دهند: «در صورت فرسودگي يك قطعه، ايد عوض شود».

(استورا، 1377، ص143)

ما براين باوريم كه آثار تنيدگي بر سلامت افراد را بايد در دو سطح مورد تحليل قرار دهيم: يك سطح جامعه شناختي بررسي رفتار كلي افراد تنيده و يك سطح روانشناختي و زيست شناختي واكنشهاي فرد به تبع تاريخچه ژنتيكي و فرايندهاي تحولي يافتگي رواني. اما در اغلب موارد، پژوهشها به سطح اول محدود شده اند و سپس از وراي داده هاي كلي و براساس يك تصنع معنايي، به سطح فردي بازگشته‌اند.

(استورا، 1377، ص143)

شيوه هاي سنتي و جديد در پيشگيري از تنيدگي

نشانه هاي تنيدگي مانند ضطراب، افسردگي، تنش عصبي، بيخوابي، اختلالهاي جنسيت، تقليل تنود، خستگي، كاهش توجه و حالت مراقبت، تقليل حافظه و همچنين اختلالهاي بدني كنشي و عضوي مختلف مانند اختلالهاي هضمي، قلبي، عروقي، سردردهاي مزمن، ورم روده، نفس تنگي وجز آن، در سطح فردي قابل مشاهده اند.

هر كس هشيارانه يا به صورت ناهشيار مي تواند تغييرات بدني و رواني اي را كه به علت تنيدگي به وجود مي آيند، احساس كند. بشر همواره از شيوه هاي مختلف براي مقابله با وقايع زندگي روزمره سود جسته است و درعصر جديد، پيشرفتهاي داروشناختي در ارائه راه حلهاي جديد، مشاركت گسترده اي داشته اند.

اما آنچه در اين مورد بيشتر به چشم مي خورد، سرمايه گذاري قابل ملاحظه در كنش‌وري دهاني براي رويارويي با تنيدگي است. بدين معنا كه به هنگام تنيدگي، نوعي واپس روي رواني استقرار مي يابد و بازگشت به خوشبختي و آرامش دوره تغذيه مادرانه را براي موجودات دردمند انساني، تسهيل مي كند.

(استورا، 1377، ص143)

شيوه هاي سنتي

توسل به الكل كه به هنگام بازگشت از كار، نوعي آرامش و تحريك شدگي قليل را ايجاد مي كند مي تواند در صورت افراط، اختلالهاي خواب را برانگيزد و افسردگي پنهان را تشديد كند.

توتون (نيكوتين)، براساس ازدياد توليد آدرنالين، به كاهش اضطراب و افزايش حالت بيداري مي انجامد و احساس انرژي بيشتر را به وجود مي آورد. اما كليه پژوهشگران در اين مورد اتفاق نظر دارند كه استفاده مداوم از آن، اختلالهاي قلبي، تنفسي وپاره اي از انواع سرطانها را در پي دارد.

(استورا، 1377، ص143)

شير، شكلات، قهوه و جوشانده ها نيز بخشي از تجويزهاي سنتي را تشكيل مي‌دهند. شير به عنوان داروي ضد بيخوابي، داراي يك اسيدآمينه (ال- تريپتوفان) است كه ارگانيزم از آن براي توليد مواد تنظيم كننده خواب سود مي جويد. اما پژوهشگران اين ماده را خواب آور نمي دانند. در اين مورد نيز بايد مجدداً به روابط پيچيده جسماني و رواني كه توسط محققان مختلف خاطر نشان شده اند، بازگرديم. ماده ال- ترپيتوفان ممكن است به خودي خود خواب آور نباشد اما مصرف شير گرم در پاره‌اي از ساعات، مجموعه روابط گذشته رواني- هيجاني مادر- كودك را فعال مي سازد و خواب را تسهيل مي كند.

(استورا، 1377، ص143)

 

به دليل آنكه تنيدگي در خلال روز، موجب از دست دادن انرژي مي شود، قندي كه در شكلات وجود دارد بطور موقت احساس ازدياد انرژي را ايجاد مي كند اما انسولين متقابلاً زودرنجي و خستگي را افزايش مي دهد.

همچنين كافئيني كه در قهوه وجود دارد موجب بيداري و تقويت تمركز مي شود اما اعتياد به قهوه، افزايش مقدار مصرف آن را در پي دارد و به نتايجي مانند اختلالهاي ريتم قلب، سردردها، تنش عضلاني، زودرنجي، و بيخوابي منتهي مي شود.

جوشانده ها نيز كه به منزله جانشين قهوه يا چاي مصرف مي شوند ممكن است انواع حساسيتهاي غيرقابل پيش بيني را ايجاد كنند.

(استورا، 1377، ص143)

به هر حال بايد گفت كه تمام اين هشدارها فقط بر كساني موثرند كه تابع مقررات جدي پرورشي در خانواد خود بوده اند. در چنين مواقعي، هشدارها موجب مي شوند تا آن اصول پرورشي را كه والدين براي حمايت،انتقال ارزشهاي فرهنگي، ممنوعات اجتماعي، تعصبها و جز آن القا كرده اند، از نو فعال گردند. البته كاملاً آشكار است كه همه راه حلهاي ضد- تنيدگي فقط برپاره اي از ريختهاي كنش وري رواني موثرند. در كليه موارد ديگر، با غلبه لذت ارضاي دهاني مواجه خواهيم بود و خطرات جسماني هر اندازه باشند، ممنوعات و توصيه ها در نظر گرفته نخواهند شد.

(استورا، 1377، ص146)

شيوه هاي جديد

راه حلهاي جديد ضد- تنيدگي مانند مصرف ويتامينهاي ضد- تنيدگي، خواب‌آورها، آرامبخش ها و جز آن، كه به خصوص مورد استفاده مردم جوامع صنعتي پيشرفته است، كاملاً شناخته شده اند. استفاده از ويتامينهاي C,B كه به هنگام تنيدگيهاي جسماني، جراحي ها، جراحات، حاملگي، كارهاي طاقت فرسا، كارآمدي دراز مدت و… الزامي هستند، در سطح روانشناختي موثر واقع نمي شوند و نمي‌توانند بحرانهاي اضطراب يا افسردگي را درمان كنند. وانگهي، گستردگي تبليغات در مورد فوايد ويتامينها، اين خطر را در بر دارد كه افراد را به رفتارهاي مكانيكي و خودكار بكشاند، چه اگر خوردن يك قرص به مثابه ريختن روغن در اتومبيل تلقي شود مي‌توان گفت كه با يك تجسم ذهني خطرناك در مورد سلامت مواجه هستيم.

(استورا، 1377، ص146)

بررسيهاي متعدد درباره تنيدگي به اين نكته دست يافته اند كه مصرف خواب‌آورها و آرامبخش ها در مقياس جهاني افزايش يافته است. نمي توان از مقايسه اين داروها با مواد مخدر و اعتيادي كه اين مواد در انسانها ايجاد مي كنند، چشم پوشي كرد.

خواب آورها احساس آرامش را ايجاد مي كنند و به علت تاثير بر مغز، يك خواب طبيعي را در پي دارند اما با خطر ايجاد اختلالهاي تدريجي در چرخه هاي خواب نيز توام هستند.

(استورا، 1377، ص146)

آرامبخش ها مانند خواب آورها، به تسهيل خواب و ايجاد آرامش در ريتم تنفس و سلسله اعصاب مي انجامند، اما مصرف زياد و دراز مدت آنها، به اعتياد منتهي مي شود، خستگي را به وجود مي آورد و حالات افسردگي پنهان را وخيم تر مي كند.

ساليانه بيش از 25 ميليون جعبه داروي ضدافسردگي و 75 ميليون جعبه آرامبخش در فرانسه به فروش مي رسد و بدين ترتيب اين كشور، همراه با جمهوري فدرال آلمان در راس مصرف كنندگان اروپايي اين مواد قرار دارد. در فرانسه، بيش از يازده ميليون نفر كه به علت اضطراب وافسردگي ديگر نمي توانند با تنيدگي زندگي روزمره مقابله كنند براي دستيابي به آرامش به اين قرصها متوسل مي شوند. اين نكته يكبار ديگر، مساله هزينه انساني كارآمدي جوامع صنعتي و انزواي افراد و خانواده هايي را كه در اين جوامع زندگي مي كنند، مطرح مي سازد؛ انسانهايي كه فقدان ابستگي به ارزشهاي مذهبي، فرهنگي و جز آن، آنها را از هر گونه تكيه گاه اجتماعي و روانشناختي محروم كرده است.

همه اين درمانگريهاي سنتي و جديد، در نهايت به خود- درمانگري منتهي مي‌شوند (وقتي خواب آورها و آرامبخش ها براي نخستين بار توسط پزشك تجويز شدند، فرد شخصاً استفاده از آنها را ادامه مي دهد) و نخستين خط دفاعي ضد تنيدگي افراد را تشكيل مي دهند. اما وقتي كه تشخيص وخيم تر است چه بايد كرد؟

هنگامي كه اراده فرد سست است يا وقتي كه احساس ناتواني مي كند و غرور وي جريحه دار مي شود و از آنچه به منزله ناتواني مي پندارد، احساس شرم مي كند بايد به متخصصان پزشكي و روان درمانگري متوسل شد. آخرين مجموعه تشخيصي و آماري انجمن روانپزشكي امريكا نيز علام اختلالهايي را كه بروز آنها مشاوره بلافاصله را الزامي مي سازد، تعيين كرده است: اختلالهاي خلق و خو، از دست دادن رغبت يا لذت نسبت به تمامي فعاليتها و برنامه هاي معمول زندگي. اگر لااقل پنج نشانه از نشانه هايي كه در پي مي آيند، لااقل به مدت دو هفته به اين علايم افزوده شوند، مي توان به تشخيص يك افسردگي گسترده يا مهاد مبادرت كرد:

(استورا، 1377، ص147)

  • از دست دادن اشتها يا كم شدن معنادار وزن بدن يك رژيم غذايي و يا پرخوري و افزايش معنادار وزن.
  • بيخوابي يا فزون- خوابي تقريباً همه روزه.
  • فزون كنشي يا بيحالي (كندي رواني- حركتي).
  • از دست دادن انرژي، احساس خستگي.
  • احساس عدم شايستگي يا گنهكاري مفرط و نامتناسب.
  • كاهش توانايي در فكر كردن يا در تمركز ذهني يا حالت بي تصميمي.
  • افكار بازگشتي (راجعه) درباره مرگ يا خودكشي، وسوسه خودكشي و يا طرح معيني براي خودكشي.

و بالاخره بايد به يك نشانه مرضي كه توسط انستيتوي روان- تني پاريس (دكتر مارتي) برجسته گرديده اشاره كنيم؛ نشانه اي كه «افسردگي اصلي» ناميده شده و به محض بروز آن، توسل به يك درمانگري تخصصي الزامي است. منظور از افسردگي اصلي، نوعي افسردگي است كه فرد در خلال آن، جنبه افسرده وار و رنج و فقدان توام با آنرا احساس نمي كند، فعاليتهاي حرفه اي و ارتباطي خود را همچنان ادامه مي دهد و از هيچ چيز شاكي نيست. اما اطرافيان وي شاهد يك رفتار خودكار و حيات زدايي شده هستند كه نگراني را بر مي انگيزد. اين افسردگي اصلي به عنوان علامت اعلام كننده يك حركت از هم پاشيدگي رواني است كه مي توان به اختلالهاي بدني منتهي شود و ايجاد مانع و محدوديت در راه گسترش آن الزامي است.

(استورا، 1377، ص148)


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۳۹۷ساعت: ۰۴:۲۹:۵۲ توسط:محمد موضوع:

نظريه‌هاي خود در روان‌شناسي

نظريه‌هاي خود در روان‌شناسي

نظريه‌هاي خود در روان‌شناسي بويژه در مباحث مربوط به روان‌شناسي شخصيت ناظر به توضيح و تبيين پديدآيي، تحول و تشكيل هويت شخصي و خود مي‌باشند. بر اين اساس آگاهي و هوشياري انسان درباره خويش بر دو پايه وحدت و هويت استوار است. در بعد وحدت، مجموعه استعدادها، تمايلات و صفات انساني با يكديگر اختلاط و امتزاج پيدا مي‌كنند و كليت واحدي را تشكيل مي‌دهند. ركن وحدت احساس كلي است كه هركس به مجموع حيات جسماني و رواني خود يعني به وجود واحد دارد. آدمي با همه تكثر و گوناگوني كه در عناصر وجودي خود دارد يك نوع پيوستگي را در خود احساس مي‌كند. اين احساس پيوستگي و كليت توحيد يافته را اصل و يا ركن وحدت مي‌ناميم كه نشانه‌اي از سلامت رواني است. آدمي همه صفات و فعاليتهايش را به يك كليت و نظام رواني نسبت مي‌دهد و در اين اسناد از واژه‌هاي من، مال من، خود و خودم استفاده مي‌كند. اين وحدت در اثر تركيب و توحيديافتگي داده‌هاي بيروني و دروني وانسجام آن در شاكله فرد به وجود مي‌آيد. بعد دوم هويت است كه ناظر به دوام و بقاي آگاهي انسان به وحدت و يكپارچگي خود در طول زمان مي‌باشد. اين احساس به صورت تداوم و پيوستگي زماني درك مي‌شود وقتي متوجه مي‌شويم كه با گذشت روزها و سالها و با همه تغييرات ظاهر وباطني «همان» هستيم در حقيقت به هويت دست يافته و تعريفي از خويشتن به عنوان يك كليت توحيد يافته داريم (پورحسين، رضا، 1383).

به لحاظ تاريخي، بحثهاي مربوط به خود در دو دوره اوليه و عمومي مطرح بوده است. در دوره اوليه خود شخصي مورد تأكيد قرار گرفته و در دوره بعدي علاوه بر خود شخصي، بر جنبه‌هاي عمومي‌تر و اجتماعي آن نيز توجه شده است. در تعريفهاي اوليه، خود به رويدادهاي ذهني در يك شخص اشاره داشته كه در زمينه زيستي فرد وجود دارد. در تبيين‌هاي بعدي ضمن تأكيد بر رفتارهاي عمومي براساس نظريه خود، روان‌شناسان بر ساخت خود تأكيد ورزيده‌اند. روي آوردهاي متنوعي در اين باره ارائه شده‌اند كه خود را به عنوان تجربيات ضبط شده و انسجام يافته و داراي ساخت قلمداد مي‌كنند كه رفتار انسان را سامان مي‌دهد. در دوره بعدي، عمده تحقيقات بر تحول خود متمركز بوده‌اند بطوري كه اين مطالعات به سوي شكل‌گيري نظريه خود سوق داده شده است. نظريه‌اي كه براساس آن خود، مطالعات را دروني‌ مي‌كند، رفتار را برمي‌انگيزاند و تصميم‌هاي مؤثر فردي را مي‌سازد (پورحسين، رضا، 1383).

نظريه‌هاي اوليه مربوط به خود، ثبات و استحكام منطقي نظريه‌هاي علمي را ندارند و بوسيله روشهاي غيرنظام‌دار ارزيابي مي‌شوند. اما تحول اين نظريه‌ها در خلال قرن بيستم گذار از بررسي خود شخصي[1] به خود اجتماعي[2] را در پي داشته‌اند به طوري كه واژه خود با پسوندهاي فراواني كه عمدتاً بار اجتماعي دارند به كار گرفته شده است. پسوندهاي متنوع خود نظير خود پنداشت، حرمت خود، خودآگاهي، خودارزشيابي، … نشانه گستردگي مباحث مربوط به خود در روان‌شناسي و نيز بنيادي بودن آن در شخصيت انسان محسوب مي‌شود. در هر صورت دوره اوليه اشاره به تجربيات پديدارشناختي شخصي دارند و در دوره بعد اشاره به خودي است كه نه تنها براي شخص مشخص است بلكه در رفتارهايي كه ديگران مشاهده مي‌كنند نيز متجلي مي‌شود (پورحسين، رضا، 1383).

اگر به فلسفه باز گرديم بحث درباره خود به سال 1644 در زمان دكارت باز مي‌گردد كه در كتاب اصول فلسفه از خود غيرفيزيكي ياد كرده است. او درباره خود به صورت شك بحث مي‌كند وي با بيان «از اينكه شك مي‌كنم، شك نمي‌كنم» خود را اثبات نمود. بحث‌هاي بعدي در اين ديدگاه به ميد 1934 و كولي 1902 بازمي‌گردند كه خود را يك محصول اجتماعي مي‌دانند. برحسب نظر ميد هر فرد از خلال اخذ ديدگاه ديگري شكل مي‌گيرد. بر اين اساس فرد خود را به عنوان يك موضوع در حوزه ادراك ديگري مي‌بيند و با درون‌سازي آن، خود را به عنوان موضوعي در حوزه ادراك خويشتن نيز مي‌يابد اين شناخت ريشه در ديگري دارد. اصطلاح خود در آيينه را كه كولي به كار برده است، بيانگر همين موضوع است كه از نظر وي خود، بازتابي از باز خورد ديگران درباره خويشتن است. نوشته‌هاي بعدي درباره خود را مي‌توان به روان‌شناساني چون راجرز[3] نسبت داد. به نظر راجرز خود، عنصر مركزي سازنده شخصيت انسان و موجب سازش شخصي است. خود يك محصول اجتماعي است كه در اثر تعامل فرد و محيط بوجود مي‌آيد و بتدريج پايدار مي‌شود. در نظر راجرز خود يك نياز اساسي مثبت است (پورحسين، رضا، 1383).

احترام به خود: احساس ارزشمندي

شخصيت يك انسان مجموعه اصول و ارزشهايي است كه راهنماي او در انتخاب روشهاي اخلاقي باشد. كودك در جريان رشد اوليه خود از قدرت خويش در انتخاب اعمالش آگاه مي‌شود همان طور كه احساس شخصيت و موجوديت مي‌كند به همان نحو نيازمنداست كه خويشتن را در مقام يك انسان درست و موجه ببيند يعني درستي در رفتار و روش و اعتقاد به اينكه انسان خوب و شايسته‌اي است
(مترجم: هاشمي، جمال، 1376).

كودك در اين مرحله از مسئله مرگ و زندگي، ناآگاه و فقط از موضوع غم و شادي مطلع است براي او درست عمل كردن مترادف با شايستگي براي شاد بودن و غلط عمل كردن به منزله تهديد به غصه‌دار شدن مي‌باشد.

انسان نمي‌تواند خود را از محدوده ارزشها و قضاوت درباره ارزشها آزاد ساخته و خويشتن را از آن معاف دارد اعم از اينكه ارزشهايي كه معيار قضاوت او از نفس خويش است آگاهانه يا ناآگاهانه، معقول يا نامعقول، سازگار يا متناقض و در جهت زندگي باشد با بر ضد آن. هر انسان خود را بر طبق معيارها و موازين معيني مي‌سنجد و به هر اندازه‌اي كه نتواند خود را با آن معيارها وفق دهد و در رسيدن به آن ناكام شود به همان اندازه حس ارزشمندي و احترام او نسبت به خويش جريحه‌دار مي‌شود.

انسان نياز دارد به خود احترام بگذارد زيرا براي نيل به ارزشها ناگريز از عمل است و به منظور آنكه وارد عمل شود نياز دارد كه به ثمره عمل خود ارج نهد. براي آنكه انسان خواهان ارزشهايي باشد، بايد خود را مستعد لذت بردن از آنها بداند و براي آنكه براي نيكبختي تلاش نمايد بايد خود را شايسته آن بداند (مترجم: هاشمي، جمال، 1376).

دو جنبه حرمت نفس، اعتماد به نفس و احترام به خود، مي‌توانند از نظر مفهوم از يكديگر جدا شوند ولي در روان‌شناسي انسان، اين دو جنبه غيرقابل تفكيك هستند. انسان خود را شايسته زندگي مي‌كند تا به زندگي ارزش زيستن ببخشد يعني با متعهد كردن فكر خود به منظور كشف حقيقت و با تنظيم عمل خود در اين راستا
(مترجم: هاشمي، جمال، 1376).

اگر انسان در انجام وظيفه تفكر و استدلال ناكام شود شايستگي خود در امر زيستن را كاهش مي‌دهد و نمي‌تواند احساس ارزشمندي خود را نگاه دارد. اگر انسان با فرار از حقيقت و تحريف و خيانت در داوري (درست يا نادرست) از اعتقادات اخلاقي خويش دست بكشد، پيامد آن باز هم كاهش احساس ارزشمندي خود اوست. لذا نمي‌تواند احساس شايستگي خود را حفظ نمايد. منشأ و ريشه هر دو جنبه حرمت نفس داراي ماهيت معرفت‌شناسي رواني است و طبيعت و موجبات نياز انسان به حرمت نفس ناشي از همين‌هاست (مترجم: هاشمي، جمال، 1376).

بايد به خاطر داشت كه حرمت نفس يك ارزشيابي اخلاقي است و اخلاق فقط به آنچه در اختيار انسان است راجع مي‌شود يعني به آن اموري كه فرد در آنها آزادي انتخاب دارد. تنها احساس حرمت نفس معتبر و تنها معيار ارزشمند فضيلت، همانا قوه عقلي اصيل و تحريف نشده يعني تعهد و رسالت خالص و صادقانه در استفاده تمام عيار از تمامي توان و پرهيز از گريز دانسته‌ها و يا عمل كردن عليه اين دانسته‌ها مي‌باشد (مترجم: هاشمي، جمال، 1376).

پذيرش (خود، ديگران، طبيعت)

بسياري از صفات شخصي را كه مي‌توان در ظاهر مشاهده كرد و در ابتدا به نظر گوناگون و ناپيوسته مي‌رسند ممكن است به عنوان مظاهر يا مشتقات نگرشي واحد و اساسي‌تر يعني نوعي فقدان نسبي گناه مفرط، شرم مفرط و نگراني شديد تلقي كرد. براي افراد سالم امكان‌پذير است كه خود و فطرتشان را بدون آزردگي يا شكوه و شكايت و حتي بدون تفكر زياد درباره موضوع بپذيرند آنها مي‌توانند فطرت بشري خودشان را با همه نقايصش و با همه تفاوت‌هايش به صورت مثالي، به شيوه رواقي و بدون اين كه واقعاً توجهي به آن داشته باشند بپذيرند (مترجم: رضواني، احمد، 1369).

ممكن است اگر بگوييم كه آنها از خود راضي هستند برداشت نادرستي را موجب شويم در عوض آنچه كه بايد بگوييم اين است كه آنها مي‌توانند كاستيها و گناهان، ضعفها و شرارتهاي فطرت آدمي را به همان گونه‌ كه ويژگيهاي طبيعت را مي‌پذيرند، بپذيرند (مترجم: رضواني، احمد، 1369).

يك فرد خودشكوفا نيز گرايش دارد كه به همان ترتيب به طبيعت بشري خود و ديگران بنگرد اين البته همان حالت انزوا و تسليم به مفهوم شرقي كلمه نيست اما انزوا و تسليم را نيز مي‌توان در آزمودنيهاي ما، به ويژه هنگام مواجه شدن با بيماري يا مرگ مشاهده كرد.

آنچه كه رابطه زندگي با خودپذيري و پذيرش ديگران دارد عبارت است از (1) فقدان حالت دفاعي، ظاهرسازي و نقش‌بازي كردن يا ژست در آنها و (2) بي‌رغبتي آنها نسبت به چنين اعمال تصنعي در ديگران، ريا، تزوير، نفاق، گستاخي، تظاهر، نقش‌بازي كردن، سعي در تأثيرگذاري در ديگران از راههاي تصنعي. آنها تقريباً فاقد همه اين صفات هستند. از آن جا كه آنها مي‌توانند حتي با معايب خودشان به راحتي زندگي كنند. سرانجام همه اينها در اواخر عمر، نه معايب بلكه صرفاً ويژگيهاي شخصي فاقد هرگونه جهتگيري خاص تلقي مي‌شوند (مترجم: رضواني، احمد، 1369).

ثبات خويشتن[4] و هماهنگي خويشتن[5]

در نظريه راجرز دو مفهوم ثبات خويشتن و هماهنگي خويشتن بيشتر از مفهوم خودشكوفايي مورد توجه محققين امور شخصصيت قرار گرفته است. ثبات خويشتن عبارت است از عدم تعارض بين ادراكات مختلف خويشتن[6]، هماهنگي خويشتن هم يعني تجانس. به عبارت ديگر ثبات خويشتن يعني فقدان تعارض بين ادراكات خويشتن و تجربه‌هاي واقعي زندگي. راجرز معتقد است كه موجود زنده رفتارهايي را اختيار مي‌كند كه با ادراك او از خويشتن خويش همگون باشند (شاملو، سعيد، 1370).

طبق نظريه راجرز هنگامي كه احساس عدم هماهنگي مي‌كنيم كه بين پندار ما از «خويشتن» خود و تجارب واقعي زندگي تعارضي پيدا شود. براي مثال اگر ما خود را شخصي بپنداريم كه هيچ‌گاه از ديگران متنفر نمي‌شود ولي در تجارب روزمره از ديگران احساس تنفر كنيم به طور طبيعي در وضع ناهماهنگي قرار مي‌گيريم و به مرور بر اثر آن دچار تنش و نابساماني مي‌شويم (شاملو، سعيد، 1370).

گرايش به پايداري دروني

هر چند هم كه يك فرد به شدت ناايمن باشد باز هم ممكن است به دلايل گوناگون چند رفتار، اعتقاد يا احساس خاصي كه ويژگي امنيت مي‌باشند در او استمرار يابد. از اين رو گرچه يك فرد ناايمن گاهي بندرت كابوسهاي مزمن، روياهاي اضطراب‌آميز و يا روياهاي نامطبوع ديگري دارد با اين وجود زندگي رويايي تعداد نسبت زيادي از همه اين قبيل افراد معمولاً نامطبوع نيست. به هر حال در اين قبيل افراد تغييرات نسبت جزئي در محيط چنين روياهاي نامطبوعي را القا مي‌كند (مترجم: رضواني، احمد، 1369).

افراد داراي عزت‌نفس پايين گرايش دارند كه متواضع و كمرو باشند. به عبارت ديگر فردي كه ناايمن است گرايش دارد كه به طور كاملتر يا پايدارتري ناايمن شود. فردي كه از عزت نفس بالايي برخوردار است گرايش دارد كه به طور پايدارتري در سطح بالايي از عزت‌نفس قرار گيرد (مترجم: رضواني، احمد، 1369).

وجود خود پنداشت

يك شخص مجموعه ادراكهاي مربوط به خود و صفات و رفتار خويش و نيز نگاه ديگران را در يك تصوير كم و بيش منسجم و مستحكم و بيش و كم عيني متشكل مي‌كند كه  اين كليت را مي‌توان درك از خود و يا خود پنداشت ناميد. خودپنداشت همان خود ادراك شده است كه نقطه نظر عيني فرد را از مهارتها، خصوصيات و تواناييهاي خويش بيان و توصيف مي‌كند. شيولسون[7] و همكاران 1976 خودپنداشت را به عنوان ادراك يا فهم هر شخص از خود تعريف كرده‌اند. پوركي 1988، خودپنداشت يا درك از خود را به عنوان مجموعه پيچيده، سازمان يافته و پويا از باورهاي ياد گرفته شده. بازخوردها و نظراتي كه هر شخص درباره هستي خويش دارد تعريف كرده است. همچنين الحسن[8] 2000، آن را به عنوان يك محصول تربيتي در درون فرد مي‌داند كه به منزله يك متغير ميانجي، متغيرهاي ديگري چون پيشرفت و موفقيت به ويژه موفقيت تحصيلي را توصيف مي‌كند. مازكوز و ورف[9] 1987 خودپنداشت را پاسخ فرد به جمله «من كه هستم» مي‌دانند كه توصيف كننده خلقيات، تواناييها، نگرش‌ها و احساسات فرد است
(پورحسين، رضا، 1383).

در اين توصيفها نكته قابل ملاحظه اين است كه روان‌شناسان در تبيين خود به سازمان و وجوه مختلف خودپنداشت توجه جدي مبذول داشته‌اند. آنان معقتدند كه سازماندهي و يا توصيف يك فرد از خويش در يك بخش خاص و بنيادين بوجود مي‌آيد كه يك سازمان شناختي اوليه و به عبارتي يك روان‌بنه خود[10] محسوب مي‌شود. روان‌بنه خود تعميم‌هاي شناختي درباره خود به شمار مي‌روند كه از تجربيات قبلي بوجود آمده‌اند و فرد آنها را با تجربيات شخصي واجتماعي مرتبط مي‌سازد و در يك كليت البته ناهشيارانه سازمان مي‌دهد. روان‌بنه خود يك شالكه اصلي از خودپنداشت است كه به عنوان يك كليت شخصيتي، اطلاعات و تجربيات بعدي در درون آن درون‌سازي مي‌شوند و خودپنداشت پيچيده‌تري را تشكيل مي‌دهند. نتايج مطالعات نشان داده‌اند كه روان‌بنه خود، فرآيند درون‌سازي اطلاعات را در يك كليت و سازمان پيچيده آسان مي‌سازد (پورحسين، رضا، 1383).

ماركوز معتقد است كميت و تنوع محرك‌هاي اجتماعي بيش از آن است كه فرد سازماندهي مي‌كند افراد بعضي محركها، نه همه محركها را مورد توجه قرار مي‌دهند، ياد مي‌گيرند، به ياد مي‌آورند و انتخاب مي‌كنند. به عبارت ديگر هر تجربه‌اي در روان بنه درون‌سازي نمي‌شود بلكه اين روند به شخصيت و ساخت شناختي فرد بستگي دارد. اين ساختها براي كدگذاري و به يادآوري اطلاعات، چارچوب يا قالب[11] خوانده مي‌شوند اين مفهوم را آبكلوسون[12] 1975 نقل از ماركوز 1999 به عنوان دستورالعمل ناميده است. روان‌بنه خود، پايه‌اي است كه بر مبناي آن ساختمانهاي مربوط به خود بنا مي‌شوند. روان‌بنه خود، تعين مي‌كند كه اطلاعات چگونه سازماندهي شده و چگونه در كليت شخصيت، دروني مي‌شود. بر اين اساس درون‌سازي اطلاعات در روان‌بنه مقدماتي، فعال شده و بتدريج در اثر تعامل با محيط و برون‌سازي، ساختمانهاي متحول‌تري پديد مي‌آيد روان‌بنه اوليه بتدريج به ساختمانهاي متحول‌تر و پيچيده‌تري تبديل مي‌شود و انواع خودپنداشت اختصاصي‌تر را بوجود مي‌آورد (پورحسين، رضا، 1383).

روان‌بنه، خود،‌ عنصري ذهني است كه موجب دريافت از خويش در ابعاد مختلف مادي، فعال، اجتماعي و رواني مي‌گردد و به طور قابل ملاحظه‌اي اطلاعات اجتماعي ما را تحت تأثير قرار مي‌دهد. بنابراين براساس نظرات قبلي و نظرات مؤلفان چون كيلستروم و كانتور روان‌بنه، نوع پنداشت را مي‌سازد و بازخوردها و نگرش‌هاي ما را درباره خود سازمان مي‌دهد (پورحسين، رضا، 1383).

نكته ديگر آن است كه روان‌بنه خود، موجب مي‌شود كه اطلاعات همگن با آن به سرعت پردازش و يادآوري شوند. اگر از ما سئوال شود كه چند ويژگي را با شنيدن يك داستان كوتاه يادآوري كنيم طبعاً ويژگي‌هاي خود را بهتر به ياد مي‌آوريم. وقتي درباره چيزي كه به ما مربوط مي‌شود فكر مي‌كنيم آنها را بهتر يادآوري مي‌كنيم. اين توانايي، تأثير ساخت «خود» را در بازشناسي و يادآوري پديده‌ها و وقايع نشان مي‌دهد (پورحسين، رضا، 1383).

اكثر روان‌شناسان در تبيين هسته اوليه «خود» در به كارگيري تعبير روان‌بنه اتفاق‌نظر دارند. وقتي روان‌بنه با موقعيت‌ها و عوامل مختلف روبرو مي‌شوند بتدريج جنبه‌هاي ديگري از خودپنداشت بوجود مي‌آيد. براي نمونه ماركوز و نوريس 1986 عنوان مي‌كنند كه در خودپنداشت، عوامل بر روان‌بنه هر فرد داراي خودهاي ممكن و احتمالي است. اين خودها جنبه‌هايي از خود را مطرح مي‌كنند كه ما آن را خود مطلوب مي‌كنيم. مؤلفان نشان داده‌اند كه مجموعه روان‌بنه و خودهاي ممكن حرمت خود را تشكيل مي‌دهند كه به عنوان نوعي قضاوت و ارزشيابي درباره خويش قلمداد مي‌شود (پورحسين، رضا، 1383).

در نظر مؤلفان ديگر خودپنداشت بوسيله فرد تعريف مي‌شود. با ميستر 1999 معتقد است كه خودپنداشت نوجوانان سفيد وسياه بر يك پايه شكل مي‌گيرد كه ناشي از «خودكلي» است اما نقش‌هاي اجتماعي كه براي افراد سياه و سفيد در نظر گرفته مي‌شود خودكلي را اختصاصي‌تر كرده و ممكن است موجب تفكيك و تفاوت خودپنداشت نوجوانان سفيد و سياه شوند. به عبارت ديگر خودپنداشت در اثر اعمال نقش‌هاي متفاوت اختصاصي‌تر مي‌شود نقش‌هايي كه ناشي از فرهنگ و عوامل اجتماعي است. همچنين برخي از مؤلفان ديگر براي خودپنداشت دو مشخصه اصلي تعيين كرده‌اند كه يكي توصيف كننده است مانند تصور كلي بدني و ديگري ارزيابي كننده همچون حركت خود[13] كه موفقيت و غلبه بر شكست را تداعي كند (پورحسين، رضا، 1383).

وجوه ديگري از «خود» توسط مؤلفان متعدد مطرح شده است يكي از اين عناوين خودآگاهي است. اين عنوان بارها توسط دورال[14] و ويكلند[15] 1972 در روان‌شناسي اجتماعي مطرح شده است. وقتي انسانها خودشان را با متوسط اشخاص و يا با كساني كه واجد توان كافي هستند مقايسه مي‌كنند معمولاً احساس خوبي پيدا مي‌كنند و خود را در اين ارتباط توانا، جذاب و دوست‌داشتني مي‌دانند و يا برعكس. اين توصيف كه تداعي كننده تواناييهاي فرد است و فرد نسبت به آن هوشيار است، خودآگاهي[16] ناميده مي‌شود. البته ممكن است آدمي از بعضي جنبه‌هاي خودآگاهي دچار نابهنجاري شود؛ مانند وقتي كه وي نسبت به بعضي رويدادهاي تنش‌آور هشيار مي‌شود؛ رويدادهايي كه در صورت تداوم مي‌توانند موجب تنيدگي گردند. خودآگاهي مي‌تواند درون‌نگري و توصيف نسبت به خود را گسترش دهد كه تأثيرات آن در حوزه رفتاري كاملاً مشهود خواهد بود (پورحسين، رضا، 1383).

مشخصه ديگر خود پنداشت حرمت خود يا عزت‌نفس است. حرمت خود،‌ ارزيابي فرد از خويشتن است اين ارزيابي به صورت مورد قبول بودن و مورد قبول نبودن خود احساس مي‌شود يعني فرد خود را بدون ارزيابي مثبت و منفي صرفاً توصيف مي‌كند؛ به خود پنداشت خود اشاره دارد مثل انيكه فردي بگويد «من آدم حساسي هستم» اما اگر احساس بودن خود را به صورت مثبت يا منفي ابراز كند حرمت نفس خود را بروز داده است مانند اينكه همان فرد بگويد «من متأسفانه آدم حساسي هستم». حرمت «خود» يك قضاوت شخصي از ارزشمندي يا ناارزشمندي خود است كه به صورت عامل و ذهني در انسان وجود دارد. باتل[17] 1992 آن را در يك ساختار درباره ارزش خود و فاعل اصلي خود پنداشت و يك احساس مثبت و منفي كلي درباره خويش مي‌داند. مكا[18]، اسماسر[19] و اسكان سلو[20] 1989 حرمت خود را بازخورد مثبت نسبت به خود به عنوان يك فرد مستعد و قدرتمند مهار زندگي مي‌دانند. رضايت از خود[21]- خود- نظم‌جويي[22] و تجسم خود[23] از تعابير ديگري است كه توسط روان‌شناسان متعدد بيان شده است كه ناظر به وجوه مختلف خود پنداشت هستند (پورحسين، رضا، 1383).

آيا انسان داراي دو نفس است
گفتيم كه در اسلام از يك طرف توصيه شده به جهاد و مبارزه با نفس بلكه به ميراندن نفس، موتوا قبل ان تموتوا پيش از آنكه بميريد نفس اماره را بميرانيد و از طرف ديگر توصيه‌هايي است سراسر كرامت نفس، عزت‌نفس، نفاست نفس، حريت نفس و غيره. آيا انسان داراي دو نفس يا داراي دو خود است؟ داراي دو خويشتن است؟ دو خود دارد كه يك خود را وظيفه‌ دارد بميراند و خود ديگر را وظيفه دارد محترم و مكرم بشمارد و عزيز بدارد؟ اگر اينطور باشد پس بايد آنچه را كه روانشاسي مي‌گويد «تعدد شخصيت» به معني واقعي آن بپذيريم يعني قبول كنيم كه هركس در واقع دو «خود»، دو «من» است، دو «شخص» است. قطعاً مقصود اين نيست در واقع، در يك كالبد دو من مجزا وجود ندارد، دو شخص وجود ندارد (مطهري، مرتضي، 1370).
يك فرض اين است كه در انسان دو شخص وجود دارد، در من وجود دارد، دو خويشتن در مقابل يكديگر وجود دارد از اين رو يكي را بايد ضعيف كرد و مي‌راند، ديگري را بايد محترم شمرد، اين جور نيست. فرض ديگر اين است كه انسان داراي دو «خود» است اما نه به اين معني كه دو خود اصيل، دو «من» در كنار يكديگرند بلكه يك خود واقعي و يك خودپنداري كه آن ناخود است ولي انسان ناخود را خود خيال مي‌كند. مگر مي‌شود چنين چيزي؟ مي‌گويند بله مي‌شود، آنجا كه گفته‌اند با «خود» بايد مبارزه كرد، آن خود، خود خيالي و پنداري است، آن چيزي كه خيال مي‌كني تو آن هستي ولي تو آن نيستي. يك خود واقعي و اصيل كه خود حقيقي اوست. خودپنداري را بايد ميراند تا خود حقيقي و اصيل در انسان از پشت پرده‌ها ظاهر بشود. آيا اين جور است؟ خير. همين را به تعبير ديگري هم مي‌توانيم بگوييم: يك خود اصلي است و خود ديگر، خود فرعي و طفيلي (مطهري، مرتضي، 1370).
تجزيه و تحليل نفس
در قرآن و در متون اسلامي ما به منطقي برمي‌خوريم كه اگر وارد نباشيم خيال مي‌كنيم تناقضي در كار است مثلاً در قرآن وقتي سخن از نفس انسان يعني خود انسان به ميان مي‌آيد، گاهي به اين صورت به ميان مي‌آيد: با هواهاي نفس بايد مبارزه كرد، با نفس بايد مجاهده كرد،‌ نفس اماره با سوء است. اَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهيُ النَّفْسَ عَنِ الْهوي فَاِنَّ‌الْجَنَّهَ هِيَ الْمَاْوي . هركس از مقام پروردگارش بيم داشته باشد و جلوي نفس را از هوي‌پرستي بگيرد ماوي و جايگاه او بهشت است. فَاَمّا مَنْ طَفي وَ آثَرَالحَيوهَ الدُّنْيا فَاِنَّ الْجَحيمْ هِيَ الْمَاْوي . افرايت من اتخذ الهه هواه. آيا ديدي آن كسي را كه هواي نفس خودش را معبود خويش قرار داده است. همچنين از زبان يوسف صديق نقل مي‌كند كه به شكل بدبينانه‌اي به نفس خودش مي‌نگرد مي‌گويد: وَ ما اَبَرِّءُ نَفْسي اِنّ‌الْنَفْسَ لَاَمّارَهٌ بِالسُّوءِ در ارتباط با حادثه‌اي كه مورد تهمت قرار گرفته است، با اينكه صددرصد، به اصطلاح برائت، ذمه دارد و هيچ‌گونه گناه و تقصيري ندارد در عين حال مي‌گويد من نمي‌خواهم خودم را تنزيه كنم و بگويم كه من بالذات چنين نيستم و ما ابرءنفسي، من نمي‌خواهم خودم را تبرئه كنم چون مي‌دانم كه نفس، انسان را به بدي فرمان مي‌دهد پس ]طبق اين آيات[ آن چيزي كه در قرآن به نام «نفس» و «خود» از او اسم برده شده، چيزي است كه انسان بايد با چشم بدبيني و به چشم يك دشمن به او نگاه كند، نگذارد به او مسلط بشود و او را هميشه مطيع و زبون نگه دارد (مطهري، مرتضي، 1370).
در مقابل ما به آيات ديگري برمي‌خوريم كه از نفس- كه به معنايش خود است- تجليل مي‌شود: وَ لاتَكًونوا كَالَذّينّ نَسُو اللهَ فَاَنْساهُم اَنْفُسَهُمْ از آن گروه مباشيد كه خداي خود را فراموش كردند خدا هم خودشان را، نفسشان را از آنها فراموشاند. خوب اگر اين نفس همان نفس چه بهتر كه هميشه در فراموشي باشد. قُلْ اِنَّ الْخاسِرينَ الذَّينَ خَسِروا اَنْفُسَهُمْ بگو باختگان زياد كردگان، آنها نيستند كه ثروتي را باخته و از دست داده باشند- يعني آن يك باختن كوچك است- باختن بزرگ اين است كه انسان، نفس خود را ببازد. ثروت سرمايه مهمي نيست بزرگترين سرمايه‌هاي عالم براي يك انسان نفس خود انسان است اگر كسي خود را باخت ديگر هرچه داشته باشد گويي هيچ ندارد؛ كه به اين تعبير باز هم مادر قرآن داريم ]بنابراين در قرآن از يك طرف[ تعبيراتي از قبيل فراموش كردن خود، باختن خود، فروختن خود، به شكل فوق‌العاده شديدي نكوهش شده كه انسان نبايد خودش را فراموش كند، نبايد خودش را ببازد، نبايد خودش را بفروشد و از طرف ديگر انسان بايد با هواي خويش مبارزه كند كه اين «خود» فرمان به بدي مي‌دهد. از جمله قرآن مي‌گويد: آيا ديدي آن كسي را كه خواسته‌هاي خود را معبود خويش قرار داد
(مطهري، مرتضي، 1370).

[1] - Personal self

[2] - Social Self

[3] - Rodgers.C.

[4] - Self- Consistency

[5] - Self- Congraence

[6] -Self- Perceptions

[7] - Shavelson, R.J, et all.

[8] - EL- Hassan, K.

[9] - Wurf, E.

[10] - Self- Scheme

[11] - Frame

[12] - Abcloson, S.

[13] - Self, Esteem

[14] - Dural, S.

[15] - Wicklund, R. A.

[16] - Self- Aarence

[17] - Battle. J.

[18] - Mecca, A. M.

[19] - Smelser, N. J.

[20] - Vascancello, S.J.

[21] - Self- Efficacy

[22] - Self- Regulation

[23] - Self- Presentation


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۳۹۷ساعت: ۰۴:۲۷:۱۳ توسط:محمد موضوع: