پايان نامه پايان نامه .

پايان نامه

ظهور تفكر اميدبخش در دوره اول كودكي

ظهور و افول اميد در زندگي

تفكر اميدوارانه با اين فرض ساده ساخته مي شود كه نوع بشر، حتي در مراحل نوزاديش، توان بالقوه بسيار زيادي براي فكر كردن درباره آنچه كه مي خواهد، دارد «تمايل داشتن» به طور خلاصه همان «اميد داشتن» است. يعني قدم هاي مؤثري كه اكثر انسان ها در طي دوران كودكي محتمل مي شوند تا به طرز اميدبخشي بينديشند. «اميدواري» پل زدن زهني به سوي اهدافي است كه اكنون در رؤيا داشته و در آينده بدان خواهيم رساند (اسنايدر، 2002).

افراد بزرگسال در تفكر اميدآفرين در فرزندان خود سهيم اند. نسل امروز با ياد گرفتن درباره اميد قادر است با مشكلات فردا مبارزه كند. اميدانديشي پل زدن فكري به سوي اهداف تجسم شده اكنون و دستيابي به آن در آينده است. اين گفته كه رنگ رخساره حكايت كند از حال درون به اين معناست كه پختگي رشدي يك فرد موازي با پختگي رشدي گونه هاي كلي تر است. به عبارتي اين قصه در مورد يك نفر درباره افراد ديگر هم صدق مي كند. به طور خلاصه، اميد نوعي تفكر هدفمند است، كه شخصيت اصلي در آن خود را به عنوان موجودي كه قادر است مسيرهاي جديدي به سمت اهداف مطلوب همراه با انگيزه ايجاد، و كاربرد اين مسيرها را حفظ كند بنابراين، اميد درباره تفكرات رهياب و پايور براي اهداف است (اسنايدر، 1996). در سطور زير مراحل شكل گيري اميد در نوزاد بررسي مي شود.

 

ظهور تفكر اميدبخش

دوره اول كودكي: تولد تا نوپايي (3 سالگي)

براي توضيح و تصريح بيشتر تفكر رهياب و تفكر پايورانه هدفمند و رابطه آنها با محور مشترك اهداف، كشف اين مطلب كه هر مؤلفه چگونه از نظر تحولي در دوران اوليه كودكي رشد مي كند، مفيد است.

تفكرات رهياب

از نظر نوزاد، «تولد» مفهوم اطلاعات جديد را براي او به همراه دارد كه ناشي از سرازير شدن اين اطلاعات از طريق اندام هاي حسي است. هر حس خاص بايد براي داشتن معناي خاصي رمزگرداني شود. براي مثال، چهره مادر در ميان تمام چهره هايي كه در مقابل چشمان وي قرار مي گيرد. اين حس با ظرافت پيچيده توسط ادراك كه ذاتاً رويدادي روان شناختي است، غصب مي شود زيرا نوزاد اين اطلاعات وارد را تشخيص داد، سازماندهي مي كند. افزون بر آن، نوزاد انسان فوراً مجذوب محورهاي ارتباطي بين انبوهي از چيزهايي مي شود كه سكانس هايي را به دنبال دارند. در اين فرآيند، ذهن كودك نورسيده بلافاصله متوجه زمان وقايع مجاور مهم در زندگيش مي شود به نظر مي رسد كه اين افكار انتظاري (پيش آيندي) از لحظه تولد وارد عمل مي شوند و در تمام سال اول زندگي و بعد از آن ادامه مي يابند (كوپر، 1994).

ادراك و محورهاي ارتباطي با توانايي نوزاد به هم گره مي خورند تا به ابژه هاي دلخواه (اشخاص يا اشياء محبوب) اشاره كنند. فرض مي شود كه اين رفتارهاي مورد اشاره در سه ماه اول زندگي روي مي دهند و به طور مشخص تا اواخر 12 ماهگي فعال مي شوند (شولمان 1991)، نوزاد «با اشاره كردن» در حال شناسايي هدف است. همين طور، بايد توجه داشت كه اشاره كردن حاكي از آن است كه كودك در حال انتخاب يك هدف از ميان چند هدف است. خلاصه كلام درباره تفكر رهياب اين است كه نوزاد فوراً ادراكي (تصوري) را درباره «آينده كه خارج از ذهن اوست» شكل مي دهد و ياد مي گيرد كه وقايع خاصي موقتاً هم زمان روي مي دهند. به علاوه، نوزاد شروع به تمركز روي اهداف خاصي مي كند و با ادراك/ تصور مسيرهاي ارتباطي با اهداف، جريان هاي اساسي لازم را براي تفكر رهياب كسب مي كند. نوزاد با درك اين زشته هاي ارتباطي با اهداف، جريان هاي اصلي لازم را براي تفكر رهياب كسب كرده است.

تفكر پايورانه

درواكاري قبلي از تفكر رهياب هدفمند، نوزاد فاقد هر گونه آگاهي شخصي درباره اشتياق به اعمال هدفمند است. وقتي نوزاد قادر مي شود بينش خودانگيزي كسب كند، تفكر پايورانه وارد عمل مي شود. به هر حال، ظهور افكار خودانگيز مسبوق بر مرحله رشدي است كه متضمن اطلاع از خويشتن است (استرن، 1985). تصورات مبهم درباره خويشتن در چند ماه اول بروز مي كند، بينش و بصيرت به خود در اكثر نوپاها از 12 تا 21 ماهگي به خوبي محرز مي شود (كايلان، 1978). اگر نقطه اي رنگي روي بيني كودك يك ساله اي كشيده مي شود وقتي او در مقابل آيينه قرار مي گيرد آن را لمس مي كند اما كودكان خردسال تر چنين كاري نمي كنند. همين طور، از حدوداً 18 تا 21 ماهگي، تولد روان شناختي روي مي دهد كه در آن كودك شروع به استفاده از ضمير «من» مي كند (همان منبع).

وقتي بازشناسي خود شكوفه مي زند كودكان هم رفته رفته مي فهمند كه مي توانند سبب اتفاق چيزي شوند. حرف زدن كودكان نوپا «آموزنده» است. چون آنها اغلب به ظرفيت و خواست و اراده شان اشاره مي كنند. حرف هاي آنها نشان مي دهد كه مي فهمند آنها عامل اتفاقات بعدي اند. براي نمونه، «من مي توانم»، «نه، من خودم آن كار را انجام مي دهم» (يك دختر 32 ماهه)؛ «من مي توانم آن كار را بكنم» (يك دختر 31 ماهه)؛ «من هم»، «من مي خواهم»، «خودم انجامش مي دهم» (يك پسر 35 ماهه). اين جملات تلويحاً نشان دهنده اهداف كوتاه مدت كودك نوپايي است كه براي رسيدن به آن اهداف از خود اعمالي را بروز مي دهد. افكار خودمحورانه به ويژه وقتي با اين بينش همراه مي شوند كه خودش در حال حركت به سوي هدف مورد نظرش است، پايه و اساس تفكر خودانتسابي را تشكيل مي دهند. نقش موانع در اين دوره بسيار مهم است. والدين مي توانند فوراً ببينند كه وقتي فرزندانشان با موانعي برخورد مي كنند چقدر ناراحت مي شوند. اين موضوع عام در روان شناسي سابقه طولاني دارد. براي درك اين پديده با استفاده از نظريه به اميد مي توان گفت موانع فيزيكي بر سر راه تعقيب هدف هيجان هاي منفي ايجاد خواهند كرد به ويژه اگر كودك درك كند كه براي رسيدن به اهدافش بايد بر موانع غلبه كند (اسنايدر، 1996).

از آنجا كه زندگي همواره موانعي روبه رو شويم اين معضل مكرراً در مورد نوجوانان ما در برخورد با موانع پيش مي آيد. بنابراين، خوب نيست بلافاصله وساطت كنيم و به كودك نوپا نشان دهيم كه چگونه ماني را دور بزند. ضرورتاً تحمل ناكامي وجود دارد، و كودك حتي وقتي كه در كاري با مانع مواجه مي شود با دست و پنجه نرم كردن با موانع با فهم و شعور خويش، اين ناكامي را تحمل مي كند. با اين حال، وقتي كودك نوپا محكم قدم برمي دارد و مانعي او را متوقف مي كند آن گاه ما از طريق نقش الگو مانند يك مربي مي توانيم و بايد به كودكان كمك كنيم كه ياد بگيرند تفكر رهياب وارادي را براي رسيدن به اهداف خود به كار بگيرند. در چنين مواردي، ايفاي نقش كارآگاه بسيار مفيد است و كودك كمك مي شود كه چگونه موانع را دور بزند (اسنايدر و همكاران، 2006). به عقيده وي تفكر بسيار اميدبخش از غلبه بر موانع را دور بزند يعني موانع فيزيكي و فكري برمي خيزد. از اين روي، موانع چيزي نيستند كه بايد از سر راه بازي كودك برداشته شوند برعكس، موانع درس هاي مهمي مي دهند كه كودك نوپا ذهنش به مسيرهاي ديگري حول مانع كه علامت ايست است، مي انديشد. تفكر رهياب در طي شرايط بدون مانع و طبيعي، انطباقي است اما حتي ارزش بيشتري پيدا خواهد كرد وقتي «به كار حول آن» نياز است.

ساير محققان اين سروكار داشتن با موانع را يك جريان شبه ايمن سازي ناميده اند و آن را تاب آوري ناميده اند؛ با اين حال، تاب آوري ظاهراً با مزاياي متعددي همراه است. بسياري از كتاب هاي كودكان نقشه هاي مخفي ارايه مي كنند كه در آن شخصيت اصلي داستان با مشكلاتي مواجه مي شود و براي اين مشكلات راه حل هايي پيدا مي كند. اهميت اين نقشه هاي دقيقاً در تاكتيكي كه قهرمان داستان اتخاذ مي كند، نيست بلكه تقريباً در حفظ تلاش هاست. بنابراين، در اين مفهوم، موانع به اذهان جوان مي آموزد كه به توانايي هاي خويش براي يافتن مسيرهايي كه مؤثر خواهند بود، ايمان داشته باشد اما اين موانع نشان مي دهد كه تلاش هاي مداومي در اين جريان نيز وجود دارد (براي نمونه، تفكر پايورانه). تفكر هدف مدار تقريباً برو برگرد در بافت (در ارتباط با) ساير كساني كه اميد را مي آموزند، ياد مي گيرد در واقع، اميد شايد يكي از اساسي ترين هديه هاي بين فردي است بنابراين، تعجبي ندارد كه بزرگسالاني كه داراي اميد بالايي اند پيوند نزديكي با مراقبت كننده خود داشته باشند، مراقبي كه زمان باارزشي با آنها صرف كرده است. به طور كلي، اين افراد بزرگسال بسيار اميدوار به نوبه خود با ديد بسيار مثبتي درباره رابطه بزرگ مي شوند، در واقع آنها به دنبال مصاحبت و همدمي با ديگرانند. آنها دلبستگي قوي با ديگران ايجاد مي كنند و اهداف آنها. وقتي بچه ها با موانع برخورد مي كنند ممكن است ديگران را براي كمك به خود در رابطه با مشكل در جريان بگذارند، كودكان بسيار اميدوار موجودات اجتماعي اند و به نظر مي رسد كه توانايي آنها براي برقراري ارتباط ناشي از دلبستگي هاي قدرتمند آنها با مراقبت كنند. اوليه شان است همان طور كه در شكل 5-3 نشان داده شده است، دلبستگي احتمالاً آخرين درس از مرحله نوزادي تا نوپايي براي كسب تفكر اميدبخش است.


برچسب: ،
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۳۹۷ساعت: ۰۶:۴۳:۲۷ توسط:محمد موضوع:

:: مطالب مشابه
[RelPostTitle] [RelPostTitle]
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :